{R_COLOM}
post name

باشگاه خبرنگاران-1394

نوشته شده در 1394-6-29
نظرات (3)

سلام. از اینکه با وجود مشغله فراوان پاسخگوی بخشی از سوالات بیشمار نسل جوان كه از طريق باشگاه خبرنگاران

جوان مطرح ميشود  هستید ممنونیم.

امیدواریم در روحيه اي كه در شما ميبينم صريح  و صحيح پاسخ دهيد

-  لطفا  خودتان را معرفی کنید و بفرمایید چند سال در جبهه  حضور داشتید؟

 عليرضا دلبريان اولين اعزام به جبهه پاييز سال61 بود و تا پايان جنگ  ادامه داشت

اميد كه مقبول درگاه الهي گرديده باشد ، زيرا مهم آن است

- چند فرزند دارید و ازبین تجربه های جبهه چه چیزهایی به آن ها یاد می دهید؟

دو پسر دارم يكي دانشجو ارشد رشته معماري و ديگري طلبه است

من راوي سيره ياران شهيدم هستم قبل از همه خانواده ام مستمع خاطرات من هستند، هميشه از زندگي جبهه از اخلاق شهيدان

برايشان گفتم ...از بي توقعي رزمندگان، از صرفه جويي ها، از صبر و تحمل در شرايط سخت كه همه در سايه ايمان به خدا بود

حتي سال 1376 زماني كه در مدرسه ابتدايي بودند با ماشين شخصي راهيان نور بردموشون 

اهواز -  مقر واحد تخريب سال 1376

مقر واحد تخريب - شهيد حسن عامري و آقا جليل سال 1364

سمت راست ايستاده آقا جليل. نشسته شهيد محسن نوكاريزي

اهواز - مقر واحد تخريب قدمگاه صدها تخريب چي شهيد - سال 1376

-  فرهنگ جبهه را تعریف کنید؟

افكار و اعتقاداتي كه خدا محور است و رفتارهايي كه بر اساس اصول انساني و رعايت حقوق هم نوعان در آن محيط حاكم بود

- برای شناساندن فرهنگ جبهه به مردم چه اقداماتی باید انجام شود؟

راهها و اقدامات زيادي ست كه بسياري از آنها را اعم از عكس. فيلم . كتاب.  نمايش. همايش. يادواره با همه قوت و ضعفهايش

بعد از جنگ نشان داده اند، اما مهمترين آن كه تمام عكسها را و فيلمها را در ذهن جوان ما حك ميكند و منجر به تغيير رفتار او ميشود 

اين است كه فرهنگ جبهه را در رفتارها ببيند و لمس كند و اين مسئوليت بيشتر از همه بر دوش خواص جامعه و جبهه رفته هاست

- چه بدعت هایی در فرهنگ جبهه رسوخ کرده است؟

چون از ميدان خطر دور شده ايم ... مرگ را حس نميكنيم ... طبيعي ست كه غافل ميشويم

به نظر من غفلت از مرگ و ياد خدا ، عدم اخلاص را بدنبال داشته و فرهنگ اصيل جبهه را آفت زده ... ريشه اش دنيا طلبي ست

بزرگترين خطا عدم اخلاص و دنياطلبي ست ...!! ما كمتر براي خدا كار ميكنيم

لذا هر اقدام فرهنگي انجام ميدهيم تاثير بسزايي در مخاطب نميگذارد و شايد هم اثر معكوس خواهد داشت چون كلام روح ندارد

در اكثر محافل فرهنگي رفتارهاي كاملا ضد فرهنگي بچشم ميخورد  كه بزرگترين آن احترام ويژه به افراد متشخص و بي توجهي به

عموم مخاطبين بوده است.!! كه اين مرضي رضاي خدا نيست و جوان تيزبين حقيقت جو را فراري ميدهدو كارهاي خوب ما راآفت ميزند

- با توجه به بدعت ها و دغدغه مقام معظم رهبری؛ آیا فرهنگ جبهه هنوز زنده است؟

حتما زنده است. فرهنگ جبهه نميميرد و در تاريخ جاودانه است... اين ما هستيم كه از فرهنگ جبهه فاصله ميگيريم

اگر چه امروزه روحيه انقلابي جبهه در بين اقشار كم شده  اما هر چه داريم به بركت همين قليل روحيه است كه بايد تقويت شود

- در فرهنگ جبهه چه انتظاری از مردم وجود دارد و آرمان این فرهنگ کجاست؟

انتظار عمل به دستورات امام جامعه اسلامي، ايثار و از رفاه گذشتگي

فرهنگ جبهه و آرمانهاي انقلاب ريشه در كلام نوراني خدا در قرآن و سيره ائمه معصومين دارد  

- مهمترین دغدغه شما در این دوران چیست؟

بزگترين دغدغه ام ، رخنه اي ست كه دشمنان در باورهاي جوانان با ترويج فرهنگ غربي ايجاد كرده اند و غفلت و بي تفاوتي دوستان

-  زندگی در دوران جنگ سخت تربود یا دوران صلح کنونی؟

نگيد دوران صلح ، چون الان هم در حال جنگ هستيم ...جنگ در عرصه اقتصاد، علم و فرهنگ كه به شدت هم در جريان است و به مراتب

از جنگ رزمي ديروز سخت تر است... كه آن جهاد اصغر بود و اين جهاد اكبر است

- با توجه به سابقه حضور شما در واحد تبلیغات جنگ و خروج از آن،چرا مجددا برگشته ايد و در فاز تبلیغات فرهنگ جبهه فعالیت میکنید؟

من اوائل ورودم به جبهه از واحد تبليغات كه صرفا كارهاي تبليغاتي داشت بيرون آمدم... و به واحد تخريب رفتم... اما كار فرهنگي را

هيچگاه رها نكردم و حتي قبل از انقلاب درگيرش بودم و در اين عرصه كاري هم به دستگاهها ندارم اين در خون من است و ذاتي ست

-  نواقص فرهنگی مشهد را در کدام زمینه ها می بینید و توصیه شما برای رفعشان چیست؟

مشهد مقدس با پتانسيل بسيار عظيم فرهنگي، بارگاه رضوي و زائران ميليوني و كثرت حوزه هاي علميه و هزاران جوان مستعد

متاسفانه فاقد يك قرارگاه فرماندهي فرهنگي ست 

-  به نظر شما در بحث مشهد 2017 اولویت مسائل فرهنگی در کدام حوزه باید باشد؟ 

در همان حوزه هايي كه ولايت فقيه اشاره فرمودند

تقويت روحيه انقلابي در عرصه اقتصاد. علم و  استكبار ستيزي با وحدت تمام امت اسلامي... متاسفانه جهان اسلام با اين همه

پتانسيل در مقابل تهاجمات فرهنگي و حتي رزمي صهيونيستها و استكبار متفرق است... بايد يك جبهه واحد و يك ارتش مشترك

تشكيل بدهيم

-  از لحظه ای که جانباز شدید بفرمایید  و الان  چه احساسی به جانبازی دارید؟

وقتي پايم رو مين رفتم اولين چيزي كه بفكرم رسيد اين بود كه خدايا ممنون كه عضوي از بدن مرا قبول كردي

خدايا شكر كه مرا لايق دانستي كمكم كن تا در ادامه راهي كه آن پا رفت بروم  و نهايتا به آن ملحق شوم

-  به نظرتان چه چیزی باعث می شد که رزمندگان همه سختی ها را تحمل کنند و اشتیاق خود را از دست ندهند؟

اعتقاد به غيب و مزد بسيار خوبي كه خدا در نتيجه جهاد در قرآن به آنها وعده اش را داده بود

والا هيچ عامل مادي قادر نيست غواص جان بركف و خط شكن بسازد

- نقطه برجسته شهید جلیل محدثی فر چه بود که دستمایه كتاب روایت دلبری شد؟

صبر آقا جليل در قبال كوتاهي ها و قصور نيروها ... صفت ستارالعيوبي او كه عيوب نيروها را به رخشان نميكشيد بلكه صفات خوب و

