{R_COLOM}
post name

جشن تولد-درگذشت پدر-95

نوشته شده در 1395-6-1
نظرات (0)

سلام

چند سالیست به همت جوانان و با عنایات آقا جلیل مراسم شادی در روز تولدش, اول شهریور سر مزارش برگزار میگردد

امسال , شهریور 95 , مصادف شد با ایام درگذشت پدر بزرگوار شهید, مرحوم حاج احمد محدثی فر

بیادبود این پدر بزرگوار و فرزند شهیدش بر سر مزار شهدای مظلوم مدافع حرم در بهشت امام رضا علیه السلام

مراسمی با نام

پشتیبان مدافعان - آماده دفاعیم

در روز جمعه 5 شهریور 95  از ساعت  8:30 تا 10:30 برگزار میگردد


post name

هديه روز پدر-95

نوشته شده در 1395-2-2
نظرات (0)

 ولادت مرد مردان، اول مسلمان، جنگاور ميدان، جانشين پيامبر اسلام ، حضرت علي ابن ابيطالب بر همه رهروانش مباركباد

با كمترين ها ميتوان احساس خوبت را ، ارادت و علاقه ات را  ابراز  كني

اگر چه دنيا در مقابل عشق به تو هيچ است ... اما برگ سبزي ست

با لغو تحريمها بحمدالله به هديه هميشگي ما طي سي ساله زندگي مشترك يك ادكلن هم اضافه شد

اگه پولهاي بلوكه شده آزاد بشه...! چه خواهد شد...!!! سال بعد زنده باشم يه جفت كفش اضافه ميشه

 شوخي كردم ... هر روز و تمام سال ، روز پدر و مادر و همسر است... اينا بهانه ايست براي شاد بودن و لبخند زدن

در بهار معنويت" ماه رجب " از درگاه الهي سعادت همگان را خواستارم

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد *** دوستي و مهر به يك عهد و يك ميثاق بود


post name

پوفك در راهيان نور-95

نوشته شده در 1395-1-22
نظرات (0)

پوفك در  سفر راهيان نور 95-94 خرمشهر

اگر مدافعان خرمشهر با نان خشك و يك كنسرو غذا روزها و هفته ها ايستادند و مقاومت كردند

ما هم امروز در جبهه مقاومت اقتصادي چندين رزمنده با يك بسته پفك سر ميكنيم و دم بر نمي آوريم

لطفا نفر يكي تا به همه نيروها برسه

سفره زائران راهيان نور در سال اقتصاد مقاومتي

ما حتي با يك پفك در مقابل تحريمها مي ايستيم... پفك ميخوريم ... ولي ذلت نميپذيريم

كليپ طنز رو سايت شماره 170 قسمت سمعي بصري-نداي فابريك- بخش خندهاي جبهه ميباشد


post name

استقلال-پرسپوليس

نوشته شده در 1395-1-12
نظرات (0)

آبادان - راهيان نور - اسفند 1394

 براي رسيدن به استقلال و پيروزي  بايد "وحدت " داشته باشيم

قهرماني ما همان پهلواني ست كه در ذات ايراني مسلمان است

دست در دست هم دهيم به مهر ... نيت خود كنيم خالص ... از بهر رضاي دوست و سرور خلق


post name

ونزوئلا

نوشته شده در 1394-2-29
نظرات (0)

ونزوئلا ... كشوري در شمال آمريكاي جنوبي داراي ذخائر نفت و معادن بسيار كه مورد طمع  آمريكاست

 ونزوئلا يكي از كشورهاي ضد امپرياليستي و مخالف سياستهاي ظالمانه  آمريكاست

تجمعات ميليوني مردم  ونزوئلا در  رد سیاست‌های نابرابر  و ظالمانه آمریکا

مردم اين كشور بيشتر با لباس‌های قرمز در تجمعات حاضر ميشوند

ما خواهان استقلال و آزادي تمام انسانهاي كره زمين كه دستور اسلام است هستيم

ما تا آخر در كنار ملتهاي ستم ديده و مبارز خواهيم ماند


post name

نُون پوُفك

نوشته شده در 1392-10-15
نظرات (7)

اين شعار من است

خدا بيامرزه همه رفتگان شمارو ، هميشه بابام مُگُفت: گُشنه باش .... آسوده باش

نُون پوُفك بُخور ... مِنت نَكِش ... زير بار قَرض نَرو ... به شكمت قول بده !  بهش بگو : الان  ندارم !  نه به همسايه ات


post name

گزارش ج تولد.92

نوشته شده در 1392-6-4
نظرات (12)

روز جمعه اول شهريور ماه 92 گلزار شهدا . مزار آقا جليل . مراسم بانشاط جشن تولد او بود

متاسفانه تاريخ جنگ را،سيره شهيدان را،جبهه را، كه يك زندگي قشنگ بود،درست معرفي نكردن،خصوص تو فيلماي سينمايي

و ما حسب وظيفه بدنبال معرفي زواياي پنهان زندگي جبهه ايم!!!! بزرگترين دغدغه ي فرهنگ كشور "تغيير سبك زندگي" ست

ريشه بيشترمشكلات جامعه،تغيير نگرشها!! باورها !! در سبك زندگي ست، كه مهمترين كانون تريبت انسان"خانواده" را هدف گرفته

همه زير سر همين جوونه ... كه منو ايقد به زحمت ميندازه! عين بچه هاي گردان ياسين،زمان جنگ، كه برا رفتن به خط مقدم ميدويدن 

ولي موقع عقب اومدن كلي لف ميدادن !! من هم مجبور بودم همپاي اونا باشم ... الانم اين يه الف بچه ي مارو ميكشه تو اين محافل

شايد باور نكنيد، اما هيچ تبليغاتي بر اين مراسم نشده بود. فقط خواستيم با چندتا از جوونا  دور هم باشيم

نمدونم اينا از كجا خبر شدن ......................... همه مهموناي خود آقا جليلن

آقا جليل نيروهاش رو خيلي دوست داشت ولي... هيچ وقت پرتوقع بارشون نمي آورد... محبتش نامحسوس بود

مثل يه پدر فهيم هميشه تو همه ي كارا بالا سرشون بود و مواظبشون ... هواي اونارو هم به لحاظ روحي و هم جسمي داشت 

تا تو كار كم نيارن! آفت نگيرن! كارايي و بازدهي شون بره بالا و در يك كلام " تربيتشون " ميكرد، برا يه زندگي خوب، تا بخدا برسن

هم تو آموزش. هم سرسفره، هم شب عمليات و هم تو مرخصي با نيروهاش بود

آقا جليل،در مرحله اول يه معلم  مخلص. دلسوز  بود .... و  در آخر يه فرمانده نظامي

اعتقاد داشت، نيروها بايد برا تمام مراحل زندگي تربيت بشن، نه فقط برا عمليات نظامي... و بهترين محيط را "جبهه " ميدانست

مراسم دست خود جوونا بود، مثل زمان جنگ .... جواد آقاي شيخ الاسلامي، چه شعراي قشنگي خوند. كه هيچكدومش يادم

نيست!!! چون ايقد سرم شلوغ پلوغ بود كه نگو ... فقط يه جا شنيدم خطاب به شيوخ آمريكايي سعودي گفت

