{R_COLOM}
post name

محرم جبهه- 95

نوشته شده در 1395-7-11
نظرات (2)

امروز 11 مهر ماه سال 95

محرم  جبهه ها

اگر چه 8 سال جبهه ، محرم بود و هر روزش عاشورا و هر زمينش كربلا ، اما ايام ويژه محرم حال و روز ديگري داشت

پوشش بچه ها تغيير ميكرد . اگر چه بلوز نظامي بر تن داشتند، اما در محرم سياه پوش بودند

پيشاني بندها. بازو بندها مشكي ميشد

سنگر ها با بيرقها و كتيبه ها سياه پوش ميشد

بعضي از بچه ها كه به مرخصي ميرفتند زمان بازگشت، زنجير هيئتي را با خود به سنگر مي آوردند

اصلا همه عاشق امام حسين عليه السلام بودند و رهرو راهش

تنها يا حسين نميگفتند، به معني واقعي با حسين بودند

سر در سنگر فرماندهان تابلويي نصب بود

ياحسين ع ، فرماندهي ، از آن توست

در بيابانهاي گرم جبهه با پاي برهنه بياد اهل بيت امام حسين عليه السلام  و يارانش عاشقانه عزاداري ميكردند

گردانها - قرارگاهها و حتي خط مقدم حال و روز ديگري داشت

حتي غذاي جبهه در ايام محرم عوض ميشد... خورد و خوراك بچه ها تغيير ميكرد و كاهش مي يافت ،مصرف يخ پايين مي آمد

كمتر كسي آب سرد مينوشيد

كسي به كسي نگاه نميكرد، همه در حال و هواي خاص خود بودند و عزاداري ميكردند

بعضي ها را بعد از مراسم حتي بر سر سفره شام نميديدي، در تاريكي بيابان از مقر فاصله ميگرفتند و نجوايي داشتند

 در همان شبها و در خلوت سحر گرفتند آنچه خواستند ، خوشابحالشان

بسياري از افراد كه تصاويرشان را در اين عكسها ميبينم، شهيد شدند

بعد جنگ ، ديگر مثل و مانند آن فضاها در هيچكجا نديدم

ديروز يكي از دانشگاههاي تهران در خصوص مراسم محرم دردانشگاه از حقير مشورت خواستند بطور خلاصه مطالبي را پيامك كردم

روايت فابريك از محرم

عاشورا اگر چه درس است، اما عبرت هم هست

شهادت اگر چه فوز عظيم است، اما هدف نيست، وسيله است براي پياده كردن احكام الهي و تحقق حق و عدالت

ببينيم چرا همه امامان را شهيد كردند !؟ چرا امام حسين عليه السلام را محاصره كرده و بشهادت رساندند!؟

و چرا هيچكدام موفق به تشكيل حكومت اسلامي و پياده كردن احكام الهي در جامعه بطور عام نشدند...!!؟؟

آن موانع چه بود ...!!؟؟ آيا امروز آن موانع برطرف شده است!؟

چه شباهتهاي آن دوران با مظلوميت امروز امام جامعه اسلامي دارد...!!؟؟

 يزيديان ، حسينيان چه تفاوتي با يكديگر داشتند!؟ حرف آن روز امام چه بود..!؟؟ وحرف امروز امام جامعه اسلامي چيست!؟؟

آيا امروز اسلام و ارزشهايي كه امام حسين عليه السلام برايش شهيد شد، دشمن دارد...!؟ يا ندارد...!؟ آن دشمن كيست...!؟؟

آيا امروزه كاروان امام حسين در حركت است...!؟آن كاروان كجاست!؟ و آيا ما با حسين رهسپاريم؟نشسته ايم؟ تماشاگريم؟

امروز كربلا كجاست...!!؟؟

اين بحثها را در قالب سخنراني همراه با پرسش و پاسخ.با برپايي نمايشگاه. شعر. مسابقه با جذابيت در محيط دانشگاه مطرح كنيد

بدون اسم بردن از هيچ گروه ،جناح و فردي .... فقط خط حق و باطل را روشن كنيد

از پتانسيل محرم در شمر شناسي( آمريكا)درعمرسعد شناسي(دوستان دنياطلب) در معرفي سليمان صرد خزاعي ها(خواص

مسامحه گر و ساده لوح ) را هنرمندانه، عالمانه  معرفي كنيد

اين دوران مثل دوران امام حسين عليه السلام  بلكه پيچيده تر  است

ابن زياد در دارالحكومه در كاخ سفيد برخود ميلرزد و بدنبال فريب امت اسلامي از طريق شريح قاضي هاست

تا امت را از امام جدا كند كه اگر امام تنها بماند كار دشمن آسان ميشود

در شهر جار زدند، در رسانه ها، ماهواره ها، شبكه هاي فارسي زبان، در لواي دلسوزي و نفاق با فريب كاري

شمشير بدهيد، بجايش طلا بگيريد، دست از هسته اي، موشكي، استقلال،آزادي و ارزشها و امام حسين برداريد!به ما يپيونديد

تا تحريمها را لغو و آب را آزاد كنيم...آن بيچاره هايي كه اعتماد كردند، به گندم ري هم نرسيدند، نه دنيا، نه آخرت

شمشيرها را از كف نهادند به اميد رسيدن به طلا ... !!!  اما همه ذليلانه هلاك شدند...! اين نتيجه اعتماد به دشمن است


فاعتبروا یا اولی الابصار

براستي در كجاي تاريخ سراغ داريد، كفار ، آمريكا ، قدم خيري براي مسلمانان برداشته باشد...!!؟؟

و در كجا تاريخ ، جامعه اي ، مردمي ، بدون تلاش و مقاومت و مبارزه به استقلال رسيده اند...!!؟؟

 اگر امت از ابهت شيطاني دشمن و از تهديدات نظامي او بترسند و در مقابل تحريمها مقاومت نكنند

و اگر به وعده هاي مادي او اعتماد كند ، شمشيرها را ، روحيه مبارزه را از كف بنهند ، و پي دنيا روند