استعدادهاي آنها را با روشهاي مديريتي، روانشناسي بطور نامحسوس تقويت ميكرد و در نتيجه ضعفها در وجود نيروها ضعيف ميشد

آقا جليل يك فرمانده و معلم اخلاق بود از يك نهال ضعيف  يك درخت پربار پرورش ميداد

هر چه دارم از آقا جليل است

- در مرکز مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی چه مطالعاتی باید مورد توجه قرار گیرد؟

اولا مطالعه بايد با تفكر همراه باشد... تفكري كه فرد را متحول كند و در رفتار او تاثير بگذارد،بايد براي عمل كتاب را باز كرد

شهدا قرآن كه ميخواندند همراهش فكر ميكردند كه خدا از آنها چه خواسته و چقدر آنها عامل هستند

مطالعه در آيات قرآن و تاريخ اسلام در كنار سيره شهدا ، تاريخ دفاع مقدس، وصيتنامه هاي شهدا اصل و اساس حركت ما در تمام عرصه

هاي زندگي بايد باشد كه چراغ راه و در سعادت ما نقش تعيين كننده دارد

- در کلاس آموزشی درس هایی از شهدا چه مباحثی تدریس می شود و به چه نکاتی اهمیت داده میشود؟

باورهاي ديني... اخلاق و روحيه ولايت مداري شهدا

- احساستان را  در یک جمله نسبت به واژه های زیر بفرمایید:

دفاع مقدس: قله انقلاب اسلامي

جبهه: باند پرواز سبكباران 

تبلیغات: اسراف

تخریب چی: بريده از دنيا

غواص: مظلوم ترين

شهید محدثی فر: آقا، جوانمرد

كتاب روایت دلبری: اداي دين به شهدا

جانباز: قدرش را بدان

شهادت: مزد مجاهدت

روایتگری راهیان نور: ماموريت يك جامانده از قافله شهدا


post name

خبر قرآني ايكنا

نوشته شده در 1394-5-9
نظرات (0)

 

علیرضا دلبریان در گفت‌وگو با خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، اظهار کرد

ما در زمینه عملیاتي كردن فرهنگ جبهه خیلی کوتاه آمده‌ایم، بايد روش‌های عملیاتی و سبک زندگی بچه‌های دهه ۶۰

ساده‌ زیستی و همدلی آنها بطور عملي به نسل جدید معرفی شود

متاسفانه فرهنگ ايثار و شهادت كه نجات بخش ما بوده بيشتر بر روي كاغذ و دفتر و در همايشها بصورت تئوري و شعاري معرفي شده

كه آن هم با مشكلات ، بدعتها ، انحرافات و ضعفهاي فراواني همراه بوده 

 آنچه جوانان دهه 60 را با آرمانهاي دفاع مقدس آشنا و عاشق كرد... رفتار و كردار ايثارگرانه ي همرزمان و خصوص فرماندهان بود 

ضمن اينكه درست روایت کردن "خاطرات جبهه" موجب جذب مخاطبان ميشود

اگر حوادث مربوط به جبهه به درستی روایت شود و به صورت عملی به همراه گفت‌وگوی دو طرفه برگزار شود قطعا برای مخاطبان از

جذابیت بیشتری برخوردار خواهد بود

روایت صحيح و عالمانه همراه با مخاطب شناسي و فضاسازی درست مهمترین عامل جذب مخاطبان ميباشد و به همين دليل

در برنامه بچه محلی امام رضا(عليه السلام) بخش روایت جبهه و جنگ مورد استقبال بسیار زیادی از مخاطبان حاضر قرار گرفت

یادآور می‌شويم، کلاس آموزشی «درسهایی از شهدا» توسط رزمنده و راوی دفاع مقدس؛ علیرضا دلبریان طی 10 جلسه در دفتر

مطالعات جبهه فرهنگی برگزار خواهد شد

علاقه‌مندان برای تکمیل فرم ثبت ‌نام می توانند از ساعت 8:30 تا 17 به دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامي مشهد

به آدرس بولوار شهید مدرس، مدرس4، پلاک 10، حسینیه هنر مراجعه کنند

یا یا برای اطلاعات بیشتر با شماره 1-05132291050 تماس بگیرند ثبت‌ نام تا 12 مرداد 1394 ادامه دارد


post name

نشست خبري-عمار

نوشته شده در 1393-9-21
نظرات (1)

دبیرخانه جشنواره عمار خبر داد

نخستین نشست خبری اکران های مردمی جشنواره عمار در استان خراسان یکشنبه 23 آذرماه ساعت 10 صبح

با حضور علیرضا دلبریان در محل مسجد کرامت مشهد برگزار می شود

به گزارش عمار فیلم، احسان مینایی راد دبیر اجرایی استانی این جشنواره در استان خراسان گفت

نخستین نشست خبری پنجمین جشنواره مردمی فیلم عمار در استان خراسان با حضور علیرضا دلبریان از جانبازان و راویان دفاع

مقدس، به عنوان دبیر اکران های مردمی پنجمین جشنواره فیلم عمار در استان خراسان برگزار می شود

وی افزود: با توجه به نقش تاریخی مسجد کرامت به عنوان مرکز فرماندهی انقلاب در مشهد و حضور مقام معظم رهبری در این مسجد

در جهت تربیت نیروهای انقلابی و مبارز، تصمیم بر آن شد تا نشست اکران های مردمی در این مکان مقدس برگزار شود

این نشست خبری یکشنبه 23 آذر ماه 93، رأس ساعت 10 صبح در مسجد کرامت مشهد واقع در چهارراه شهدا برگزار می شود
http://ammarfilm.ir/NewsView.aspx?newsid=3432

 درخواست حاج صادق آهنگران از خانواده شهدا و جانبازان برای همراهی با عمار
http://ammarfilm.ir/NewsView.aspx?newsid=3435

------------------------------------------------------------------------------------------------------

صوت نشست خبري فوق ، در قالب دو كليپ در بخش سمعي بصري- نداي فابريك- قسمت مصاحبه بشماره هاي

510  - 511


post name

وبلاگ نويسان

نوشته شده در 1392-6-28
نظرات (0)

http://www.aviny.com/clip/defae_moghadas/alireza-delbarian/alireza-delbarian.aspx


post name

خاطرات

نوشته شده در 1392-6-19
نظرات (2)

روزنامه امتداد

ده ثانیه پس از شهادت!/مصاحبه با علی دلبریان، غواص و جانباز دوران دفاع مقدس و عضو گروه تخریب لشکر 21 امام رضا (ع)


پدید آورنده : علیرضا کمیلی ، صفحه 23

اشاره: هر چه دکمه اف اف را فشرد در باز نشد و خود، مجبور شد بیاید و در آن هوای سرد زمستانی درب خانه را بگشاید. وقتی وارد شدم شرمنده تر شدم که او با پایی که از مچ قطع شده و راه رفتن اش را به سختی انداخته، مجبور به این کار شده اما چه سود که در باز نشده بود و ظاهرا پسرشان هم نبود تا آن کار را انجام دهد. طبقه پائین خانه را کلا تبدیل به حسینیه شهدا و مرکز شهدای غواص کرده و در و دیوارش را پر از جملات و تصاویر شهدایی که بعضا نام شان را در زمره شهدای شاخص مشهد شنیده بودم. پیش تر خاطره گویی پرسوز و شنیدنی آقای دلبریان را در شبکه یک دیده بودم و استقبال از آن توسط مردم را. از همین رو شنیدن دیگر خاطراتش با آن بیان جذاب و لهجه غلیظ مشهدی، برایم مغتنم بود. از ثبت و نشر خاطراتشان پرسیدم که گفت همه خاطراتش را آقای صدوقی که از فعالان دلسوز عرصه ثبت خاطرات جنگ در مشهد است، گرفته و برای چاپ به بنیاد داده، ولی هنوز اقدامی نشده است. از استقبال مردم راضی بود و تنگ نظری برخی دوستان دلش را سوزانده بود، ولی بر راهی که شروع کرده بود، یعنی انتقال پیام جنگ به نسل جدید مصمم بود و پرامید. خیلی خاطره داشت، اما بحث به «بدر» کشید و از تشکیل گروه غواصی. آنها را بی کم و کاست بخوانید.