مكه از آن ماست !!!!!!!!!!!!!! يكهو جا خوردم ، يا ابولفضل، چي گفت ، فرداست كه وزارت خارجه سعودستان، اعتراض كنه

 به عمق نگاهش و روح انقلابي در اشعارش حال كردم

 و همان دستي كه روزي در حسينيه امام خميني در دست رهبر قرار گرفت، با افتخار بوسيدم

گروه اول كه رفتن، خواهران يه كاروان و خانواده هاي محترم شهدا كه از اطراف گلزار جمع شده بودن تقاضاي روايتگري مجدد داشتن

نميشد رد كرد ... شهدا كمك كردن، با تمام خستگي، خودمم نفهميدم، چطور خطبه هاي دوم رو ايراد كردم 

اما شد  آنچه شهدا خواستن، انشاالله


post name

جشن تولدآقا جلیل-92

نوشته شده در 1392-5-29
نظرات (8)

سلام...  مراسم جشن تولد آقا جليل رو درشهریور سال 92 یادتونه...!!؟؟   

آقاجليل به خوابم اومد با همين لباس بود، خيلي واضح،  گفت : پاشو اين كاری که ازت میخوان, انجامش بده

بيدار شدم ، خدايا چه كاري ....!! به محض باز كردن سايت، درخواست برگزاري جشن تولد آقا جليل رو يه تازه وارد داده بود

متنش رو تو بخش شيرين كاريهاي سايت. گذاشتم

سبحان الله.....!!!!! شهدا زنده اند و شاهد ماين ...  كاش باور داشتيم

 سمت چپ آقا جليل، فرمانده.   آقارضا، معاون ...  از يه محله مشهد، با هم تو جبهه، با هم تو خط ماووت، باهم تو بهشت

مزارشونم تو گلزار شهدا كنار هم ............        به اينا ميگن ، رفيق

همه زير سر همين جوان عزيز بود، كه آقا جليل رو تو خواب ميبينه .... و شروعي زيبا در زندگي او با تولد آقا جليل رقم ميخوره 

تو همون مراسم وقتي خواستم صندلي هارو تميز كنم، هيچي نبود، مردم هم منتظر بودن ، تا بنشينن

باور ميكنيد،همين جوون، سريع پيراهنش رو در آورد و شروع به تميز كردن كرد ... ياد ايثارگريهاي نيروهاي آقا جليل زمان جنگ افتادم

ايقد ذوق زده شدم كه، پول يه پيرهن نو رو جايزه بهش دادم ... نميگرفت، ولی وقتي فهميد از طرف آقاجليله .......ه

آخر مراسم هم پدر محترم آقا جليل از اين  جوون تشكر كرد

********************

فكر كردم مثل خيلي از ماها كه بعد جنگ، جبهه رو فراموش كرديم، اين جوون هم ديگه رفت پي كارش، همين چند روز پيش بود كه

تماس گرفت و پيگير برگزاري مراسم شد، راستش بخاطر شلوغي جلسات زياد توجه نكردم

تو سنگر با دانشجوهاي دانشگاه خواجه نصير تهران جلسه داشتيم، كه يكهو وارد شد و نشست،اومده بود برا هماهنگي مراسم 

شرمنده اش شدم

اينجا هم جرياناتي رو خود آقا جليل رقم زد، كه خوشحال و شنگول ازسنگر رفت بيرون... حالا قراره تو مراسم خودش برامون تعريف كنه

از حقير هم دعوت كردن كه روز جمعه اول شهريور ساعت17 تو گلزار شهدا، كنار مزار آقا جليل باشم ... شما هم پاشيد بيايد

*****************

يه كاروان خانواده شهدا از خرم آباد زائر روزجمعه تقاضا داشتن، بيان سنگر ... وقتي بهشون گفتم

جمعه پيش آقا جليلم، خوشحال شدن و گفتن: ما هم ميايم

موقع خداحافظي بود كه يادش اومد، راستي، پارسال هم سالروز شهادت آقا جليل پيشش بوديم

احساس ميكنم ، شهدا خيلي به اين بچه ها توجه دارن  ... ... آخه دارم ميبينم


post name

نشاط26

نوشته شده در 7, 10, 1391
نظرات (5)

نشاط 26 ؛ مشهد ، از شب 5 دیماه تا نیمه روز7 دی ماه 91


عَجَب شانسِ دِرِم ما... یَگ روُزم که خَانِه ی مادَر زَنِما دَعوَتِم ... هوا برفِیَه

حالا هم مجبورِم هر جور شُدَه خودِمار بِرسَنِم... کی جرأت دِرَه نِرَه ....... مادَرزَنَ

مو ، مِشِدیوم ، اَگِه از آسِمُون، برف که چه عَرض کُنوم! گلولَه بِبارَ.... هیچ واهِمه ای نِدَروُم

بِبین یَرَه .... ضدیَخ  نِرِختِم ... رادیاتِما یَخ زِد


post name

دعادرزیباکنار

نوشته شده در 25, 9, 1391
نظرات (1)

نشاط  23 ؛ گریه ، خنده

زمستان سال 1363 زیباکنار، آموزش غواصی

زمستون! هوای سرد شمال! بارش برف! دریاچه خزر! بدون هیچ امکانات گرمایی! نه رختکنی و نه آب گرمی

نه تغذیه ی درست حسابی. ..مربیان سخت گیر و سمج شمالی

ما رو بگو، اصلا فکرشو نمیکردم، این بچه های شمال، بتونن حال منو بگیرن...ولی گرفتن

همه ی اینها به کنار... آموزش و تمرین غواصی در شب! قوض بالا قوض شده بود

به قدری کراهت داشتم، که حاضر بودم، تا بغداد پیاده برم! ولی شب، تو آب نرم

من هر جا که تا حالا رفتم، از بس سرسفیدم، نرسیده با همه پسرخاله میشدم

اونجا هم چند روزی از ورودم نگذشته بود،که با همه مربیان ومسئولین آموزشگاه صمیمی شدم

کپسولای اکسیژن رو پر میکردم

وسایلوغواصی رو جمع و جور میکردم و سر کلاس میبردم ... خلاصه بیکار نمینشستم

گاهی هم کارای فرهنگی میکردم

یه شب که نوبت تمرین گروهان ما بود، یادمه شب جمعه بود، هوا هم تا دلت بخواد سرد،نماز جماعت که تموم شد

اعلام کردن گروهان2 بیرون به خط شن

انگار آب یخ ریختن روی سرم

یکهو به ذهنم رسید، امشب شب جمعه ست! یه مراسم دعای کمیل راه میندازم

تا دعا تموم بشه ، بچه ها  از تمرین برگشتن

سریع پریدم، جلو صف کنار آقای شکرالهی، مسئول آموزش، طبق معمول یه طرح دادم

وقتی بهش پیشنهاد کردم، از دل و جون پذیرفت

وای که چقدر حال کردم، میخواستم شکرالهی رو ببوسم، ولی گفتم: نه، ممکنه، بو ببره و لو برم