حتما حسين در كربلا گردن زده خواهد شد ...!!!! و امت  نه به دنيا ميرسند نه به آخرت

اين سنت لايتغير الهي ست

اينها را براي جوانان عزيز تبيين كنيد

و با اخلاص از حسين عليه السلام مدد بجوييد


post name

جوان دیروز-شهیدامروز

نوشته شده در 1395-5-13
نظرات (0)

 جوان دیروز ... سردار و شهید امروز

کاش فرهنگ دفاع مقدس , رمز گشایی میشد

کاش بجای ساعتها که وقت رسانه ملی صرف نحوه پخت غذا میشود, به روش تربیت و ساخته شدن جوانان توجه میشد. کاش

کاش در کنار تصاویر فوتبالیستها. المپیادها... عکس قهرمانان و پهلوانان ملی تاریخ معاصر ما هم نصب میشد

آنهایی تا آخر خط میمانند, منحرف نمیشوند, و مردم را درک میکنند, که درد سختی و رنج و مشقتها را خود چشیده و از اصل خویشتن دور نشوند

----------------------------------------------

کمبود امروز ما یارانه نیست...!!! ضعف ارتباط رئیس و مرئوس است!! تبعیض و بی عدالتی ست


post name

عملیات مرصاد

نوشته شده در 1395-5-5
نظرات (0)

عملیات مرصاد , قتلگاه و جهنم منافقین

قرآن : ما بزودی دشمنان شما را به جزای سنگین خواهیم رساند

عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد همانگونه که خداوند فرموده: ما دشمنان شمارا از احمقها آفریدیم

منافقین ناشی و عجول و حتما فریب خورده به خیال فتح تهران تهاجمی را با افکار شیطانی از مرز سرپل ذهاب آغاز کردند

اما غافل از اینکه با پای خود به گورستان می آیند

اگر بعد از جنگ, سیستم و تشکیلات منافقین در عراق که هزاران نیروی بی عقل سلاح بدست بودند دست نخورده میماند برای ما

و مردم عراق حتما مشکلات زیادی را ایجاد میکرد و هر روز باید شاهد درگیریهای مرزی میبودیم

اما خداوند تبارک و تعالی لطف کرد آنها را با پای خودشان به قتلگاه و کمینگاه رزمندگان اسلام فرستاد

و نیروهایی که برای از پا در آوردن هر کدام شان میبایست کلی هزینه کنیم... براحتی به دم تیغ ما آمدند و هزاران فریب خورده و خائن

به درک واصل شدند و دیگر از منافقین صدایی در نیآمد و چیزی از آنها باقی نماند

اجرای دقیق آتش خمپاره ای و  راکتهای هوانیروز و نیروهوایی یکنفر را اجازه عبور از تنگه مرصاد نداد و همه در آتش غضب الهی سوختند

این است سرنوشت منافقان که از کافران بدترند

رحمت خدا بر شهیدان , خصوص شهیدان علی صیاد شیرازی و نورعلی شوشتری که با طرح ریزی سریع و به موقع و با استقرار نیروها در

تنگه چارزبر کرمانشاه راه را بر منافقین بستند ...حق بزرگی بر گردن ما دارند... یادشان جاودانه و روحشان با اولیاء الهی محشور باد

 

ومن النصر الا من عندالله العزیز الحکیم

این نشانه ای است از امداد الهی و کمک خدا , برای آنها که صاحب عقل و اندیشه هستند


post name

بسيجي مظلوم

نوشته شده در 1395-4-20
نظرات (0)

خط مقدم جبهه ي نبرد ... خاكريز اول

جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد *** كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش

تو خود حديث عشق بخوان از اين تصوير


post name

آخرين ديدار با مجيد

نوشته شده در 1395-1-12
نظرات (0)

آخرين ديدار و عكس با شهيد مجيد دلبريان

جبهه هاي غرب - منطقه پيرانشهر

تاريخ 66/6/6 روزهاي  قبل شهادتش

مجيد  پيك فرمانده گردان كوثر از لشكر 21 امام رضا عليه السلام بود، در مأموريتي كه داوطلبانه آن را پذيرفت، مظلومانه بشهادت رسيد

مجيد برادر كوچك ما بود، اما از دو برادر فرمانده ، پاسدار  و  بظاهر بزرگتر ...!! جلو زد

به محض شنيدن خبر شهادتش، فقط يك فكر تمام ذهنم را گرفت

سالها در كنار يك شهيد زندگي ميكردم خودم خبر نداشتم، اصلا فكرش را هم نميكردم كه مجيد روزي شهيد شود

خوشا بحالت مجيدجان. شهادت گوارايت و بهشت نوش جانت


post name

عمليات بدر-94

نوشته شده در 1394-12-19
نظرات (0)

 بمناسبت هفته دفاع مقدس یادی از یک عملیات مهم. ویژه و استثنایی

عمليات بدر - منطقه چزابه هورالعظيم - شرق دجله

نقطه رهايي جزاير مجنون - 19 اسفند ماه سال 1363

رمز عمليات يا فاطمه الزهرا سلام الله عليها

 

جمع غواصان خط شکن ---- بسیاری شهید

---------------------------------------------------------

 قبل از عملیات بدر  در سال 62 در همان منطقه (عمليات خيبر) انجام شده بود

نيروها با استفاده از قايق و بلم پس از طی کیلومترها حرکت در آبراه های پیچیده و وحشتناک هورالعظیم, به مواضع دشمن

در شرق دجله رسیدند

بطوریکه صد درصد دشمن غافلگیر شد, چون گمان نمیکرد عملیاتی نظامی با عقبه 40 کیلومتر در آب و نیزار انجام شود

جزایر مجنون بدست ما افتاد

حالا یکسال از آن عملیات گذشته بود و در همان منطقه باید عملیات بدر انجام میشد

اما اینبار دشمن هوشيار بود و عملیات با قایق امکان نداشت

لذا بايد نيروهايي تحت "نیروی غواص" براي شكستن خط اول دشمن آموزش ميديدند

از راست نفر اول شهيد امير نظري -دلبريان جامانده-حميدآقا مربي-نفر آخر مرحوم حاج مهدي سعيدي