تشکیل گروه غواصی

قبل از عملیات بدر، تازه آموزش تخریب مان تمام شده بود و از سایت چهار و پنج که در قرارگاه شهید وزین اهواز، بین پنج طبقه ها و 92 زرهی انجام شد، آمده بودیم که شهید محمدرضا نظافت فرمانده تخریب لشکر 21 امام رضا(ع) من را صدا زد. داخل دفتر فرماندهی تخریب رفتم. گفت حاضری توی مجموعه فرماندهی کار کنی؟ خوشحال شدم و جواب مثبت دادم. گفت: یک ماموریت حساس هست، می روی؟ گفتم: هر چه شما امر بفرمایید. پرسید: شنا بلدی؟ گفتم: بله. گفت: چقدر؟ یعنی می تونی از یک رودخانه رد بشی؟ کمی جا خوردم که آیا از عهده این ماموریت برمی آیم یا نه و پاسخ دادم: بله، تا این حد را می توانم! گفت: پس برو، آماده شو تا خبرت کنم. من و شهید نظری و آقای مهدی سعیدی نژاد از تخریب رفتیم به فرماندهی لشکر 21 که در سه طبقه های 92 زرهی بود. آقای اسماعیل قاآنی پایین آمد و پشت ساختمان ها با ما صحبت کرد و گفت که شما به عنوان نماینده این لشکر دارید به این ماموریت می روید. حواستان جمع باشد. کارتان را درست انجام بدهید. ما هنوز هم نمی دانستیم کجا داریم می رویم. ماشین آمد و ما را به قرارگاه خاتم برد. از تیپ و لشگرهای دیگر هم آمده بودند. سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم. نمی دانستیم ماجرا چیست، ولی سوال هم نمی کردیم. سر از زیباکنار شمال درآوردیم و در سرمای بهمن ماه سال 63 آموزش غواصی دیدیم. چند مرحله هم بود. مرحله سطح یا اسکین دایوینگ و مرحله اسکوا که داخل عمق با کپسول است که در مرداب انزلی و با سرمای شدید زمستان، تمرین کردیم.

آموزش های غواصی

آقای هشیاری، فرمانده یگان دریایی بود. آقای شکراللهی، مسئول آموزش غواصی و آقای ابراهیمی و کسی دیگر به نام حمید که فامیلی اش یادم نیست هم مربی های آموزش مان بودند. کار توی آب سخت و نفس گیر است. یک شب به آقای سعیدی که صدای خوبی هم داشت و مداحی می کرد، گفتم: مهدی جان! امشب یک دعای کمیل برگزار کنیم. آن شب نوبت گروهان ما بود که توی آب برود. می خواستم این طوری از زیر کار در بروم. آن موقع با آقای شکراللهی دوست شده بودم و مثلا در پرکردن کپسول های هوا کمک می کردم. می خواستم آن شب را جیم بشوم. گفتم: امشب دعای کمیل بخوانیم؟ گفت: عیبی ندارد. نماز را خواندیم و دعا را شروع کردیم. گروهان ما هم رفت و شامش را خورد و صدای از جلو نظامشان می آمد که معلوم بود می خواهند برود به سمت آب، ولی نمی رفتند. با خودم گفتم: نکند این قدر معطل کنند که دعایمان تمام شود. آقای سعیدی خبر نداشت و طرحش را من ریخته بودم. بالاخره دیدم گروهان رفت و دعا هم تمام شد و من گفتم: خدا رو شکر! ما از آب امشب فرار کردیم. رفتیم شاممان را گرفتیم و داشتیم توی آسایشگاه شام می خوردیم که دیدم یک آقایی با عجله آمد و گفت: آقای دلبریان! آقای شکراللهی می گویند بیایید. همین جمله را که گفت: غذا توی گلویم گیر کرد. گفتم کجا؟ گفت: لب آب منتظر شما هستند. گفتم: خب، شما برو ما می آییم. گفت: نه. گفته برشان دار بیار. دیدم مثل این که راه فرار نیست. آمدیم لب آب. دیدم همه لباس غواصی را پوشیده اند و به خط شده اند و منتظر ما هستند. آقای شکراللهی تا ما را دید، گفت: بدوید لباس بپوشید، بیایید. رفتیم توی کانتینر و لباس ها را عوض کردیم. وقتی آمدیم توی صف، بچه ها شروع کردند به تیکه انداختن. یکی می گفت: قبول باشه. یکی می گفت: حاج آقا التماس دعا. ما را دعا کردید؟ بعد فهمیدم این بچه های ناقلا این قدر از ما گفتند که شکراللهی گفته بروید دنبالشان. شرایط خیلی سخت بود که ما این کارها را می کردیم، یعنی وقتی به پشت می افتادیم توی آب خزر، صورتمان که از آب بیرون بود، یخ می زد. تا حدی که بخار آبی که از بینی مان خارج می شد، روی صورتمان یخ می بست. یک شب هم ما را به انزلی بردند و در عمق ده دوازده متری با قطب نما کار کردیم.

تقریبا از اکثر لشکرها هم توی آن دوره، نیرو بود. از لشکر امام حسین(ع)، لشکر ولی عصر(عج)، لشکر عاشورا، لشکر علی بن ابی طالب(ع) و خیلی های دیگر! خلاصه، از شهرهای مختلف رفقای خوبی داشتیم که بعضی شان مثل آقای مستخدمی از لشگر قزوین و محمدرضا میرزایی از بچه های باصفا و نازنین اراک، شهید شدند. بعد از عملیات بدر به خانه شان تلگراف زدم که حال محمدرضا چطوره که جواب آمد شهید شده. هنوز آن تلگراف و عکس های آن بچه ها را دارم.

آموزش بلم رانی

بعد که آمدیم، لشگر 21 بچه های تخریب را به «شط علی» برد و آن جا بلم رانی را آموزش دیدیم که یک کار تخصصی بود. اوایل مدام توی آب می افتادیم. معمولا با شهید مجید غفوری توی یک بلم بودم که کربلای چهار شهید شد و برادرانش حمید و وحید هم شهید شدند. مدتی هم در تخریب با آقای سعید فانی و دیگران بودیم و بعد هم با فرمانده عزیزمان شهید جلیل محدثی فر که آن زمان معاون تخریب بود و بعدها فرمانده گردان یاسین شد، بودیم. خلاصه، از صبح تا ظهر توی آبراه های هور بلم رانی می کردیم و چون مسئاله اطلاعاتی بود، قرنطینه شده بودیم. آموزش نی کشی را دیدیم که بتوانیم با بلم وارد نیزار هم بشویم. خیلی ورزیده و قوی شده بودیم و واقعیت هم این بود که جدی کار می کردیم و مدام آموزش می دیدیم. بعد هم آماده عملیات شدیم که فکر می کنم اولین عملیاتی بود که در این گستردگی از غواص استفاده شد.