میکروفونو برداشتم و شروع کردم

اللهم صل علی محمد وآل محمد ....... به کمک یکی دیگه از بچه ها دعا رو شروع کردیم

اما به تنها چیزی که فکر نمیکردم، دعا بود

به نقشه ای که کشیده بودم و حالا هم گرفته بود....... حال میکردم

گاهی هم که وجدانم به سراغم می اومد، جوابشو میدام

حالا یه جلسه اگه نرفتم، آسمون که به زمین نمیاد، بعد جبران میکنم

اصلا مگه، خود مسئول آموزش، اجازه نداد!؟ خب حله دیگه

آخرای دعا بود که ..... یکی از بچه ها یواش بیخ گوشم گفت

آقای شکراللهی، لب آب منتظرته

چی!؟ شکراللهی!! ... منتظر من!؟ ... آب تو سرم خشک شد

لحظه ای بعد، لباس پوشیده! فین بدست... لب آب کنار شکرالهی ایستاده بودم

همه یه طرف، تیکه پرونی های بچه ها،  یه طرف

اون شب، چه خنده بازاری راه افتاد!! هم بچه ها رو گریونده بودم و هم الان میخندوندم

 هم دعا خوندم، چه دعایی !! و هم آب رفتم، چه آبی


post name

ماچ خلیل نژاد

نوشته شده در 21, 6, 1391
نظرات (8)

نشاط 21 ؛ ماچ های محمد

 محمد، از اون رزمنده های فوق العاده بانشاط و سرزنده ی واحدتخریب بود 

سالهای اول جنگ ، یه پاشو جلو فرستاد ، بهشت

اما همچنان تا آخر جنگ ایستاد و از خیلی رزمندهای سالم هم ، جلوتر بود

بعدا ازش بیشتر براتون خواهم گفت

من همیشه از دست ماچ و بوسهای ایشون فرار میکردم

همه ی بچه ها از سوت خمپاره به سنگر میدویدن، من از آمدن محمد

شمارو به خدا، نگاه کنید، آخه این طرز بوس کردنه

اثرش  تا روزها بعد روی لپ بچه ها میموند

نزدیک مرخصی رفتن بچه ها که میشد، قدری راحت میشدیم

میگفتن: یکی از خانواده ها که بچه ش مرخصی میره و روی صورتشو آثاری میبینه

فک میکنن  بچه شون مجروح شده

دیگه محمد از اون به بعد نزدیک مرخصی رفتن بچه ها حواسش بود

 


post name

مراسم جشن جلیل

نوشته شده در 5, 6, 1391
نظرات (20)

نشاط 20 ؛  خنده ، نشاط در مراسم جشن تولد شهید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ه

ننجمعه سوم شهریور، گلزار شهدای مشهد


شیرین کاریهای آقا جلیل تو جبهه
اینبار همه میخندیدن

ته دلم خوشحال بودم، وقتی لبخند خانواده شهدا و مردم رو خصوص در مراسم شهید میدیدم 

آخه ما همش از پشت خاکریز، تو میدونای مین و لحظه ی شهادت گفتیم

همیشه قله رو نشون دادیم !!!  نه راه رسیدن به قله رو
شهدا رو از آسمون معرفی کردیم !!! تا اومدیم به زمین برسیم ، همه در رفتن
اینبار حرکت شهدا رو از زمین بطرف آسمون روایت کردیم

قرائتی چند از آیات کلام الله قرآن مجید

توسط قاری برجسته ی کشوری، جناب آقای بقایی

از کاشمر اومده بودم مشهد. به این نیت که شب رو میرم خونه ی آقا جلیل. آخه اون زمان من جز یه خاله، هیچکس رو تو مشهد نداشتم. در منزل آقای محدثی رو زدم، آقا جلیل درب رو باز کرد، بعد سلام و علیک، گفت: بفرما داخل... من هم تعارف کردم، گفتم: خیلی ممنون... آقاجلیل هم خداحافظی کرد، رفت داخل، درب رو هم بست

مارو میگی، وا رفتم ، ای بابا ، چه زود رفت، براچی چند بار تعارف نکرد.... چرا اصرار نکرد ... اصلا چرا همون موقع که گفت بفرما، من نرفتم داخل ... حالا کجا برم ... باید برم حرم ... اونجا هم که خادما نمیذارن بخوابم

خلاصه، همینجورکه داشتم تو دلم حرف میزدم، رسیدم سر کوچه، تا اومدم بپیچم تو خیابون، برگشتم یه نگاهی ... یکهو دیدم آقا جلیل جلوخونه شون ایستاده، داره منو نگاه میکنه... خوشحال شدم، سریع اون چند قدم رو برگشتم... دیگه اینبار منتظر تعارف هم نموندم

گفتم: یا الله کن ... تا بریم داخل

رفته بودیم رستوران دالاهو ، ایلام...جاتون خالی بعد صرف غذا ... جلو صندوق که رسیدیم ،به آقا جلیل گفتم: حساب میکنم...اوهم بلافاصله بدون مکث، انگار پذیرفت، رفت بیرون...  من که تعارفی کرده بودم و هیچ پولی هم همراه نداشتم، هاج و واج موندم ... به صندوق دار گفتم: الان میرم از تو ماشین براتون میارم... آقا جلیل پشت فرمون منتظر نشسته بود، کنارشم آقای پوستچی یکی از دوستان .... اول به آقای پوستچی رو کردم، گفتم: پونصد تومن قرض داری بدی ... گفت: نه ! هیچی پول همرام نیست ... بعد رو کردم به آقا جلیل، گفتم: شما پونصد تومن دارید قرضی به من بدید، آقا جلیل که همه چیز رو مثل دفعه های قبل می دونست، بدون هیچ جوابی گفت: بیا بالا ... همینجور که سوار میشدم... آقا جلیل، از اون در پیاده شد... رفت پول غذا رو حساب کرد و برگشت

دیگه به خودم قول دادم، تعارف الکی نکنم 

آقا جلیل، تمام اخلاقیات رو عملی به ما می آموخت

هر چی دارم از برکت همنشینی و شاگردی آقا جلیل دارم

این مراسم بواسطه ی عنایت آقا جلیل به این طلبه ی جوان شکل گرفت، مراسمی که اصلا پیش بینی نشده بود

کاش میبودید و از زبان خودش معجزه ی شهید رو میشنیدید

جوان مخلص و باصفا، جوادآقای شیخ الاسلامی، با شعرای قشنگش حال خوبی داد

---------------------------------------

آی آدما، به خدا نامردیه اینکه به این پرنده ها پشت کنیم، آخر دل مردگیه و سردیه

وقتی هزارتا آدمِ مثل ما، دیوای زشتُ دیدن و ترسیدن

اینا با اینکه تنشُون ضعیف بود، رفتنو با هزارتا دیو جنگیدن

در آخرمراسم عکس آقا جلیل، بدست پدر بزرگوارشهید به این جوان  اهدا گردید

---------------------------------------

وظیفه ی خود میدانیم، از مدیریت محترم بهشت امام رضا علیه السلام

جناب آقای مهندس پذیرا 

صمیمانه تشکر و قدردانی نماییم


post name

تولدآقا جلیل

نوشته شده در 2, 6, 1391
نظرات (8)

نشاط 19  ؛  چرا همش گریه ، یه بار هم خنده و نشاط

جشن تولد آقا جلیل  

که میداند در آن سوی این عالم خاکی چه میگذرد

اما اگر گوشها زیاد سنگین و چشمها خیلی کم سو نشده باشد و کسی  بخواهد! بطلبد !  و دنبال کند