آموزش آبي خاكي هم جزو ملزومات بود، كه در رودخانه كارون منطقه حميديه ماهها قبل از عمليات نیروها تمرین میکردند

نفر جلو شهيدان بربرپور - نورالهي -وكيلي - شاد - نفر وسط به معني واقعي كلمه "خارج صف شهدا" دلبريان

نشسته عقب بلم ، شهيد علي توفيقي تخريب چي شجاع بچه شيروان 10 روز قبل از شهادتش

------------------------------------------------------------------------

به لحاظ فاصله زياد از نقطه رهايي تا خط اول دشمن و عدم امكان حركت با قايق موتوري ميبايست نيروهاي خط شكن كه تعدادي

از آنها غواص بودند در سكوت و تاريكي شب با استفاده از "بلم " به خط اول نزديك شوند

با اعلام رمز عمليات ، غواصان وارد آب شده و سنگرهاي كمين را منهدم، تا نيروهاي سوار بر بلم و قایق خود را به خط برسانند

شهيد جليل محدثي بادگير سورمه اي- شهيد يدالله احمدي بادگير قهوه اي- شهيد توفيقي بادگير كرم-سردار سعيد فاني كنار آقاجليل

-------------------------------------------------

آموزش بلم راني در منطقه جفير در هواي سرد زمستان كه گاهي با چپ شدن بلم ، بچه ها به درون آب مي افتادند

ميلرزيدند و ميخنديدند... البته حتما مقاومت ميكردند تا براي روزهاي سخت تري كه در پيش رو دارند آماده باشند

 

جزيره مجنون - قرارگاه شهيد آزادي - لحظه حرکت طرف خط مقدم و عملیات

شهيدان ديمه- توفيقي - جليل محدثي سوار بر قايق پر از مين ضدخودرو  بطرف خط مقدم

جزيره مجنون - سنگر واحد تخريب - آقاجليل كه با اصابت تركش خمپاره 60 از ناحيه پا مجروح شده بود حاضر به رفتن به عقب جبهه نشد

 و تا آخر عمليات در منطقه كنار بچه ها ماند ... هر از چند گاهي براي تعويض پانسمان و درمان تا اورژانس ميرفت و برميگشت

حضور آقا جليل كنار نيروها باعث روحيه اي مضاعف بود اين براي همه كاملا ملموس بود

تخريب و برش جاده خندق توسط شهيد علي عاصمي و همرزمانش باعث حفظ عمليات و نجات صدها نفر از نيروها شد

در اين عمليات بسيار سخت كه بايد نامش را در حقيقت

عمليات استشهادي گذاشت در روز روشن 8 نفر از نيروهاي تخريب كه خود علي هم بهمراهشان رفت

در فاصله 30 متري زير تير و ديد مستقيم دشمن جاده را مواد گذاري و منهدم كردند - بسياري از آن گروه بشهادت رسيدند

حركت زرهي دشمن متوقف شد و تا آخر جنگ آن موضع حفظ گرديد

فيلم اين عمليات موجود است ، صداي زوزه تيرها كه از بقل گوش بچه ها رد شده، ضبط است

ايكاش رسانه ي ما بجاي جمونگ !!!!!  اين حماسه ها و رشادتهايي كه صدها جمونگ را در كوله پشتي اش جا ميدهد، نشون ميداد... ايكاش

شهيد ولي الله چراغچي معاون لشكر 5 نصر همان شب اول روي جاده خندق مجروح شد و يكماه بعد در بيمارستان بشهادت رسيد

با توجه به پاتك سنگين دشمن براي باز پس گيري جاده خندق، شهيد برونسي کنار نیروها تا پای جان ایستاد و دفاع کرد

وقتي از او ميخواهند به عقب برگردد ، پشت بي سيم اعلام ميكند : من آخرين نفري خواهم بود كه به عقب برميگردم

در نبردي عاشورايي پيكر پاكش همچون ياران امام حسين عليه السلام كه زير سم اسبان خورد شد

زير شني هاي تانك رفت و مظلومانه بشهادت رسيد

پيكرش در منطقه ماند و سالها بعد آثاري از آن در تفحصها پيدا شد

شهيد حسين بصير فرمانده گردان كوثر ، روي جاده خندق تير به چشمش خورد و آسماني شد

براي ساخت يك متر مربع جاده در هور ، دهها كمپرسي خاك لازم بود

براي حفاظت بيشتر، بايد شبها صدها كمپرسي تا صبح، روزها و ماهها از كيلومترها عقب تر خاك مي آوردند

تا بتوان چند صد متر جاده در هور احداث كرد

كار مهندسي رزمي در منطقه "عملياتي بدر" بسيار سخت.طاقت فرساو پرحجم بود هيچ راننده اي 48 ساعت بيشتر دوام نميآورد

بايد عوض ميشد و راننده اي تازه نفس جايگزين ميگرديد

ولي كار تحكيم مواضع ، بايد در هر شريط آب و هوايي در هواي بسيار شرجي و گرم  هور ادامه مييافت

---------------------------------------------------------------------

خيلي فكر كردم كه اين مطالب را نگم و دلگيرتان نكنم اما ديدم ، به رسالت خود عمل نكردم

پس از سالها تحمل درد و رنج براي حفظ دستاوردهاي اين عمليات، اما با كوتاه آمدن همين دوستان ديپلمات ما در عرصه هاي سياسي

در مقابل زيادي خواهي هاي دشمن و عدم اطاعت محض از دستورات امام... متاسفانه تمام مواضع را در هور از جاده خندق تا

جزاير شمالي و جنوبي مجنون را دشمن در يك تك، در عرض نصف روز  پس گرفت

هر گاه مسلمانان گوش به حرف امام خود نداده اند... مقاومت نكرده اند و پي دنيا و رفاه خود رفتند و خواستند دنياي خود را بدون