ما را شبانه به قرارگاه شهید آزادی، در نزدیکی هور آوردند و وارد یک سنگر اجتماعی شدیم. نیمه های شب بود که دیدم دارد سر و صدا می آید. به بیرون سنگر رفتم و دیدم هفت هشت تا تریلی پارک کرده اند و بچه ها دارند پل های نفر رو عملیات را خالی می کنند. رفتم جلو. دیدم شهید جلیل محدثی، معاون تخریب دارد پل ها را خالی می کند. گفتم: برادر جلیل! شما چرا؟ فهمیدم ظاهرا ناهماهنگی شده و کسانی که قرار بوده پل ها را تحویل بگیرند، نیامده اند و راننده هم آمده و سر و صدا راه انداخته که سریع تر پیاده کنید. جلیل هم آمده بود و ماجرا را که دیده بود، شروع کرده بود به کمک. من ناراحت شدم و گفتم این کار به ما ربطی ندارد، ولی دیدم او دارد کار می کند که شرمنده شدم و کمک کردم. جلیل گفت: فرقی نمی کند. عملیات مال همه است. این تریلی ها اگر این جا بمانند فردا صبح هواپیماها می آیند برای شناسایی و عکس می گیرند و گزارش تردد اینها باعث لو رفتن عملیات می شود. چند تا تریلی را پیاده و بارشان را دپو و استتار کردیم. تا فردا ظهر در همان قرارگاه ماندیم و بعد از ظهر، چند تا ماشین اشمیت آمد و ما را به جزیره مجنون برد و به پت 9 رفتیم (به خاکریزهایی که داخل آب می زدند، پت می گفتند.) داخل سنگر کوچکی شدیم که دقیقا لب آب بود. هوا تاریک شد. نماز خواندیم و استراحت کردیم. یادم هست سرم کنار سر شهید مجید غفوری بود.

یوزی های شاهنشاهی!

کم کم آماده عملیات شدیم. به ما اسلحه یوزی دادند. توی کیسه گونی مثل آهن پاره پر از سلاح بود و آنها را جلوی سنگر خالی کردند و گفتند غواص ها بیایند بردارند و مهمات خاص خودش را هم به ما دادند. دیدم روی یوزی ها عکس تاج شاه بود و زیرش نوشته بود: شهربانی کل کشور. از همین صحنه ذهنم پر زد به درگیری های زمان انقلاب توی کاشمر و حال و هوایی که آن روزها داشتیم. با خودم فکر می کردم کی شاه و آمریکا تصور می کردند که روزی این سلاح ها قرار است دست ما غواص ها بیفتد و علیه دشمن به کار برود. فکر می کردم که این یوزی ها چه روزهایی را گذرانده اند و کجاها استفاده شده اند؟ زبان حالی با آن اسلحه داشتم. تعدادی هم خشاب برداشتم و توی کوله پشتی ام ریختم و چون می دانستم توی بلم خواهم بود، بیشتر برداشتم و سنگین اش کردم. کلاش ام را هم ندادم. سوار قایق موتوری شدیم و به سمت خط رفتیم. وسط هور بودیم که موتور قایق ما خاموش شد. من هم آدم دقیقی بودم و از این مسئله ناراحت شدم. سکاندار موتور قایق را بالا آورد و دید از سیم های مخابراتی توی هور، دور پره پیچیده اند و با آن سرعت چرخش، چندین متر از اینها را جمع کرده بود. گفتم: انبردست یا سیم چین داری؟ گفت: نه. گفتم: شما سکانداری و باید این وسایل را داشته باشی. بچه ها هر جور بود آن سیم ها را باز کردند و بعد از نیم ساعت راه افتادیم. رسیدیم به جایی که حالت جزیره داشت و الان نمی دانم دقیقا کجاست. از قایق پایین آمدیم و بلم ها را برای ما آوردند. فکر می کنم تا فردا عصرش ماندیم و بعد آماده شدیم که برویم به سمت مواضع دشمن. دیدم یک نفر دارد صدا می زند که اسلحه اضافی کی دارد؟ دیدم سردار احمدی، معاون لشگر بود که الان فرمانده سپاه خراسان است. ماندم کدام را بدهم! از یک طرف می گفتم جای عراقی ها که برسم کلاش به درد می خورد. چون مهماتش را عراقی ها دارند و مهمات یوزی ام تمام می شود و از طرفی هم می خواستم وارد آب بشوم و آن جا کلاش کارایی نداشت. چه فکرهایی می کردم. همین فکرها مرا از شهادت باز داشت. آخرش یوزی را ترجیح دادم و کلاش را دادم. سوار بلم ها شدیم. توی هر بلم، دو تا رزمنده در دو سر نشسته بودند و یک غواص وسط. مسافتی را در روز بودیم تا شب شد. مدام هم هواپیماهای پرسروصدا بالای سرمان می آمدند و این قدر سر و صدایشان زیاد بود که بچه ها به آن هواپیما غارغاری می گفتند.

آبراه های خطرناک

فرمانده اطلاعات عملیات ما، آقای علی آرام که بعد فرمانده گردان نوح(ع) شد، سر ستون بود و به دنبالش ستون بلندی از غواص ها در وسط آبراه حرکت کردند. بچه ها خیلی فرز و مطیع بودند و تا اشاره کوچکی از طرف ایشان می شد، فورا داخل نیزارها می رفتیم و نی ها را روی خودمان می گرفتیم و مخفی می شدیم. آمدیم تا نزدیک خطوط دشمن که دیدیم صدای قایق موتوری می آید. همه توی آبراه های فرعی جا گرفتیم. این قدر صدا نزدیک شد که اسلحه را مسلح کردم. اگر داخل آبراه ما می شد، قطعا متوجه حضور ما می شد. آمد دقیقا جلوی آبراه ما که سه راهی بود. از راه دیگری رفت و صدا دور شد. اگر وارد آبراه می شدند، هم ممکن بود درگیری فیزیکی پیش بیاید، اما حق تیراندازی نداشتیم، چون کل عملیات لو می رفت. به راهمان ادامه دادیم. این قدر جلو رفتیم که هوا روشن شد. نی ها را کنار زدیم و دیدم ماشین و نیروهای دشمن در حال تردداند. بعدا به ما گفتند آن جاده خندق بوده. اطلاعات عملیات اشاره کرد که غواص ها بروند داخل آب. رفتیم. خواستیم حمله را شروع کنیم که اشاره کردند بیایید بالا. آقای آرام گفت: برگردیم. همان مسافت طولانی را برگشتیم که آقای صالح شریفی از دوستان طلبه، حدود ساعت دو، رادیوی یک موجی که همراهش بود را روشن کرد و دیدیم اخبار اعلام کرد که رزمندگان اسلام حمله کرده اند. ما فهمیدیم ظاهرا همه به خط زده بودند، الا گردان ما. آمدیم به سمت خطوط و دیدیم هنوز جنازه ها روی زمین اند و روی جاده خندق جاگیر شدیم.

جایی که شهید نشدم!

گفتند روی جاده نروید. کنار جاده توی گل و لای نشستیم. ساعت ها بود لباس خیس غواصی توی آن هوای سرد اسفندماه تن مان بود و نیمه شب هوا یخ شد و حسابی سرما خوردیم. خیلی از بچه ها به خاطر سرما رفته بودند توی اطاقکی که عراقی ها روی جاده با بلوک سیمانی ساخته بودند و من به خیال خودم زرنگی کرده بودم و نرفته بودم تا اگر بمبی آمد به سمت آن اطاقک، کشته نشوم. نصف شب به دوستم گفتم: بیداری؟ گفت: مگر می شود خوابید توی این سرما؟ ساعت ها بود توی آن نقطه بودیم. تصمیم گرفتیم برویم توی اطاقک. شاید چند قدمی را روی جاده نرفته بودیم که صدای سوت خمپاره و انفجار شدیدی آمد و ما دراز کشیدیم روی جاده. دیدیم دقیقا همان جایی که ما خوابیده بودیم یک خمپاره خورد و همه گل ها را پاشید روی جاده. برگشتیم و جایی که قرار بود قتلگاه مان باشد را دیدیم. هنوز بخار بلند بود و یک گودی ایجاد شده بود. نشستم و چند دقیقه ای به آن محل نگاه کردم. تا ظهر آن جا ماندیم. گفتند غواص ها برگردند عقب. سوار قایق ها شدیم. به همان سنگر کوچک برگشتیم و لباس ها را پس از دو سه روز درآوردیم و شیرجه ای داخل هور زدیم تا عرق بدنمان برود. همه رفتند استراحت، الا من که رفتم ببینم چه خبر است. رفتم روی جاده و اصغر رجب پور، مسئول ستاد اردویی لشگر که بچه کاشمر و از دوستانم بود را دیدم و شروع کردم به سوال کردن از عملیات.