یه چیزهایی  خواهد دید

خوشبحال اونایی که خوب میبینند و خوب متوجه میشن

ما کمتر زندگی شهدا رو به تصویر کشیده ایم و این جفا را باید قیامت پاسخگو باشیم

شهدا، قبل از آنی که الگوی چگونه مردن باشن !!! الگوی چگونه زیستنند

این نظر یه دوست خوب روی وب سایتم ، که بانی خیر شد

سلام حاجی جان، پس فردا تولد آقا جلیله، من 7 ماه منتظر بودم تا این روز برسه، میخوام یه کادو توپ به روحش هدیه کنم که صفا کنه، بخنده
به نظر شما چی بهش بدم؟ خدا قوت،یا علی(لطفا این فسمت رو نگذارید:حاجی تورو خدا اگه 1شهریور جایی برنامه دارید،یا مکان و زمانشو برام ایمیل کنید،یا توی سایت بذارید،یا پیامک کنید(09350001968)،یا اگه حوصلشو ندارید،بگید بهتون زنگ بزنم ،خدا میدونه خیلی دوست دارم از رزمنده های باصفایی مثل شما استفاده کنم، جون هر کی دوست دارید ((نه))نگید

----------------------------------------

 به روی چشم   ... سریع دست بکار شدم

و با ارسال پیامک و انجام هماهنگی های لازم ترتیب مراسم جشن تولد آقاجلیل رو دادم

حالا هم همه ی شما به دعوت خود آقا جلیل ، فردا جمعه سوم شهریور، از ساعت هفده  سر مزارش دعوتید

یه جشن زیبا ... بانشاط ، کنار شهدا، مثل همون شیرین کاریهای قشنگ تو جبهه، تو آموزش، حتی تو شب عملیات

اما این بار تو بهشت امام رضا علیه السلام

بلوک 30- ردیف 80- شماره 12

نوکرتم جلیل ، که هنوز خودت فرماندهی

جلیل ،،،، تو برای من زنده ای، زنده

وجودت رو تو زندگی ، حمایت هات رو  و دستان پر توانت همیشه بر روی دوش من است

نگاهت را از من مگیر و به لحظه های لغزش دستگیرم باش

جلیل،،،، میدانم از نیروهایت فراموش نمیکنی، تو فرمانده ای دلسوز، با محبت و باگذشت بودی

از تقصیراتم بگذر و به آبروی این جوانان عاشق که واسطه ی فیض میشوند، درپیشگاه الهی شفیعمان باش


post name

نشاط25

نوشته شده در 17, 4, 1391
نظرات (5)

نشاط 25 ؛ واقعیات   """ جعبه سیاه آدمای جنگ "" ه

یه کلیپ تصویری که همین الان توسط یکی از دوستان آدرسش رو به من داد

http://s1.picofile.com/file/7108074729/delbariyan_2.3gp.html

اینجا گذاشتم  تا اگه دوست داشتید برید ببینید و بشنوید

تا متوجه بشید  چرا من شهید نشدم


post name

دنده 1

نوشته شده در 30, 3, 1391
نظرات (5)

نشاط 18 ؛  موتور دنده ای 2

بالاخره بعد از ماهها  که  کلاج موتور داغوُن شد ، حرکت کردن رو یاد گرفت

اما چه یاد گرفتنی

میذاشت دنده یک ، حرکت میکرد

دنده یک هم دنده ی سنگینه ، قدرت داره ... اما سرعت نداره

بابا هم ، برا سرعت بیشتر، مثل موتور گازی، فقط گاز میداد !! ولی دنده عوض نمیکرد

اونقدر موتور به سرو صدا میومد... گلکیر ، سپر ، آینه ، راهنماها .... همه میلرزید

تا میومدم  یه چیزی بگم

میگفت : ساکت شو بچه !!  رُو موتور دنده ای که کسی حرف نمیزنه

چه حرصی که نمیخوردم

هی میرفتم بگم : ایقد  گاز ندید ! دنده ی لامسب رو عوض کنید، اما اجازه نمیداد حرف بزنم

وقتی میرسیدیم ، موتور از داغی اگزوزش سرخ شده بود!  چنان حرارتی از موتور بلند بود، که تا ساعتها سرد نمیشد، بوی داغی و روغن سوخته ها رهگذران رو اذیت میکرد 

چند لحظه ای که میگذشت، گفتم حالا وقتشه که موضوع رو مطرح کنم

گفتم: ببینید بابا جُون، دنده یک  مخصوصه حرکته .... دیگه اجازه نمیداد! میوُمد تو حرفم

 تو به این کارا، کار نداشته باش  !  دَرسِت رو بخوُن

چنان خُنک میشدم !ه

گذشت ، تا یه روز موتور یه اشکالی پیدا کرد

در همسایگی ما، یه تعمیرگاه موتور بود

بابا موتور بدست اومد جلو تعمیرگاه

ضمن اینکه عیب موتور رو به تعمیرکار گفت، بالا سرش وایستاد ! و نظارت میکرد

با خودم گفتم ، الان وقتشه ، به تعمیرکار میگم، او به بابا بِگه ، اینجوری حتما خواهد پذیرفت

در زمانی مناسب بهش گفتم، این بابای ما  بلد نیست با موتور رانندگی کنه! همش با دنده یک میره! تو رو خدا شما یه چیزی بگو، ما هر چی گفتیم ، میگه شماها نمیفهمین

آخرای کارش که رسید ، در حین محکم کردن پیچها، گفت

ببینید آقای دلبریان، دنده یک مخصوصه حرکته !  بعد باید دنده  رو عوض کنید، برید دنده دو و هر چی سرعت موتور بیشتر میشه، باید دنده عوض کنید ! تا چهار دنده ی چهار  

من که توی دلم خوشحال بودم، که الهی شکر مسئله حل شد

هنوز حرفش تموم نشده بود که ، بابا با نارحتی، موتور رو از جک انداخت و همینطور که به دستش گرفته بود  و میخواست راه  بیفته ، طرف خوُنه !!!ه

رو به تعمیرکار گفت: مارو بگو موتور رو پیش کی آوردیم !! تو چطور موتورسازی هستی

یعنی اینقدر نمیفهمی

مرد حسابی ، من این موتور رو چند ماه بیشتر نیست خریدم، میگی از هر چهار دنده ش، استفاده کنم

آخه باید یه دنده ش کهنه بشه !!! باز یه دنده ی دیگه

اون سازنده ش نفهمیده چکار کُنه !! تو میفهمی

برو آقا جوُن

در حالی که موتور رو طرف خوُنه ،هُل میداد و دور میشد

تعمیرکار، درجا ایستاده  و از این جوابا شُوکه شده بود

رو به من کرد، گفت : برو یره، اگه از کارخانه ی سازنده ش از ژاپن مهندسش بیاد بگه

این بابای تو نمیپذیره

در حالی که دیگه نا امید شده بودم و شرمنده.... اومدم خونه  


post name

دنده یک

نوشته شده در 25, 3, 1391
نظرات (4)

نشاط 17 ؛    موتور دنده ای .... 1

خدا در این شب جمعه ، بیست و سوم ماه رجب ، همه ی رفتگان شمارو بیامرزه

بابای خدا بیامرزم، سالها بود که، یه موتورگازی تستی، داشت،قدیما مردم خیلی قانع بودن

مرحوم کربلایی محمدحسین دلبریان،  پدر دانش آموز شهید مجید دلبریان

 