مجاهدت آباد كنند... نه به دنيا رسيدند و نه به آخرت

امروز هم در جبهه اقتصادي- علمي - فرهنگي همين است- اگر تنگه احد را رها كنيم - دشمن دورمان خواهد زد 


post name

اوركت جبهه

نوشته شده در 1394-9-21
نظرات (0)

 خاطرات ماندگار جبهه

اهواز - مقر واحد تخريب-شهيدان امير نظري-محسن سيدي-محمد  پورحسين-حميد قياس زارعيان- 1363

مشهد - سنگر شهدا -1394


post name

حميد فيض آبادي

نوشته شده در 1394-9-19
نظرات (0)

رزمنده تخريب چي برادر حميد فيض آبادي

ارتفاعات غرب سال 1366

مشهد- سنگر شهدا - 1394

--------------------------------------------------------------------------------

از رهگذر خاك سر كوي شما بود *** هر نافه كه در دست نسيم سحر  افتاد


post name

با شهيد شاد

نوشته شده در 1394-9-19
نظرات (1)

با شهدا ... !! بمانيم

خرمشهر- مقر گردان غواصي ياسين- قبل از عمليات كربلاي 4

شهيد حسن شاد - يكهفته قبل شهادت

تويي آن گوهر پاكيزه كه در عالم قدس *** ذكر خير تو بود حاصل تسبيح ملك


post name

با مسعود

نوشته شده در 1394-9-19
نظرات (0)

با شهدا ... !!! بمانيم

مرا اميد وصال تو زنده ميدارد *** وگرنه هر دمم از هجرتست بيم هلاك

غواص شهيد مسعود شادكام


post name

ورود به واحد تخريب

نوشته شده در 1394-4-1
نظرات (3)

اول تير ماه سال 1363 روزي كه قدم به واحد تخريب لشكر 21 امام رضا عليه السلام  گذاشتم

تولدي ديگر از تاريكي به نور از, خود به خدا  و از شهر به جبهه ....آغازی بی پایان ...شروعی از زمین به آسمان اگر چه لنگان لنگان

قرارگاه شهيد وزين ... واقع در پشت كارخانه خانه سازي اهواز بود

ساختماني محرابي شكل با پنجره هاي كوچك محل استقرار قسمتهاي واحد و چادري بزرگ در جوار آن محل استقرار نيروها بود

به محض ورود  وقت اذان شد... بطرف تانكر آب رفتم ، انگار قرار نبود بي وضو وارد شوم

 

اولين نمازی بود که در جمع  آنهايي كه بعدها نوبت به نوبت  آسماني شدند، خواندم... در جمع شهیدان

اين را همان روز اول از رفتار و اخلاق بسياري شان فهميدم

خندها، گريه ها، سجده هاي طولاني، بي توجهي به سفره غذا، مهرباني با همدیگر ... اصلا احساس غریبی نمیکردم

انگار واردبهشتی شده بودم که لایقش نبودم...خيلي احساس حقارت و كوچكي داشتم و اين احساس درستي هم بود...كه تا الان ادامه دارد

قدمگاه صدها تخريب چي شهيد، كه مورد بي مهري قرار گرفته و رها شده ... موزه هاي اصل و فابريك تاريخ كشور ما میتوانست باشد

روز وصل دوستداران ياد باد *** ياد باد آن روزگاران ياد باد

شهیدان سیرجانی. مشتاقیان. مقدسیان. محمدزاده. موحد

 

بعد گذشت سه دهه هنوز آثار نقش بسته ي تصوير "مين والمرا" بر روي ديوار آن ديده ميشود

تا زميخانه و مي نام و نشان خواهد بود *** سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود

من زمسجد بخرابات نه خود افتادم *** اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

ياد باد آنكه خرابات نشين بودم و مست *** وآنچه در مسجدم امروز كمست  آنجا بود

اولين عكسي كه با آقاجليل گرفتم ... اول آشنایی ما بود

دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم *** كه كيمياي سعادت رفيق بود رفيق

آثار جبهه  هم بر  دل و  هم بر ديوار ... رنگ و رويش شده زرد و بي حال

نفر وسط شهيد قاسم واسعي .سمت راست جانباز مرتضي نوكاريزي. نفر سمت چپ مداح اهل بيت حاجي پيرزاد

 رزمندگان تخريب چی, زير چادر برزنتي در هواي داغ خوزستان بر سر سفره نهار , بدون هيچ وسيله سرمايي و خنك كننده

در جمع بسیاری هستند که بعدها شهید شدند... از جمله رضا نظافت , علیرضا نورالهي. محسن نوكاريزي 

برادر قاآني فرمانده لشكر ...!!!! برادر رضا نظافت فرمانده واحد ... کنار نیروها ... !!!!!!!!! رمز تحمل نیروها این بود و بس

فرهنگی که پشت خاکریزها جا موند ...!!!  ایکاش این مرام و سیره شهدا همراه پیکراشون تفحص میشد 

و کنار پیکراشون که روی سرهاست ...اون فرهنگ توی سرها میرفت

 زسوز شوق دلم شد كباب دور از يار *** مدام خون جگر ميخورم زخوان فراق


post name

عمليات.والفجر8

نوشته شده در 1393-11-29
نظرات (5)

در سالروز عمليات شگفت انگيز والفجر 8 در 29 بهمن سال 1364 كه تعدادي نيروي غواص داوطلب و مردمي با انگيزه الهي

از بزرگترين رودخانه خروشان ، ناباورانه گذشتند

جهانگرد اسپانيايي. كارشناس صنايع دفاعي. كه امروز زائر شهيدان شده ... متحير در ساحل اروند

حتي خارجي ها به اعتقادات راسخ  رزمندگان جمهوري اسلامي ايران صادقانه اعتراف كردند

خط دفاعي دشمن ، سيمهاي خاردار ، ميادين مين و سنگرهاي بتون آرمه ، كه به سلاحهاي پيشرفته مجهز بود