نگهبانی

حاجی آخوندی نیروی عملیاتی شجاع و نترسی بود که مثلا وقتی بی سیم چی ها را توزیع می کردند، کسی که بی سیم چی ایشان می شد، می دانست که شهید خواهد شد. یک بار دیدم به من می گوید: برادر علی، کجایی؟ بدو بیا سوار شو. گفتم: قبرم کنده شد. گفت: برو حاضر شو، بریم. من و شهید حسن شاد و شهید توفیقی و آقای آخوندی و سعیدی، سوار قایقی شدیم و رفتیم جلو. همین طور که به سمت خط می رفت، می گفت: امشب پدر عراقی ها را در می آورم. مثل این که آنها پاتک کرده بودند و داشتند می آمدند جلو. به برادر مخلص و آرام، شهید حسن شاد گفتم: حالا کجا می رود؟ گفت: نمی دانم. از آقای سعیدی پرسیدم: گفت: نمی دانم. از علی توفیقی که رفیق حاجی و از او نترس تر بود هم نمی شد بپرسم. چون به حاجی می گفت و حاجی می گفت که می ترسی؟ برو پایین.

رفتیم تا رسیدیم به اسکله ای که آقای شاملو داشت به بچه ها قایق می داد. حاجی گفت: یک قایق به آقای توفیقی بده برود از اسکله شهید بیاری، مین بیاورد. آن اسکله جای مهمات لشکر توی خط بود. حاجی هم آبراه را گرفت و رفت جلو. گفتم: ببخشید حاج آقا، می دانید این آبراه به کجا می رود؟ گفت: حالا هر جا برود، به خشکی می رسد بالاخره. این را که گفت، بیشتر ناراحت شدم. چون نه از مرگ، که از اسارت می ترسیدم. بالاخره به بی خیالی زدم و آرام نشستم. دیدیم یک قایق با سرعت دارد می آید و بدون کم کردن سرعت از کنار ما گذشت و گفت: عراقی ها. به حاجی گفتم: دیدید چی گفت؟ ظاهرا عراقی ها جلوتراند. یکهو قایق خراب شد و موتورش از کار افتاد. حاجی آخوندی ناراحت شد و سریع با موتور ور رفتند و بالاخره روشن شد. نمی دانم چی شد که حاجی آخوندی گفت: برگردیم. من هم حسابی خوشحال شدم. تا این که آمدیم روی پتی که به خاطر مجروح شدن و شهادت شهید چراغچی، نام ایشان را بر آن گذاشته بودند. شب را آن جا بودیم. درگیری شدیدی توی خط بود. به ما گفتند روی این دژها نگهبانی بدهید. مواظب بودیم که دشمن از آبراه ها نیاید. با شهید محسن نوکاریزی، نگهبانی می دادیم و توپ های فرانسوی که دشمن برای اولین بار توی عملیات بدر به کار برد، مدام شلیک می شد. این طوری بودند که مثل یک گلوله آتش توی هوا بود و می آمد تا خرجش تمام می شد و همان جا که خاموش می شد به زمین می افتاد. این توپ ها هم مدام روی سر ما خاموش می شدند. البته تصور ما این بود و وقتی می خوابیدیم، می دیدیم چند متر آن طرف تر سقوط می کردند. درگیری شدید بود و ته جاده خندق که قرار بود ما به آن بزنیم، هنوز آزاد نشده بود و نیروهای دشمن که فرار کرده بودند، عده ای به چهارراه و عده ای هم به آن جا رفته بودند. کار خدا بود که ما آن موقع عمل نکرده بودیم. چون نیروی دشمن در آن جا متراکم شده بود و اگر ما عمل می کردیم، قتل عام می شدیم.

ترس و شجاعت

دشمن در چهارراه پاتک کرده بود و حاجی آخوندی داشت مدام نیروها را به آن جا می فرستاد. همیشه یک چراغ قوه دستش بود. وارد سنگر شد و صدا زد: کسی نیست؟ کسی جواب نداد. چراغش را روشن کرد و دید ده بیست تا نیرو توی سنگراند. طفلی ها ترسیده بودند. همه را بیرون آورد. ما که نگهبان بودیم از خنده مرده بودیم. هر کدام بهانه ای می آوردند و خودشان را نیروی جای دیگری معرفی می کردند. آنها را به خط کرد و من را صدا زد و گفت: اینها را ببر جای اسکله تا برای حمل مهمات به خط کمک کنند. چون قایق ها تا یک جایی جلو می آمدند و مهمات را روی جاده خالی می کردند و باید دو سه کیلومتر آنها را روی جاده می بردیم تا خط. نیروها را راه انداختم. مدام توی جاده خمپاره می خورد. چون مقر خود دشمن بود و گرای آن دستش بود. سه چهار بار که سینه خیز و بلند شدیم، دیدم دو نفر بیشتر پشت سرم نمانده اند. به این دو تای باقی مانده حرف زدم که خب اگر می ترسید، چرا آمدید جبهه و این جا دست و پاگیر شدید؟! این دو تا را هم ول کردم تا هر جا می خواهند بروند. اما زیر همین آتش سنگین، نیروهایی هم بودند که مثل شیر این طرف و آن طرف می رفتند. روی همان جاده یک پیرمرد لاغر را دیدم که یک کیسه گونی گلوله آرپی جی روی دوشش انداخته بود و وسط بمباران داشت با سرعت به سمت خط می رفت. رفتم پیشش گفتم: حاجی کجا؟ گفت: فقط خط. خمپاره هم که می خورد، نمی خوابید و به سرعت جلو می رفت.

حرکت به انتهای جاده

صبح شد. سردار احمدی آمد و بچه های تخریب را جمع کرد و گفت: باید بروید آخر جاده خندق را آزاد کنید. دو تا گردان رفته اند و موفق نشده اند. ظاهرا گردان های شهید جامی(فلق) و شهید بصیر(کوثر) عمل کرده بودند و آن سیصد عراقی تار و مارشان کرده بودند. به ما ده پانزده نفر هم نگفتند سیصد تا نیرو آن جاست. گفتند بروید انتهای جاده خندق یک تعداد نیروی عراقی هستند و آنها را شکست بدهید. حاج آقای احمدی هم گفت یا پیروز بشوید یا برنگردید. یعنی باید موفق می شدیم. روی جاده راه افتادیم و آن مسافت طولانی را رفتیم. از یک جایی هم دیگر تیر مستقیم می آمد. آمدیم کنار جاده که گل بود و تردد خیلی سخت شد. یک جایی که چند لحظه استراحت کردیم، زیپ بادگیرم را باز کردم و دیدم لباس هایم همگی از شدت عرق خیس شده اند. آن قدر تشنه بودم که با یکی از قوطی هایی که خمپاره 60 توی آنها حمل و نقل می شود از آب گندیده و بدبوی هور مقداری برداشتم و خوردم. هر چه جلوتر می رفتیم، گلوله ها بیشتر می شد. یک جایی رسیدیم که جاده پیچ می خورد و دشمن دقیق کنار جاده را هم می زد. مجبور بودیم با حالت خوابیده بچرخیم و جلو برویم. آتش خیلی زیاد بود. به دیوار جاده تکیه داده بودیم و یکی از بچه ها برای رفع خستگی فقط پایش را دراز کرد که شاید نیم متر هم نباشد و کف پایش تیر خورد. رسیدیم به نقطه ای که باید می آمدیم این طرف جاده، اما بچه ها با شجاعت توی همان آتش سنگین، زیگزاگی رفتند و خودشان را پرت کردند آن طرف. یکی یکی رفتند و نوبت به من رسید. پشت سرم را نگاه کردم و به نفر بعد گفتم: برو! این قدر از این موقعیت ها گیرم آمد که اگر می رفتم، شاید شهید می شدم. به بعدی ها هم گفتم: بروید! همه آن طرف بودند و منتظر من، ولی می دیدم ویز و ویز گلوله ها امان نمی دهد و احتمال خوردن بالاست! بچه ها اشاره کردند که بیا! گفتم: شما بروید من می آیم. اتفاقا اگر نفر اول می رفتم، بهتر بود. چون تیربارچی حساس نمی شد. حالا هم ایستادم تا فکر کند تمام شده و بعد بروم. دیدم تیراندازی قطع شد. به خودم گفتم: تو عرضه نداری توی گلوله بروی. حالا برو. خودم را به بچه ها رساندم.