 با همون میرفت مغازش، ظهرها که برمیگشت ، صدای ترتر موتورش از فلکه مرکزی کاشمر به خونه میرسید، بدو بدو میومدم ، در حیاط ، تا هنوز که داخل نیومده ، منو یه گشتی، یه دوری ، با موتور بده

 گاهی وقتا دیر که میرسیدم، میومد توُ، خاموش میکرد و بهانه میآورد، باشه فردا، حالا دیگه خاموش کردم

خیلی وقتها هم  قهر کردن، جواب نمیداد، تو دلم میگفتم

انگارهواپیما ست که خاموش کردم !! خُب، یه رکاب بزن ، دوباره روشنش کن

 دماغ مارو نسوزُون

چه روزها که تا عصر، به خاطراین، نهار نمیخوردم ! اما کی توجه داشت !  بی محلی والدین از یطرف ! فشار گرسنگی هم ،یطرف! بلاخره مجبور میشدم ، برای حفظ جان!! سر یخچال رفته ..... و  

بابا هم !!!!  باباهای قدیم  

خدا بیامرزش ، لوسمون نمیکرد. حتی نمیذاشت دست به موتور بزنیم! تا چه برسه سوار بشیم

گذشت تا اینکه یه موتوردنده ای 80 ایران دوچرخ ، جایگزین اون موتور گازی ترتری شد

 

عکس تزیئنی ست

باور کن، انگار ماشین بنز خریده بودیم... ولی کاش نخریده بودیم، حالا آخر میفهمید چرا

همین الان که دارم تایپ میکنم، همون حس به من دست داد.... وای، سوار شدن بر اون موتور، چقدر لذت بخش بود

اما همراهش یه چیزایی عذابم میداد، که لذتهاش رو در کامم تلخ و بدمزه، یا هم زود از بین میبرد 

روزای اول روشن که میکرد، درجا  گاز میداد، اما موتور حرکت نمیکرد

هنوز تو عادت همون موتور گازی بود، متوجه که میشد، میذاشت دنده یک... گاهی هم کلاج رو یکهو ول میکرد... سر موتور یک متر از زمین بلند میشد ...!!!  خدابیامرز، حسابی جا میخورد

چقدر که حرص نمیخوردم، خُب کلاجو، کم کم ول کن...... مگه گوش به حرف ما میداد

اگه چیزی هم میگفتم ، میگفت: برو یره ، چغوُک امسالی مِخَه، به چغوُک پارسالی چیزه یاد بِدَه

یعنی اینکه چون من عمرم از تو بیشتره !! پس تو که بچه ی من هستی، نباید بمن چیزی یاد ِبدی

تا میرفت، برمیگشت، مادرم چه جوشی میزد....همون موتورگازی خوب بود، موتور دنده ای میخواست چکار!!! اما مگه جرات داشت ، به بابا بگه !! با خودش نجوا میکرد..... بیشتر هم تقصیر من بود... هی میومدم ... ریز تموم اتفاقات رو نقل میکردم... او هم دقیق گوش میداد و قصه میخورد

یکی نبود بگه ، خُب  بچه جان، چکار به این پیره زن داری؟! که هی، جوشش میدی

یه لحظه هم دیر میوُمد، مادر چادر بسر، هی میرفت دم در ، هی برمیگشت

مواظب بود بابا هم نبیندش ، والا هیچی دیگه

صد رحمت به همون موتورگازی ترتری، لااقل از مغازه که راه می افتاد، متوجه میشدیم و دست و پامونو جمع میکردیم... اما از وقتی این موتور دنده ای بی سر و صدا پا تو زندگی ما گذاشت، یکهو میدیدیم، بابا وایستاده، نگاهمون میکنه!! چه روزها که ، مچموُنو، میگرفت ... و ساعتها محاکمه و بازخواست

از آخر با کلی ضمانت اینو و اون، و سپردن تعهد نامه....سر سفره مینشستم و کوفت میکردم

این موتور دنده ای شده بود، بلای خُونه ی ما  و سوهان عمر من

چه گرسنگی ها که نکشیدم، چه کتکها که نخوردم ، چه بازخواستها و جریمه ها ...که نشدم

با من باشید

این قصه سر و ته درازی دارد


post name

داش منش

نوشته شده در 21, 3, 1391
نظرات (2)

نشاط 16 ؛

از قیل و قال مدرسه  حالی  دلم گرفت  ***  یکچند نیز خدمت معشوق  میکنم

از نامه ی سیاه نترسم که روز حشر  ***  با فیض لطف او  صد ازاین نامه  طی کنم


post name

خواب

نوشته شده در 21, 3, 1391
نظرات (7)

نشاط 15 ؛ سفر راهیان نور 

 


post name

موتورسیکلت

نوشته شده در 20, 3, 1391
نظرات (4)

نشاط 14 ؛ موتور سواران آشنا  

شهید جلیل محدثی ، مسئول آموزش تخریب - شهید سیدمومن  از مربیان - شهید حسن عامری - سال 1364 

کردستان ، بانه ، قرارگاه شهید ابراهیم شریفی ، مقر لشکر 21امام رضا علیه السلام - واحد تخریب - تابستان 1366

شهید سید رضا رضوی ، شجاع و نترس ، فرز و فعال

ما همه از یک جنس و از یک آب و خاک ***درد ما  یک دردو  دشمن مشترک

****************************************

همه شب در این امیدم ، که نسیم صبحگاهی  ***  به پیام آشنایان  بنوازد آشنا را


post name

جلیل در آب هور

نوشته شده در 20, 3, 1391
نظرات (2)

نشاط 13 ؛ شوخی با فرمانده

هور العظیم ، بعد عملیات بدر ، بطرف پاسگاههای شناور  کمین ، سال 1364

 

آبراه هاي هور - در معيت آقاجليل - بطرف پاسگاههاي شناور - سركشي از نيروهاي واحد تخريب مستقر در پاسگاهها

بچه ها با دیدن آقا جلیل، از سنگرا بيرون آمده و  او رو مثل نگینی درآغوش گرفتن، خستگی چندین هفته در فضای راکد هور ، نگهبانی

های چندين ساعته، همه رو فراموش کردن،همه به وجد اومده بودن، تا عصر که اونجا بودیم، انگار نيروها یه مرخصی بیست روزه رفتن 

آقا جلیل فرمانده ای باجبروت بود اما شخصیتی دوست داشتنی داشت  

 

نمیدونم چی شد ، که دست و پای آقا جلیل رو گرفتن ، آخه یه نفری زورشون نمیرسید

 انداختنش توی آبهای هور

چه خنده بازاری شد

آقا جلیل  با لباسای خیس ، سوار قایق شديم ، اومدیم عقب

تا روزها بعد سر زبون بچه ها بود تعریف میکردن و میخندیدن

آقاجليل ، فرمانده اي روانشناس بود

**********************************

به می پرستی  از آن نقش خود زدم بر آب *** که تا خراب کنم  نقش خود پرستیدن


post name

خنده باغمزار

نوشته شده در 19, 3, 1391
نظرات (3)

 نشاط ؛ 12 

کاشمر ، امام زاده حمزه ، باغمزار

 

سال 1360

نشاط وعیش و جوانی  چوگل  غنیمت دان  ه


post name

خرمشهر

نوشته شده در 18, 3, 1391
نظرات (7)