در هم شكسته شد و نيروهاي كلاسيكي و زبده نظامي به اسارت درآمدند

بلافاصله بعد از شكستن خط اول، قايقهاي تندرو  پر از نيروي تك ور ، كه در آبراههاي حاشيه اروند منتظر بودند

به سرعت خود را به ساحل دشمن رسانده و تا عمق مواضع دشمن پيشروي كرده

شبه جزيره مهم ، استراتژيك و نظامي "فاو " را به تصرف در آوردند

در روزهاي بعد طي چندين مرحله نزديك به 6000 نيروي رزمنده با "" قايق ""عبور داده شدند

دشمن براي بازپس گيري فاو با بهره گيري از تمام نيرو و تجهيزات خود و حتي با استفاده از عمليات ناجوانمردانه و غيرقانوني

بمباران شيميايي.....!!!!!! هر روز پاتكهاي سنگيني انجام ميداد

نيروهاي ما به لحاظ عقبه آبي.نداشتن دستگاههاي مهندسي. هنوز فرصت سنگربندي پيدا نكرده بودند

مواضع مستحكمي ايجاد نكرده بودند ...اما

با تمام وجود.با هستي خود و هر چه در توان داشتند، 75 روز زير آتش وحملات شديد دشمن مقاومت كرده و جزيره را حفظ كردند

تا ماهها بعد پشتيباني آنهمه نيرو از تعويض نيروهاي خط. تا تخليه مجروح و شهدا ، تا رساندن تغذيه و مهمات

و حتي عبور دادن دستگاههاي سنگين مهندسي ... با قايق انجام ميشد

بعدها  ""پل بعثت "" كه عظمتش كمتر از آن عمليات نبود ،ساخته شد

--------------------------------------

حقير طي چند خط بطور كاملا خلاصه و حتي بدون اشاره به جوانب كار . قطره اي از اقيانوس يك "فرهنگ" را

كه در قالب عمليات بظاهر نظامي تبلور يافته بود "هدفمند"  برايتان نوشتم

كلماتي را هم به رنگ ديگري نگاشتم...تا در اين وانفساي تهاجم شياطين بيشتر  " فكر " كنيم

قرآن : فاعتبرو يا اولي الابصار

آيا بسياري از عدم موفقيت هاي ما ،خسارتهاي مادي و معنوي امت اسلام ،به خاطر "نبودن يا كم بودن" اين روحيه نيست!؟؟

-----------------------------

نگوييد: آن روز جنگ بود ...و شرايط آن بود .... كه امروز جنگ ، فراگير تر از ديروز است و ما محتاج تر به آن روحيه ايم

نگوييد: آن روز همه آمدند ... خير ، نه آن روز و نه هيچ روزي در روي اين كره خاكي، همه به كمك "حق " نيامدند

نگوييد: آن روز سوء استفاده گرا نبودن... رانت خواران،آقازادگان، وجود نداشتند...نه... آن روز محتكران و خائنان هم كم نبودند

نگوييد : امكانات بيايد، منافع شخصي مان تامين بشود، تا بعد خدمت كنيم

پيروزي در جنگ. با اين معادله  بدست نيآمد

  اصل، اراده. انگيزه. ايمان و عشق است كه امكانات را جذب و بكار ميگيرد

رسيدن به امكانات. امنيت. رفاه. آسايش و آرامش جز در سايه "مجاهدت" ميسر نيست


post name

زلزله كربلاي4

نوشته شده در 1393-10-2
نظرات (4)

بنام خدا

بم – زلزال – شلمچه

 جمعه پنجم دی ماه 1382

سه راهی دارزین رو رد کردیم ، جاده خیلی شلوغ بود ، از روبرو ماشین ها سپر به سپر  میومدند و اکثرا درب و داغون بودند ، یکی

سقفش خوابیده بود اون یکی صندوق عقبش له شده بود،سرنشینان و ماشین ها همه خاکی بودند،اصلا سرو وضع درستی نداشتند

انگاری از جهنم فرار می کردند، یا اینکه یکی دنبالشونه .

همه چهار نفری  تو ماشین ، از سرو صدا افتاده بودیم ، هر ماشینی که از روبرو میومد ، سرها اونو تعقیب میکردند تا از دید دور میشد

دار و درخت شهر کم کم پیدا می شدند ،از قلعه عسگر به بعد زلزله خودشو نشون میداد. ورودی بم خیلی شلوغ بود

هیچ نظم و ترتیب درستی نداشتن ماشینها و آدما توهم می لولیدن ، دوربین عکاسی تو دستم بود ولی هیچ کاری نمی تونستم

باهاش بکنم کم کم وارد شهر شدیم ،شهر که چه عرض کنم ، ویرانه

 دیوارها به قدرت زلزله سجده کرده بودند فقط نخل ها بودند که راست قامت و سرافراز ایستاده بودند .

جمعه پنجم دی ماه 1382 زلزله بم و پنجم دی ماه 1365عملیات کربلای چهار،  نخل ، ویرانه و جنازه     

صحنه مشترک بم و شلمچه

سر هر کوچه ای جنازه ها رو کنار هم چیده بودن و خاک بود و شیون و قدهای خمیده

 با ترمز شدید ماشین به خودم آمدم ، مبهوت آثار زلزله و در بهشت زهرای بم از ماشین پیاده شدیم

اولین صحنه ای که در ویزور دوربینم ماندگار شد ، طفلی خاک آلود و خونین که  در آغوش زنی گریان آرمیده بود

شیون میزد و حسین  عباس را صدا میکرد، از دو نفر میگفت با دیدن جنازه  طفلی دیگر کنار پایش عباس و حسین را دیدم

به جلو رفتم و رو به او

- خواهرم شوهرتان ، کسی  نیست کمکتان کند

با مویه کنان  به طرف دیگری اشاره کرد

- علی شوهرم اینجاست  دیگه کسی رو ندارم و.......