شغال های ترسو!

رسیدیم به نقطه ای که از آن جلوتر کسی نبود و دیدم شهید ابراهیم شریفی که ملقب به شیر جبهه بود، پشت به سنگر عراقی ها که روی جاده بود، نشسته و دارد سیگار همای همیشگی اش را می کشد. گفت: بچه های تخریب هستید؟ خوش آمدید! با بی سیم از آمدن ما مطلع شده بود. آدم هوشیاری بود و نگفت که این دشمن سه شبانه روز است دارد این جا مقاومت می کند؛ تا روحیه ما از دست نرود. گفت: بیایید این جا چند تا بچه شغال هست، بروید بگیریدشان. من که حساس تر بودم، رفتم. پرسیدم چند نفرند؟ گفت: ده دوازده نفری هستند. همه مان روحیه گرفتیم که این چند نفر که مانع تسخیر ته جاده شده اند را بزنیم. ده متری جلو رفتیم و خمپاره 60 و چند تا گلوله ای که آقای فریدون حسین زاده از بچه های اطلاعات لشگر آورده بود را فعال کردیم و به سمت سنگر تیربار زدیم. یکی از بچه ها به عنوان دیده بان رفت لب جاده و سنگر را نشانه رفتیم. دشمن فکر کنم با آرپی جی 11 به سمت ما می زد و می آمد در یک متری ما نی ها را دانه دانه می شکست و منفجر می شد. در همان وضعیت که ما کنار جاده در گل ولای کپ کرده بودیم، دیدم آقای حسینیان از بچه های اطلاعات عملیات لشگر، آر پی جی به دوش، از روی جاده آمد. اصلا نمی ترسید. من ناراحت شدم و داد زدم: این شجاعت نیست. بیا پایین! حالا او می خواست به ما روحیه بدهد. به دو متری ما که رسید یک تیر به سینه اش خورد. گفتم دیدی؟ گفت: چیزی نیست. دکمه پیراهنش را باز کرد و یک گاز گذاشت جای تیر و به مسیرش ادامه داد. ما مانده بودیم که این چه آدمی است.

تیربار عراقی حتی پنج ثانیه ساکت نمی شد و مثل بلبل کار می کرد. می گفتیم یعنی این تیربار داغ هم نمی کند؟ نگو که تیرها را با فاصله می زدند و شن هایی را با پارچه دور لوله آن بسته بودند و مدام رویشان آب می ریختند تا لوله داغ نکند. چون اگر آب مستقیما به لوله می خورد، می ترکید. دیدیم این تیربار ساکت شد و از کار افتاد. فکر کردیم اینها دارند فرار می کنند. کم کم جلو رفتیم. دیدیم صدایی نمی آید. به بچه ها گفتم: بدوید! رفتیم جلو و به هر سنگری که رسیدیم آن را پاکسازی می کردیم. به یکی از سنگرها رسیدم. بدون این که بپرسم کسی هست یا نه، نارنجک را انداختم و منفجر شد. قبل از من کسی آن جا بود و دیدم صدا آمد که نارنجک ننداز! نمی دانم اینها چطوری جلوتر از گروه ما رفته بودند. دیدم آقای عظیمی، معاون آموزش لشگر از توی گرد و خاک ها بیرون آمد. ایشان بعدها در کربلای پنج شهید شد. راه را ادامه دادیم. این جا هم خط مقدم دشمن نبود و محل تفریح و استراحت شان بود و برای همین هم دیدم یک پژوی شخصی جدید روی جاده است. هنوز داشتم نگاهش می کردم

post name

گردان غواصي

نوشته شده در 1392-6-19
نظرات (0)


سال 63 که وارد گردان تخریب از لشکر 21 امام رضا شدیم ، خودم را در یک دریای مواجی انداختم . یعنی اینطور نبود که روی معرفت کافی که مثل شهید چمران و خیلی از فرمانده های جنگ داشتند وارد جبهه شوم . واقعا اینجور نبود


متولد سال 44 هستم . سال 61 به جبهه رفتم و تا سال 62 در تبلیغات لشکر نصر بودم تا آمدم پشت جبهه و اینکه در تبلیغات بودم و کار عملیاتی نکرده بودم مرا خیلی ناراحت کرده بود و از خودم راضی نبودم . تصمیم گرفتم وقتی برگشتم دیگر از این کارها بدست نگیرم .

آذر 62 رفتم کاشمر و خرداد 63 به جبهه برگشتم . وقتی به کارگزینی و پرسنلی لشکر 21 امام رضا وارد شدم ، تصمیم گرفتم که بروم به محیطی تا جبران آن یک سالی که در جبهه بودم بشود . این چه جبهه ای بود که همه اش شعار و پلاکارد و تبلیغات بود ؟ برای خودم این جمله را میگویم . مگر نه تبلیغات هم در جای خودش باید باشد و خوب است .

دوست داشتم یگانم را عوض کنم . با اینکه اصلا رشته ام رزمی نبود و رشته عمومی و تبلیغاتی سپاه بودیم ، وقتی گفتند تو را کدام یگان بفرستیم پاسخ دادم هر یگانی که کسی نمی رود . میخواستم ادای آدمهای ایثار گر را در بیاورم . اول ادایش را در بیاورم شاید کم کم توفیق اجباری شد ...

مثل آدمهایی که آمده و چشمهای را بسته و خودش را در محیط خطرناکی می اندازد و میخواهد فداکاری کند . معرفتش را هم نداشتم ولی دیگر خسته شده بودم از آن نوع جبهه بی خطری که میرفتم !

گفتند برو اطلاعات عملیات . کمی فکر کردم دیدم کارش شناسایی است و مسئولیتش خیلی بالاست . اگر مثلا اسیر میشدم و زیر شکنجه اسرار را لو میدادم یا اگر در هنگام شناسایی اطلاعات درستی به فرمانده نمیدادم خون زیادی گردنم می افتاد . گفتم نه . گفتند پس برو تخریب . این بود که سال 63 وارد تخریب شدم و خدا را شکر میکنم . بعد از چند عملیات زمینی خوردیم به عملیاتهای آبی خاکی ، سرآمد همه اینها که سرنوشت جنگ و سرنوشت مرا تعیین کرد ، کربلای 4 و 5 بود که گردان غواصی یاسین تشکیل شد . گردان یاسین انشعابی بود از گردان تخریب در قالب غواصی برای معبر زدن و راه باز کردن برای عبور نیروها و شکستن خط دفاعی دشمن در خشکی که در قالب گردان یاسین تشکیل شد . الحمدلله با دعوت فرمانده گردان که علاقه زیادی به ایشان داشتم و با کمال بدبختی از ایشان عقب ماندم یعنی سردار شهید جلیل محدثی ، وارد گردان شدم . ابتدا با 10 الی 15 نفر از کادر گردان و بعد نیروهای بسیجی که از گلها و رزمنده های جبهه گلچین می کردیم با هدف عملیات کربلای 4 و 5 ، گردان را تشکیل دادیم .