نشاط ؛ 11

خرمشهر - روبروی  موزه جنگ ،،،،،   حاشیه ساحل رود کارون

 سفر راهیان نور ، سال 1388

 جوان خرمشهری،  با نفربر، ایستاده بود

 از زائرین میخواست، یه چرخی ، یه گشتی ، تو ساحل کارون با این نفربر بزنن ، تا یه پولی هم، گیر او بیاد

شاید تنها راه امرار معاشش همین بود

اما  از کنارش با بی توجهی میگذشتن و شاید هم باتمسخر

 

نیت کردم، آی شهدا، بخاطر شما، ضمن انجام وظیفه، این جوون رو هم خوشحال میکنم

شما هم ، هوای نوکرتونو  داشته باشین

جلو بر من مفروش  ای ملک الحاج  که تو   ***  خانه میبینی و من  خانه خدا  میبینم

میخواست ببینی ،بعدش، چطوری دور او رو گرفتن و همه با محبت و خنده ، باهاش مرتبط شدن

************************** 

گر در سرت هوای وصالست دلبرا،  باید که خاک ره شوی


post name

جلیل سمندری

نوشته شده در 17, 3, 1391
نظرات (1)

نشاط 10 ؛  خنده های فرمانده

اهواز ، قرارگاه شهید وزین ، سال 1364

از سمت چپ ، نفر اول آقا جلیل، کنارش آقا رضا سمندری ، فرمانده و معاون ، هر دو شهید

آقا جلیل، فرمانده ای باوقار و با جبروت بود

نهایت خنده ی آقا جلیل، در جمع دوستان قدیمی، در همین حد بود،قهقه، ها ها نمیکرد، لب شیرین میکرد

خنده هاش آنقدر بانمک بود و دیدنی،چرا ؟؟ چون خیلی کم بود... لذا حسابی به نیروها خنده های فرمانده، مزه  میداد

خرمشهر- کوچه کارخانه صابون سازی -اتاق فرماندهی گردان غواصی یاسین - قبل عملیات کربلای 4- سال 1365

سفره نهار ، مقداری نون خشک و چندتا کنسرو غذا

نفر اول شهید امیر نظری ، در حال خنده ........  فوق العاده شوخ طبع بود


post name

ماست خوری

نوشته شده در 15, 3, 1391
نظرات (6)

نشاط 9 ؛ بمناسبت ايام ولادت

جشنها و برنامه های خودجوش و شاد جبهه

جبهه ، یک زندگی قشنگ بود

گاهی وقتا در ، لابلای برنامه های نظامی، عبادی، آموزشی که داشتیم،در مناسبتها ، از این شیرین کاریها هم بود

متاسفانه "جبهه " را  از تمام ابعادش نشون ندادن

فيلمهايش را !! قصه هايش را !!  بيشتر خلاصه كردن در پشت خاكريز !! در كشته شدنها !! مجروحيتها و اسارتها

اگر چه اون نقطعه ي اوج قصه است ! اما چه خوب بود كه قصه رو از اولش ميگفتن و نشون ميدادن !!! كاش

مسابقه ماست خوری

هم ماست میخورن، هم ویتامین به بدنشون میرسه و هم بچه ها رو میخندونن

مراسمی شاد ، سازنده ، کم خرج

در ضمن ، ماستها هم تو تدارکات نمیموند تا  ترش بشه

اينم يه برنامه شاد و مفرح

گاز زدن به يه سيب آويزان!! بدون كمك گرفتن از دست ..... و پا !!!!!!!!!!!!!!!!!!! ه

اگر هم مسابقه رو برنده ميشدي ، يه كمپوت هم  جايزه ميگرفتي!!! البته اگه بعدش بچه ها ميذاشتن بخوري!ه

 

شادترین ، جذاب ترین و با شورو حالترین  جشن رو  میگرفتیم

با يه مقدار ماست! چند تا سیب ، بند پوتین .... اگه امير نظري هم ميرسيد، مقداري گاز اشك آور هم چاشني ميكرد

اشك همه رو در ميآورد

 

 امير نظري، موتور خنده ي واحد تخريب ، نفر جلو كلاه سرش - دندوناي جلوش شكسته بود

و همين سوژه اي ديگر برا خنده بود .... اگر چه گاهي هم باعث وحشت و  گريه بچه هاي كوچيك ميشد

زمان مرخصي كه به پشت جبهه ميآمدن، با هم بودن - خيليها از اين جمع بعدها شهيد شدن

حميد اكابر - كوشكي - علي هزاره و.... امير خودش 


post name

دندوون

نوشته شده در 15, 3, 1391
نظرات (4)

نشاط 8 ؛ دوست دندوون پزشک

القصه ، دو تا دانش آموز از یه روستا میرن مدرسه ، یکیشون میشه

دندون پزشک ... یکی کشاورز

گذشت تا ، یه روز آقای دندون پزشک گذرش به روستا افتاد

در رهگذر روستا اتفاقی به دوست دانش آموزش که حالا یه کشاورز بود برخورد

آدم عاقلی بود و از خیلی باسوادا، عاقلتر 

میخواست آقای دکتر رو امتحان کنه، ببینه حال و احوالش عوض نشده 

 بعد از احوال پرسی و چاق سلامتی

همونجا توی کوچه ، دهنش رو باز کردو گفت: بی زحمت ببین این دندون من چیکار شده، خیلی درد میکنه

آقای دکتر، با همون روحیه ی روستایی و باصفا، با محبت، مثل همون قدیما، با دقت نگاه کرد و .........  ه

دندوناش طوری نبود، فقط میخواست دوستشو امتحان کنه ........

نمره ی آقای دکتر شد 22    ه

رحمت خدا، به همه ی دکترایی که ، خادم مردم هستن و هیچی اونا رو از مردم، از خویشان و اقوام ، دور نمیکنه

خدایا ، ما را از اصل خود غافل مگردان   


post name

احمد نجفی

نوشته شده در 13, 3, 1391
نظرات (2)

نشاط 7 ؛ 

آقای احمد نجفی ، مجری تلویزیون، بازیگر سینما ، بچه ی خرمشهر و

مترجم ما در سفر راهیان نور، اسفند 1390

مثل بلبل ، حرفای منو، بالفور به انگلیسی ترجمه میکرد

آبادان ، یادمان شهید تندگویان

 

 نجفی ، عشق وطن و عشق خرمشهره

خیلی باهاش صحبت کردم، خاطراتش رو از روزای جنگ ، که سری به حوالی خرمشهر زده بود، برام گفت

ازخارج اومده بودم، شنیدم صدام به خرمشهر حمله کرده، اومدم تا نزدیکیهای جبهه، اصلا نمیدونستم، تیر و گلوله و خمپاره چیه !!! صداشم در عمرم نشنیده بودم                یکهو با انفجار خمپاره ای در چندین متریم، جا خوردم ! شوکه شدم ! یا حضرت عباس ! برا چند لحظه سر جام خشکم زد ! برا چند لحظه فلج شدم! فلج موقت

کلی خندیدم

به رزمنده ها، جانبازا ، خانواده شهدا و به مقام شهیدان، فوق العاده احترام میگذاشت، میگفت

اینا اگه نبودن ، ایران هم نبود


post name

خنده با حمید

نوشته شده در 13, 3, 1391
نظرات (3)