جنازه ی مرد جوانی که داخل پتوی خون آلود پیچیده بودند پشت سرش رو زمین خوابانده بودن

بیل مکانیکی کانال حفر می کرد و از طرفی جنازه ها رو کوچک و بزرک داخل کانال به ردیف می گذاشتن ، بدون هیچ تشریفاتی نه

غسلی ، نه کفنی و نه هیچ تیر توپی

از بهشت زهرا خارج شدم و جلوتر ، خیلی جلوتر به داخل کوچه ای پیچیدم  ، آنهایی که زنده مانده بودند و سالم ، بدنبال کسانشان در

ویرانه ها می گشتند

چندتا عکس گرفتم حالم اصلا خوب نبود و به همان دیوار نیمه خرابی  که تکیه داده بودم ، سر خوردم و خودم را پهن زمین کردم ، پاهایی

که  دیگر نا نداشت رو درازکردم ،

.......

.......

.......

.......

پنجم دی ما 1365

پاهام که تو سینه ام جمع کرده بودم رو دراز کردم ، در پناه نور منور نگاهی به داخل سنگر کردم

بچه ها تقریبا همه خوابیده بودن و تکی و توکی هم نشسته و مچاله درحال  نماز خوندن، اینو از دست های که به قنوت رو به آسمون

گرفته بودن فهمیدم ، منور کم فروغ و سنگر

هم به تاریکی فرو رفت

صدایی از بیرون سنگر به گوش میرسید

- برادربرادر کسی اونجا هست

- چیه جانم بیا این طرف

از خم ترکش گیر سنگر گذشت و روبروی من به زمین نشست ، غواص بود و از اونطرف خاکریز از سمت جاده شیشه اومده

- سلام برادر آب هست

دست بردم و کورمال کورمال ، قمقمه آبم رو که بازکرده و گوشه ایی گذاشته بودم پیدا کردم ، سرش رو باز و بطرفش دراز کردم

- جراحت که نداری ؟ اگر جراحت داشته باشی ، واست خوب نیست که آب بخوری

همینطور که به سمت قمقمه خیز برداشت ، و زیپ لباس غواصی اش رو پایین میکشید

- چرا برادر فکر کنم یکی دو تا تیر و ترکش نصیبم شده ولی سوزش کم شده و خیلی تشنه ام

 زیپ لباسش کامل باز نشده بود که شوری خون رو که به صورتم پاشیده بود زیر زبانم حس کردم و سریع دستم را به عقب کشیدم

-  نه عزیزدلم معلومه خیلی خون ازت رفته،  اصلا صلاح نیست که آب بخوری بیا بشین کمی استراحت کن بچه های حمل مجروح

دائم میان و میرن و مجروحین رو به عقب میبرن

سنگر لرزید، انگاری زلزله اومده ،خمپاره چهارمی هم رو سقف سنگر پهن شد ، حسابشون داشتم .

بی سیم چی که کنارم نشسته بود ، قمقمه را از دستم گرفت و چفیه اش رو از گردنش باز کرد گوشه اون رو مرطوب کرد وبه لب های

غواص مجروح که حالا به دیوارسنگر تکیه داده و روی پاهای من نشسته بود ، نزدیک کرد

غواص با ولع گوشه چفیه را رو می مکید و بریده بریده حرف می زد و اشک می ریخت

- از گروه ما فقط من تونستم برگردم  عراقی ها منتظرمون بودن ، دوشیکا و تیربار که سهله هرچه چهارلول و دو لول بود به طرف ما

گرفته بودند ، با اصابت گلوله ها بچه مجروح نمیشدند ، تیکه پاره میشدند

برادرا برادرا مجروح ندارید ، کسی مجروح نیست صدا از بیرون بود گروه های تعاون حمل مجروح بودند

- بیایید اینجا  این برادرمون مجروح شده

برانکارد رو روی زمین گذاشتند و زیر بغل غواص مجروح را گرفته و روی برانکارد خواباندن

غواص همانطور که میرفت تشکر کرد و میگفت

- شما را به زهرا رفتید انتقام بچه ها رو بگیرید

تو تاریکی گم شد و چند لحظه بعد صدای ماشینی که حرکت کرد و صداش لحظه به لحظه کمتر میشد

با رفتن برادر مجروح فکر و خیالم به سمت بچه های مسجد رفت، که چندی قبل به دیدنشون رفتم، اونا هم آموزش غواصی دیده بودن ،

الان اونا کجا عمل کردند شهروز ،سید محمد ، علی ،مجید و...یکی یکی جلو چشمام رژه میرفتند .

 یاد فعالیت های عراقی ها قبل از عملیات افتادم که هرروز از بالای دیدگاه میدیدیم سنگرای گمین های تودرتو ، تخلیه مهمات هرروزه ،

رفت و آمد روزانه فرمانده هاشون و....

یه شب قبل از عملیات تو جلسه توجیهی فرمانده لشگر میگفت

- ما تو عملیات والفجر8 به غواص ها احتیاج داشتیم و بعد از شکستن خط ، غواص ها رو سریعا به عقب منتقل کردیم ، اما به فضل

خداوند دراین عملیات  ، استراحت رزمندگان و غواص ها ،  در مسجد بصره  و ....