آقای انجوی نژاد و عده ای از گردان یاسین از اول در تخریب بودند ولی چون نیرو کم داشتیم از آنها هم برای گردان غواصی یاسین استفاده کردیم . نیرو ها وقتی می آمدند باید از فیلترهایی رد میشدند . یعنی ما با آنها صحبت می کردیم و نسبت به کارشان توجیهشان می کردیم و 200 الی 500 نفر برای گردانهای رزمی وارد تخریب میشدند . چون ماموریت مهم و حساس بود باید نیروهایی وارد میشدند که از لحاظ جسمی ، روحی ، شناختی ، اعتقادی و اخلاص خیلی قوی باشند بعلت اینکه قرار هست آنها پیش تاز شوند یعنی نوک پیکان حمله . مانند نوک مته که الماس است و از سایر قسمتهایش باید مستحکم تر باشد . بهمین دلیل اینها نیروهای مستعد و شجاع و جان برکفی بودند و الا اگر خدای نکرده در شب عملیات نیروهای خط شکن جا میزدند ، همه پشت سر آنها می ماندند . بالتبع وقتی شرایط گردان را برای آن رزمنده ای که میخواست جذب شود میگفتیم باید داوطلبانه و بدون اجبار خودش انتخاب میکرد . حقیقتا اینکه میگوییم تبلور عاشورا بود یکی از صحنه هایش در همین جذب نیروها اتفاق می افتاد .

post name

روايت دلبري

نوشته شده در 1392-6-19
نظرات (0)

 

محمد خسروي‌راد، شهيد جليل محدثي‌فر را در كتاب «روايت دلبري» و براساس خاطرات عليرضا دلبريان، از جانبازان دفاع‌مقدس معرفی کرده است. اين اثر به تازگي از سوی نشر ملك اعظم روانه بازار نشر شده است

محمد خسروي‌راد در گفت‌وگو با خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، درباره جديدترين كتابش با عنوان «روايت دلبري» كه چند روزي است از سوي انتشارات ملك اعظم روانه بازار نشر شده، اظهار کرد: اين كتاب حاصل 27 جلسه مصاحبه سه ساعته با جانباز عليرضا دلبريان، يكي از غواصان گردان ياسين است. وي يكي از رواياني است كه در جلسه‌ای مختلف با جوانان به بازگويي خاطرات خود مي‌پرداخت و همين اتفاق بهانه‌اي شد تا براي ثبت خاطراتش به سراغ او بروم

وي ادامه داد: دلبريان در خاطرات خود بار‌ها از شهيدي به نام جليل محدثي‌فر با عنوان فرمانده گردان ياسين صحبت مي‌كرد. به همين دليل در مصاحبه‌هایي كه با وي داشتم از اين شهيد مي‌پرسيدم و نتيجه اين گفت‌وگو‌ها باعث شد، 80 درصد روايت‌هاي كتاب به خاطرات شهيد جليل محدثي‌فر از نگاه دلبريان اختصاص پيدا كند

خسروی راد در زمینه نگارش کتاب می گوید: "همۀ بیست و هفت جلسه مصاحبه با دلبریان، پُر است از صمیمیت و احساس و صداقتی که این روزها قیمتی و غنیمتی است. چه آن‌جایی که از برخی «خردک‌شرر»هایش در همۀ ایام و شئونات زندگی‌اش حرف می‌زند و بلافاصله چشم‌هایش خیس می‌شود و می‌گوید: «مو که فکر مُکنم به خاطر همین چیزا شهید نِشُدم!» و چه زمانی که از شهیدِ عزیز، جلیل محدثی‌فر سخن به میان می‌آورد و قبل از آن‌که بگوید: «نوکَرتُم جلیل!»، دوباره چشم‌هایش خیس می‌شود و صدایش ناخواسته نازک؛ که صد البته برایندی است از دل نازک و شکننده‌اش

در هر حال، در اولین مرحلۀ تحقیقات، برای نگارشِ کتاب حاضر، که عبارت بود از جلساتِ جدیِ گفت و گوی من با دلبریان، نقطۀ مشترکی وجود داشت و آن، چشم‌های خیسِ او بود و لهجۀ شیرین و صمیمی‌اش که هر از گاه، خیسیِ چشم‌هایش مُسری می‌شد و من نیز از این سرایت بی‌نصیب نبودم؛ چه در روزهای گفت و گو و تحقیق و چه در بیش از نُه ماه کارِ مداوم، برای نگارش این کتاب

دلبریان آن‌قدر دلبسته و آغشتۀ شهید جلیل محدثی‌فر است که خواسته یا ناخواسته، کتاب خاطراتش نَقلِ شجاعت، مهربانی، معنویت و ایثارِ جلیل است. تا جایی که کتابِ «به روایت دلبریان» به کتابِ «روایت دلبری» تبدیل شد. روایتِ دلبری‌های شهیدی که علی‌رغم وضع مالی خوبِ خانواده‌اش، در حالی‌که فرماندۀ گردان است، در ایام مرخصی، به جای کارگرهای کوره‌پزخانه کار می‌کند تا آنها خستگی دَر کنند و به آنها آب می‌رساند، در حالی‌که خودش روزه است. شهیدی که یک کلمه حرفش همۀ افراد گردانش را منقلب می‌کند و فدایی

طبقۀ پایین خانۀ دلبریان پُر از تصاویر شهداست. در و دیوار این مکان، بیشتر به حسینه می‌ماند تا منزل شخصی. بر روی هر دیوار این خانه، شهیدان نظاره‌گر آمد و شدِ آدم‌های غافل، عاشق یا جامانده از غافلۀ عشق‌اند

خسروي راد درباره شهيد محدثي‌فر گفت: او همانند سرداران شهيدان عبدالحسين برونسي و محمود كاوه از استان خراسان رضوی، معروف نشد، اما فردي اثرگذار در بين نيرو‌هاي خود بود. پدر وي از شرايط مالي خوبي برخوردار بود، اما هر وقت از جبهه‌های دفاع مقدس باز مي‌گشت به كوره‌پزخانه پدرش مي‌رفت و به كارگر‌ها كمك مي‌كرد. او داراي شحصيت لطيف و عرفاني بود. پيش از اين كتابي درباره اين شهيد نوشته نشده و فقط در كتابي كه به معرفی گردان غواصی ياسين اختصاص داشت به اين شهيد، به عنوان فرمانده اشاره شده بود

وي افزود: كتاب «راويت دلبري» در قالب خاطره نوشته شده است و به دليل داستان‌نويس بودنم، براي جذابيت‌بخشي به اثر، با حفظ مستندات عناصري را به متن افزود‌ه و سعي كرده‌ام اين كتاب مورد توجه مخاطب عام قراربگيرد

نويسنده كتاب «حكايت سال‌هاي باراني» درباره انتخاب عنوان «روايت دلبري» براي كتابش گفت: اين عنوان ايهام دارد و دلبري كردن عشق به شهادت را براي جليل محدثي‌فر بيان مي‌كند. نگارش اين كتاب در 314 صفحه، يك سال ونيم طول كشيد و چند روز پيش توسط انتشارات ملك اعظم راونه بازار نشر شد

post name

عمليات مرصاد

نوشته شده در 1392-5-5
نظرات (2)

مصاحبه خبرگزاري دانشجويان ايران. ايسنا 

 به لطف خدا عمليات «فروغ جاويدان» ارتش آزادي‌بخش، در 5مرداد 1367 به غروب تبديل شد 
 
عليرضا دلبريان در گفت‌وگو با خبرنگار سیاسی خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) - منطقه خراسان، گفت: سردار شهيد