نشاط  6 ؛

سلام بر جوانان عزیز  ،  آینده سازان کشور ، امیدان رهبر و ملت

دین یعنی محبت، قرآن یعنی محبت، اسلام یعنی محبت

جنگ ما،  در سایه ی محبت،  پیروز شد

نیروهای ستاد جنگهای نامنظم، درروزای اول جنگ، با حداقل امکانات، در شرایط سخت

 در سایه ی محبت شهیدچمران، تو بیابانهای داغ خوزستان طاقت آوردند  

بچه بسیجیان جبهه، در سایه ی محبت و چشم پوشی های آقاجلیل، آموزش سخت غواصی را تحمل کردند

 ما  بدهکار به این جوانان هستیم

اگه این ملت ، این جوونا نبودن، ما هیچ آبرو و عزتی نداشتیم


post name

اخباری الاغ

نوشته شده در 11, 3, 1391
نظرات (4)

نشاط 5 ؛ نفربرهای سفید یخچالی

شهید هادی اخباری، بچه ی منطقه ی طلاب مشهد

عضو واحد تخریب، گروه انفجارات

توی جبهه هم خیلی کنجکاو  و فعال بود، دیر آمد و خیلی زود رفت

گروه لینچان ، مستقر در کوههای طرقبه مشهد

هادی در حالی که شکار تو دستاشه، نمدونم کبکه ، چغوکه (گنجشک) ،بالا گرفته  


post name

ترک زاده عراقی

نوشته شده در 31, 2, 1391
نظرات (4)

نشاط 4 ؛بسیجی عراقی

نترسید، او یک بسیجی ست

نمیدونم تو کدوم عملیات این لباسای عراقی رو گیر آورده بود

همیشه تنش بود و حس جالبی هم میگرفت 

با پوشیدن این لباسا کلی هم برا خودش درد سر درست میکرد

 بجای سربازعراقی،  بسیجیا گرفته بودنش، خدا رحم کرد که با تیر نزده بودنش، والا جوونشم پای این لباسا گذاشته بود 

بعد که دیدن فارسی حرف میزنه، گفتن : این ستون پنجم ، منافق  و نفوذیه

هر چی هم سرو صدا میکرد، به پیر به پیغمبر ،یره ، مو بسیجیوم، بچه یه مشهدوم،ولوم کنید، گوششون بدهکار نبوده  

حسابی از پسش براومده بودن

تا اینکه یک آشنا سر میرسه و او رو خلاص میکنه

اومده بود و کلی، دری وری میگفت

بهش گفتیم : خب نپوش این لباسارو،،،،،،  مگه به خوردش میرفت ؟

چه کتکی که نخورد، از رو همین  لباسا

جالب اینکه، ول کن هم نبود، هر چه میزدن، بیشتر میپوشید

میگفت: از این لباسا خوشم میاد، میخوام به همه بفهمونم

اگه بیگانه ای به کشور ما تهاجم کنه، اینجوری بلوز شلوارشو، در میاریم، حواسشون باشه

به کتکاش میارزه


post name

یخ خیر اندیش

نوشته شده در 28, 2, 1391
نظرات (5)

نشاط 3 ؛ اهواز. قرارگاه شهید وزین،  تابستان 1363

بر خلاف خیلی از حرفها و فیلمها ، جبهه ، یک زندگی قشنگ و همه بعدی  بود

اینم نمونه ش

جنگجویانی شجاع، در عین حال مهربان، جوانانی عارف ، با نشاط و سرزنده

برادر قاسم خیراندیش ، بچه ی سبزوار ، از فرماندهان واحد تخریب ، ورزشکار و جودو کار هم  بود

  

نفر سمت چپ نشسته، شهید محمدرضا کرابی

با کمترین امکانات ، بهترین مراسم رو برگزار میکردیم، کلی هم شادی ، تشویقات و نشاط

 قاسم آقا چفیه ای به مچ و انگشتاش پیچید، و با یک ضربه قالبهای یخ رو شکست

خیلی آسون به نظرم اومد

یک روز که سر یخچال یخ رفتم، یاد کار قاسم آقا افتادم،همون داخل یخچال، قالب یخی رو گذاشتم ،دستم رو بالا بردم و محکم

چشمتون روز بد نبینه، قالب یخ تکون نخورد، تمام عضلات دستم تا مدتها درد میکرد

شانسم گرفت، کسی ندید

البته قبلش حواسم بود و اطراف رو میپاییدم ، که کسی نیاد و نبینه

یادش بخیر ، چه دردی  کشیدم، ماهها بعد بچه ها فهمیدن و کلی برام بدست گرفتن   


post name

روز تولدم

نوشته شده در 27, 2, 1391
نظرات (3)

اول بهمن ، سالروز تولدم

شاید در زندگینامه ها خونده باشید ، که در گهواره چنین و چنان ..... اما آیا تا الان دیده بودید؟ه

  از تولد ، در پی رزمو دفاع !!!؟؟؟  با لباس جنگیو ، کفشو کلاه

كاشمر - سال 1348

ه

 

كاشمر - مدرسه ابتدايي رودكي

گام اول پا نهادم بر زمين

 

كوچولوي سمت راست . هيئت ابولفضلي كاشمر-  1352

كاشمر - عكاسي نگاه - سال 1356

كاشمر - حرم امامزاده سيد حمزه - سال  1360

كاشمر - روابط عمومي سپاه - سال 1360

بيرجند - پادگان آموزشي 04 ارتش - دوره آموزشي سپاه - زمستان سال 1361

كاشمر - رژه نيروهاي مسلح - سال 1361

گام دوم جنگ با بعث لعين

شوش- مقر تيپ تازه تاسيس امام جعفر صادق عليه السلام - زمستان 1361

گام سوم  جبهه، سنگر در كمين

مشهد - پادگان آموزشي اعزام به جبهه ، سيد مرتضي - پاييز سال 1362

اهواز -  واحد تخريب  لشكر 21 امام رضا عليه السلام - 1363

گام بعدي با جليل بر پشت زين

خرمشهر - گردان غواصي ياسين - قبل عمليات كربلاي 4 - زمستان1365

گام پنجم پاي من بر روي مين ..... يا حسين گفتم افتادم زمين

بانه - واحد تخريب لشكر 21 امام رضا عليه السلام - پايگاه شهيد شريفي- پاييز سال  1366

گام بعدي من فداي رهبرم ...سرورم سيد علي  شعرش امين

اهواز - مقر  خراب شده !! فراموش شده !!  واحد تخريب در زمان جنگ - زمستان 1390

 

مشهد - گلزار شهيدان - اربعين  1391

بعد از اين همه سالها - فراز و نشيبها - جا مانده اي در زمين پست، ياران به آسمان بلند پر كشيدند و حال بايد سرود آنان را بسرايم

مشهد - سنگر يادمان ياران شهيد - پاييز 1392

منتظر باشم بيايد زوده  زود  مهدي صاحب زمان روح الامين

اشعار از حاج هادي افشارصفوي

----------------------------

دریغ که مدت عمرم  که بر امید وصال          بسر رسیدو نیامد  بسر زمان فراق


post name

کرابی تاتر

نوشته شده در 25, 2, 1391
نظرات (1)

نشاط 1 ؛ تاتر

اهواز ، مقر واحد تخریب لشکر 21 امام رضا علیه السلام، پشت معراج شهدای کنونی، شهید محمودوند