حین صحبت های فرمانده لشگر بود که محمد،  یاردیدگاهی ام به پهلوم زد و آهسته درگوشم گفت

- هی بهزاد ای جور که بوش میاد معلوم نیست این گزارشای روزانه دیدگاه رو برا کی می بردند

-  گوش کن ....... نزن

حجم آتیش عراقی ها کمتر شده بود ، ولی انفجار خمپاره های زمانی بیشتر شده بود و کمتر نشده بود

من تقریبا بیرون سنگر نشسته بودم در مسیرترکشا قرار داشتم و گاهی فرت فرت کنان از بالای سرم میگذشتند 

یه کلاه آهنی رو سرم و دوتا کلاهم رو شونه هام گذاشته بودم ، از محکم کاری

برگشتم رو به بیسیم چی ، تو ملکوت اعلی سیر میکرد خواب خواب ، تکونش دادم

- بلند شو کد رمز رو بده شاید کاری داشته باشند و بفهمم چی میگن من که هنوز بیدارم  

خواب آلود و من من کنان دستش کرد تو جیبش و یه ورقه کاغذ که روکش پلاستیکی داشت داد به من و ادامه ماجرا  خواب

چراغ قوه قلمی رو از جیب بادگیرم دراوردم و با احتیاط روشن کردم و کد رمزها را میخوندم که که سنگر لرزید

انفجاری روی سنگر و ضربه ای به سرم که بدجوری هم درد گرفت

کیسه شن های سنگر، روی پاهام ولو شده بود  یه دونه تراورز قلچماق چوبی سقف سنگر هم  روی شونه ام افتاده بود 

انفجار خمپاره آخری ، روی سقف سنگر ، سنگر رو خوابونده بود

کم کم صدای یا زهرا و یا ابوالفضل بچه ها از زیر آوار سنگر به گوش میرسید ، فقط من نصفی از بدنم  بیرون بود

با هر زحمتی کیسه ها و تراورز چوبی رو از روی خودم کنار زدم 

بی سیم چی، گردنش به بالا بیرون بود

با هر زحمتی کشیدمش بیرون، شوکه شده بود و چهار دست پایی خودش از سنگر خراب شده به گوشه ایی کشید

و همونجا رو زمین دراز کشید ، زدم بیرون به طرف سنگر کناری رفتم و عسگر رو صدا زدم

- عسگر عسگر کجایی بیا بیرون

چند لحظه ایی نگذشته بود که غرغر کنان از در سنگر اومد بیرون

- چیه چه خبر ؟ .............

- بیا بیرون ببین چه خبره خونه خراب شدیم

- خب حرف بزن ببینم چی شده

دستش رو گرفتم و کورمال کورمال به طرف سنگر خراب شده بردم،صدای ناله و داد و فریاد بچه ها از زیر سنگر،حالا واضح تر شد بود

عسگر تا صحنه رو دید سریع به سمت سنگر خودش برگشت و با فریادی، بچه های گروهش رو از سنگر فراخواند

همه ریختند بیرون و با فریاد های یاحسین، کیسه هاي شن و تراورزهای چوبی سنگر رو که روی جماعت سنگر نشین خوابیده بود 

کنار زدند و کم کم بچه های گرفتار یکی یکی بیرون می امدند ، خاک آلود و مجروح

آتش دشمن تقریبا قطع شده بود و صدای رگبار از دور دست می امد ، انگاری عملیات دیگر تمام شده بود .

چندتا ماسین در طول خط ، کنار خاکریز پارک شده بود به سنگرهای اطراف می رفتم و راننده هاشون صدا می زدم ، تقریبا همه آمدند .

به سنگر خرابه برگشتم، همه بچه ها رو بیرون آورده بودند واکثرا از  ناحیه گردن جراحت داشتند،چندتا چندتا سوار تویوتا ها کردیم و

روانه خرمشهر و پست امدادی

هوا داشت کم کم روشن میشد و سنگر واضح تر دیده میشد و کنار سنگرمخروبه سه نفر دراز کشیده بودن و چند نفری دورشان جمع

شده بودند، از جمع رد شده و بالای سرشان رسیدم، چقدر راحت خوابیده بودند انگار نه انگار که سرد است و ممکنه سرما بخورند نه

پتویی نه رواندازی، فقط یکشان  چفیه ایی روی سرش کشیده بود ، اما چرا خونی بود چفیه اش ........

نشستم بالای سرشان ، چشمان هنوز بازشان را بستم که چهره خجالت زده ام را نبینند

در گوشه ی خاکریز دلشکسته و پشت خمیده  نمازم را خوندم ،

راه افتادم و سنگرها را یک به یک رد کردم تا رسیدم به سنگر فرماندهی ، آقا مرتضی دم در سنگر نشسته بود ، قد رشیدش تا شده بود

دیگه از شوخی و متلک هایش خبری نبود ، لازم نبود از وضعیت بپرسم چرا که چشمان سرخ شده اش گواهی چه شده ها را می داد .

مختصری از وضعیت سنگر برایش گزارش دادم ، سرش را بالا کرد

- قبول باشه ، خدا قوت

 کناری نشستم ، تکیه به کیسه های شنی مرطوب دیوار سنگر، برگشتم و به مسیری که چند لحظه قبل امده بودم نگاه کردم و در

کنار راه جنازه هایی که خورشید را خجالت زده کرده بودند

.....

......

......

......

- برادر ، برادر

سرم را بالا کردم پیر مردی روبه رویم ایستاده بود ، خورشید پشت سرش خجل و سربه پایین ، سیه چرده و خاک آلوده

- برادر کمک میکنی این جنازه ها رو به سر کوچه ببریم ، برادر بزرگشون رفته تا ماشینی بیاره و اینارو ببریم روستامون ......

سه تا جنازه ، سه تا جوون ، قد و نیم قد

 اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

            بهزاد فیروزی



این عکس آخری هم از باب ریا و جهت اطلاع میباشد لطفا فکرای خوب خوب نکنید

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

خاطرات بهزاد دوست و همسنگر عزيزم. كه هنوز با همان روحيه پشت خاكريزي وايستاده ... برام ايميل كرده بود

خيلي وقته نديدمش... بعد زلزله بم  بود كه با گروهي رفته بوديم كرمان ... اومد ديدمش

بم... كنار آقا بهزاد - بهمن 1382 

 سلام بهزاد جان...عالي بود و تكون دهنده... انگار يكبار ديگه رفتم شلمچه كنار اروند شب عمليات كربلاي 4  و برگشتم

حين خوندن اصلا تو خونه نبودم.... اون شب در شلمچه... در بم .... چه غوغايي بود

ياد اين جمله افتادم كه: اگر شهيد نشويم... خواهيم مرد

خوشا به حال آنها كه با شهادت رفتند

تخريب چي شهيد كاظم مهديزاده

ممنون برادر بهزاد، دلم رو جلا دادي تو اين ايام سوگواري كه نزديك سالگرد عمليات كربلاي 4 هم هست