شوشتري و سردار شهيد صياد شيرازي در این عملیات نقش به‌سزایی داشتند، آنها اسطوره‌های ملی هستند، نباید این

شهدای گران‌قدر را صرفا متعلق به استان خراسان دانست و از آنها بهره‌برداري سياسي کرد

وی ادامه داد: اين دو سردار شهید بزرگوار، عمليات را به خوبی فرماندهی کردند. من و ديگر همرزمان در جبهه‌هاي جنوب

درگير بوديم و خيلي از رزمندگان خراسان نیز در جنوب، عمليات مي‌كردند ، چون همزمان منافقين از غرب و صداميان از

جنوب به كشور تهاجم كردن


نقش ويژه‌ شهيد صياد شيرازي در عمليات مرصاد

شهيد صياد شيرازي نقش ويژه‌اي در عمليات مرصاد داشت و رجوي  كينه اي از اول به دل داشت، دوتن از منافقين را

ماموريت دادند، به انتقام شکست سنگین این عمليات، از عراق آمدند تهران، او را به شهادت رساندند و گريختند به پادگان

اشرف

وي  افزود: بهترين الگوي ما، دفاع مقدس است. در تاكتيك‌های جنگي اگر قدرت ما بر دشمن نمي‌چربد، بايد از غافلگيري

استفاده كنيم

معاون گردان غواصي ياسين، لشکر 21 امام رضا (ع) در دوران دفاع مقدس اضافه کرد: شهيد صياد شيرازي یک ساعته

عملیاتی مهم را در منطقه ي عملياتي طراحی می‌کند و این کار جز با روحيه عاشورايي ممكن نخواهد بود

وی ادامه داد: همين طور كه در جنگ با ارتش بعث حسن باقري يك دانشجوي شجاع . كه يك روز درس كلاسيك جنگ

نخوانده!! روحيه جهادي را به نمايش گذاشت و اين روحيه هميشه در كنار علوم فيزيك، پاسخگوي نياز ما بوده و خواهد بود

این فعال فرهنگی در ادامه به شرح روند عملیات مرصاد پرداخت و اظهار داشت

در ابتداي عمليات مرصاد تنگه چهار زبر در نزديكي كرمانشاه بسته شد تا دشمن نتواند در خاك ما پيشروي كند. سردار

شوشتري نيروهاي پياده را مديريت كرد و شهيد صياد شيرازي هم به وسيله هليكوپتر در دل دشمن، در ارتفاعات نفوذ کرد

وجه تمایز فرمانده منافقین و سرداران اسلام

ایشان، حضور فرماندهان در خط مقدم جبهه جنگ را وجه تمایز رزمندگان ما از سربازان دشمن دانست و تصریح کرد: شهيد

صياد شيرازي شجاعانه و با سرعت در صحنه حضور پيدا كرد و با منافقین مواجه شد. همچنين شهید شوشتري در خط

اول، شانه به شانه بسيجي‌ها حضور داشت

در حالی است که مسعود رجوي تا اسلام‌آباد با بنز ضدگلوله آمد و پس از آن به سرعت عقب‌نشيني و فرار مي‌كند! يكقدم

با نيروهايش نيامد، چراكه آن‌ها بدنبال اهداف دنيوي خود بودند و عده‌اي را به كشتن دادند، ولي شهيد شوشتري و شهيد

صياد شيرازي هدفي الهي را دنبال مي‌كردند و آن حفظ ميهن اسلامي و سعادت اخروي خودشان بود


منافقین سرعت عمل احمقانه‌ای داشتند

معاون گردان غواصي ياسين، لشگر 21 امام رضا (ع) در دوران دفاع مقدس، اظهار داشت: منافقين سرعت عمل

احمقانه‌اي به خرج دادند و با پيشروي در يك جاده آسفالت، به امید تصاحب شهرها جلو مي‌آمدند و سمت چپ و راست

خود را رها كرده بودند و همين باعث زمين‌گير شدن سريع آنها شد


عملیات «فروغ جاویدان» به غروب تبدیل شد

 پس از تصويب قطعنامه و  مراحل آتش بس، رجوي دست‌پاچه شده بود و فكر می‌كرد در اين شرايط

ايران از سر ضعف قطعنامه را پذيرفته و منافقین مي‌توانند كشور راتصرف و تصاحب کنند. اما در واقع آنها با پاي خودشان

به گورستان آمدند ، به نظر من اگر منافقين با آن همه تجهيزات و هزاران نيرو  دست نخورده و سالم ميماند، مشكلات

بسياري بعد از جنگ ، براي ما درست ميكردند


اما همانطور كه خدا دشمنان ما را از احمقها قرار داده، خودشان با پاي خود، ناشيانه، عجولانه به گورستان آمده و منهدم

شدند كه در حقيقت بعد از آن چيزي از منافقين نماند

و اينها همه لطف خداست ، كه در سايه وحدت و اطاعت از ولي ،  شامل حال ملت عزيز ما شده است

در اين شبهاي قدر، يادمان نرود، كه در روزهاي آتش و خون در چه گردابهايي بوديم و اين تنها خدا بود كه ما را به ساحل

امن رساند ... پيوسته با او باشيم  كه هنوز راه زيادي در پيش داريم ... سخت نيازمند امداد اوييم

التماس دعا


post name

ایسنا

نوشته شده در 27, 6, 1391
نظرات (0)

 ماموریت 17 ؛ خلاصه ای از مصاحبه با خبرگزاری دانشجویی، ایسنا

صبح چهارشنبه 22 شهریور ماه سال 91 ، دانشگاه فردوسی مشهد

ساختمان جهاد دانشگاهی

تنها چیزی که مرا در فراغ یاران شهیدم تسکین میدهد، خدمت درعرصه ی روایت سیره ی آنان و بدعت زدایی از فرهنگ جبهه است

شما جوانان مخلص و باصفا که با احساس مسئولیت در دو جبهه ی، تحصیل علم و فرهنگي تلاش میکنید،یادآور دانشجویان دهه ی

شصت هستید، که ضمن ادامه تحصيل به جبهه هم مي آمدن و در دو سنگر رزم و علم ، نمره 20 ميگرفتن

توقع حقیر از شما این است که در مرحله ی اول انتظارات رهبری را از دانشجویان برآورده کنید

در خبرهایتان صادق، راستگو  و خدا را در نظر بگیرید زيرا در مقابل هر کلمه ای که بنویسید، قیامت باید پاسخگو باشید

دین و آخرتتان را فدای دنیا و سیاست بازیهای بی دیانت، جناح بندی ها و باند بازیها نکنید

به خواسته های دانشجویان، خصوص جوانان منتقد، مخالف، توجه کنید

نفس انسان خوشش مياد دیگران تعریفش کنند و این با آموزه های دین اسلام در تعارض است

دانشجویی که داد میزند، اعتراض میکند، دغدغه دارد، دلسوز است، کشورش رو، دانشگاه رو دوست داره، این از دانشجویی که سرش

رو میندازه پایین، دنبال یه مدرک و یه لقمه نان ست، به مراتب بهتره ! حالا اگه یه جایی حرف بی حسابی هم زد، نباید فکر کنید، مغرض

است، شما وظیفه دارید با محبت، جوابش رو بدید، حتی اگه نپذیرفت، حق ندارید پا فشاری کنید، که چرا نپذیرفته!! محبتتان را ادامه

دهید، مطمئنم بزودی پی به اشتباهش میبرد، اما متاسفانه برخوردهای چکشی ما، طوری شده که؛ نه حرف ما رو گوش میدن و نه بعد

که پیش خودش فکر میکنه اشتباه کرده، برمیگرده

تنها خواهشم اینه که، فرهنگ زیبای اسلامی که در جبهه های ما تبلور یافت، عملا ترویج کنید