سال 1363

کرابی ، با زیر شلواری و پیرهن در حال بازی تاتر

نفر وسط ایستاده، کلاه مکه ای به سر، شهید امیر نظری.    نشسته گوشه چادر جانباز محمدخلیل نژاد

شیرین کاریهای محمدرضا کرابی، بچه ی سبزوار، فوق العاده بود، خستگی رو از تن بچه ها میبرد

کارگردان، بازیگر، دکور و ......همه خودش بود

نمیدانم این سوژه های بانمک و آموزنده را از کجا میآورد، مطمئنا از فکر پاک، بااخلاصی که داشت، به ذهنش خطور میکرد

با توجه به مسئولیتش درجبهه،  اما بخاطرروحیه ی بچه ها، برای خدا، این کارها را میکرد

شهید کرابی، ساعاتی قبل از شهادتش، جلو پاساژ ، پشت نهر خین،همچنان خندان....غروب عملیات کربلای 4 شلمچه

 محمد خلیل نژاد،  شاید محل عروجش آسمان را به او نشان میدهد


post name

نشاط23

نوشته شده در 29, 8, 1390
نظرات (2)

نشاط 23 ؛  سنگر و کودکان

توی این سنگرهم ،مثل سنگرای جبهه، همه چیزش ،متنوعه وسالم،چون درراستای همون سنگراست

خدا،همه ی رفتگان شمارو بیامرزه، بِابایِ خدا بیامرزَم، میگفت:ه

ازهر عَلَفِ، یَگ ، کِلَفِ

حتی، تو غذا خوردَن ، آدَم نباید ، یِگ نِواخت باشه

ای فرق داره با جِنگوُلِک بازیهای، بعضی که میخوان،ازگرفتاریهایی که بِرای خودشون، دُرُست کِردَن،خُلاص بشن

ولی،ِنمیدوُنَن که، کارشون ازجایِ دِیگه، عیب داره

مو، دنبال جنگولگ بازی ، مسخره بازی نیستوم ، مو به فکر،بچه های کوچیک هم هستوم

نوبتی هم باشه ، نوبت این طفلکی هاست

کلمه ی  "فابریک"  رو که  یدک نمکشوم

شهید محمد جهان آرا،فرمانده سپاه خرمشهر، گاهی با یچه ی سه چهار سالش، میرفته توی خط، بین رزمنده ها، تا در حین بازدید از سنگرا هم ماموریتش رو انجام داده باشه و هم دل رزمنده هارو شاد کنه

رزمنده هایی که در اون شرایط سخت، دور از خانواده ها و دلتنگ بچه هاشون بودن، بچه رو از این سنگر به اون سنگر میکشیدن و کلی شاد میشدن

کار این فرمانده ی نظامی، ضمن اینکه درتاریخ بی نظیره، خیلی درس داره

جنگ مارو ، این چیزا زیباش کرد و شد دفاع مقدس!!!!!! در کدوم جنگ دنیا، سراغ دارین!!؟؟


post name

خواستگاری امیر

نوشته شده در 10, 8, 1390
نظرات (3)

نشاط 24 ؛  خواستگاری 

امیر نظری ، معاون گردان غواصی یاسین ، اولین شهید غواص در عملیات کربلای5

امیر ،خیلی شوخ طبع و پر تحرک بود

جدی ترین افرادحتی مسئولین درهرسطحی که بودن ،چند دقیقه نمیگذشت ،باهاشون شوخی میکرد ومیخندُوندِشوُن،هیچگونه بی احترامی هم تُوشوخیاش نبود

یه روزتوجبهه،توجمع خودمُونی،جریان خواستگاریشو تعریف میکرد،از خنده روده بُر شدیم

 

ازراست،شهیدرضانظافت،شهیدامیرنظری،حاجی آخوندی،خودم.اهواز.سال شصت وچهار- قرارگاه شهید وزین. مقر واحدتخریب

میگفت : یکی از اهالی مومن ومورد اعتماد محل ،که میشناختمش وباهاش سلام و علیکی داشتم ،فهمیدم یه دختر مومنه ی دم بختی داره، تو یکی از مرخصی هایی که از جبهه اومده بودم ، یه روزپا شدم ،به نیت خواستگاری ،رفتم خانه ی حاج آقا.تا مقدمات وهماهنگی های اولیه رو انجام بِدَم  

بعد سلام و علیک باحاج آقا ،که قرار بود پدرخانُومم بشه

گوشه ای ازهال ،دو زانو و سر به زیر نشستم ،حاجی، سینی چایی بدست،چند دقیقه بعد برگشت،هنوز ننشسته بود،من هم معطل نکردم، بدون هیچ مقدمه ای گفتم :

ببینید حاج آقا ،پسرودخترکه بزرگ میشن وموقع ازدواجشون میرسه، باید عروس وداماد شن، حالاهم ،برای امرخیرخدمتتون رسیدم،دخترتوُن روبه من میدید؟

حاجی که یکهو این حرفُو شنید، شوکه شد،دست و پاش به لَرزافتاد،نزدیک بود سینی چایی از دستش بیفته، زود پا شدم ازش گرفتم

کناری نشست : لااله الله .... استغفرالله ربی و اتوب الیه ،همینطور، هی از این استغفارها میکرد

سکوُت عجیبی حکم فرما شده بود،من هم دل تو دلم نبود، ازاو بیشتر میلرزیدم؛ البته لَرزمن ازترس بود

یا ابولفضل،چه عکس العملی میخوادنشون بده،مُیمردَم و زنده میشدم،یک چششمم به دربود،یکی به حاجی،آماده فراربودم

یکهو گفت: آخه پسرجان،هرچیزی یک رسم ورسومی داره،آدم که اینجوری راه نمیفته بره خواستگاری!یه بزرگتری!

گفتم :حاج آقا، بزرگترازمن توی خُونه هیچکی دیگه نیست، بچه ی بزرگشُون مَنَم!

بااَخم گفت:چاییت رو بخور،پا شو بُرو،هنوز که،حاج خانُوم نیومده

گفتم : مادرعروس خانوم رو میگید ؟؟!!

تا اوُمدم چیزی بِگَم ،درحالی که داشت پا میشد،یه دادی سرم زد، پاشو، پاشو برو، والا

من هم که ازقبل آماده فراربودم ،مثل برق پریدم کفشامُو پوشیدم ،زدم بیرون

عجب دوره زَموُنه ای شده ها! آدم نِمتُونه با مردُم حرف درست و حسابی بزنه

چند روز بعد هم ،آرزو به دل اوُمدم جبهه

تا ببینیم خدا چی میخواد، باز تا مرخصی دیگه

گفتم : باز هموُنجا میخوای بری؟؟

گفت: برو بابا ،اگه اینبار بُروم ، با حاج خانوُم دوتایی دُنبالم میکنن

یک آهی کشید ، گفت: چیزی که زیاده، دختره ، جوُون خوبی مثل مو کَمَه.

آخرش گفت: حالا شماها هیچ کدُمتوُن خواهر نِدَرِن

بچه ها ریختن سرش ،چه خنده بازاری راه افتاد.به محض ورودآقاجلیل،همه ی این حرفا تعطیل میشد

خدا ، بر درجاتش بیفزاید

بعدها فهمیدم، تمُوم این حرفا برا این بوده که بچه هارو شاد کنه که درفضای معنوی واحد تخریب افراط نشه

عجب روان شناسی بود امیر