پنجشنبه 4 ديماه 93 ساعت 14  در سالگرد عمليات كربلاي 4  قراره با دوستان بريم كنار مزار علي شيباني و داداشش

 و بچه هاي غواصي كه تو گلزار خوابيدن

بياد همه دوستان. همسنگران عزيز هستيم. شما هم دعام كنيد شرمنده ي اين بچه ها  از دنيا نريم 

ضمنا آقا بهزاد و همه بازمونده ها، محض ريا و يا هر چي... نوشتن رو ادامه بده... به حرفاي لغو بعضي گوشت بدهكار نباشه

هيچي حتي يه صحنه كوچك. يه كلمه از حرف يه شهيد  كه شنيدي نبايد تو سينه ات بمونه ... اين حرفا مال تو  نيست

متعلق به تاريخ اين كشوره. اين نظام مقدسه، كه خون اين يچه هاي نازنين پاش ريخته شده

ادامه بده جانم ... رسالت زينبي رو ............................. يا حق از تو مدد


post name

ما نياز بجبهه داريم

نوشته شده در 1393-8-3
نظرات (2)

معادلاتي كه شهدا در گفت و شنودهاي خود مي آوردند. اگر چه در آن ايام خامي و بي بصري، مانع تفكر و توجهم ميشد

ولي امروز در شگفتم ،  از اين دور انديشي و ژرف نگري جواناني كه نخوانده و ننوشته مدرس صد معلم شدند 

هميشه آقا جليل ميگفت: ما به "جبهه" نياز داريم ... !! نه جبهه به ما

وقتي يكي از بچه ها مشكلي را برا  نيامدن به جبهه مطرح كرد

آقا جليل گفت : اگه بداني چقدر جبهه به نفعته ... سينه خيزم كه شده  خودتو  به جبهه ميرسوني

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ما به بركات ، تخفيفات ، امتيازات ماه مبارك رمضان براي جبران مافات احتياج داريم...!!! نه ماه رمضان به روزه و دعاي ما

----------------------

بكوي ميكده  هر سالكي كه ره دانست   ***   دري دگر زدن انديشه تبه دانست

بر آستانه ي ميخانه هر كه يافت رهي   ***   زفيض جام  مي  اسرار خانقه دانست


post name

جبهه- رختشويي

نوشته شده در 1393-6-10
نظرات (0)

جبهه، يك زندگي قشنگ بود

رزم ، نبرد فيزيكي و جنگي كه متاسفانه در فيلمها جبهه را خلاصه به آن كرده اند، آخرين مرحله جبهه بود

آنهايي كه در ميدان رزم خوب ميدرخشيدن، دقيقا همين بچه هايي بودن كه خوب زندگي ميكردن، كارشان را كه بدوش ديگري

نميگذاشتن!! از زير كار شانه خالي نميكردن !! بلكه بدوستانشان هم كمك ميكردن و گاهي كاراي اونارو هم انجام ميدادن 

اگر چه ظاهرش رختشويي ست ... اما روح و باطنش "تهذيب نفس" بود

بسياري از اوقات هم متوجه نميشدي لباسهايت را چه كسي شسته

وقتي متوجه ميشدي كه يا روي بند افتاده و يا  تا كرده  و مرتب روي ساك و وسايل شخصي گذاشته شده

انتقال فرهنگ ايثار . ترويج روحيه نوعدوستي . نزديك شدن قلوب به يكديگر . عملياتي بود و عيني و ملموس


post name

شهيداحمدي.شاد

نوشته شده در 1393-6-9
نظرات (0)

اهواز . قرارگاه شهيد وزين . مقر واحد تخريب لشكر 21 امام رضا عليه السلام

پشت كارخانه خانه سازي اهواز . كه الان در پشت تصوير نمايان است

سمت راست شهيد يدالله احمدي. بچه سبزوار از هم دوره هايم كه وارد تخريب شديم

شهيد حسن شاد بچه سبزوار از قديمي هاي تخريب بود. شجاع و آروم

پاسداري را براي پاسداري انتخاب كردند و در اين راه از جان خود مايه گذاشتند

روزي نبود كه نبينم شهيد احمدي. وقت و بي وقت مشغول خواندن نماز بود. تا فرصت پيدا ميكردبه نماز مي ايستاد

سالها بعد شهادتش برگه كاغذي از دفترچه محاسباتش را ديدم كه نمازهايش را ثبت ميكرده. به حساب خودش ميرسيده

به معني واقعي: حاسبو قبل ان تحاسبو ... به حساب خود برسيد قبل از آني كه بحسابتان برسند


post name

آزاد سازي خونين شهر

نوشته شده در 1393-2-11
نظرات (5)

 دهم ارديبهشت آغاز عمليات الي بيت المقدس با هدف آزادسازي خونين شهر

مرحله اول: عبور معجزه آسا از رودخانه كارون و گرفتن سرپل با پيشروي تا جاده آسفالته اهواز خرمشهر

مرحله دوم: ادامه عمليات با پيشروي بطرف مرز  و بسته شدن عقبه دو لشكر از نيروهاي دشمن

مرحله سوم: چرخش فلش عمليات بطرف شلمچه با هدف رسيدن به اروند و محاصره نيروهاي مستقر در خرمشهر

مرحله چهارم: ادامه عمليات تا رسيدن به اروند ، پاكسازي بندر  و حومه شهر و نهايتا  ورود به شهر و آزاد سازي كامل خرمشهر در ظهر

سوم خرداد سال1361

--------------------------------------------------------

متاسفم  كه عمليات به اين بزرگي را با دستاورد بسيار شيرينش، فقط  يكروز  را "سوم خرداد " را اعلام ميكنند

از دهم  ارديبهشت تا سوم خرداد نيروها در هواي گرم و زير شديدترين پاتكهاي دشمن ،با تقديم 5000 شهيد به خونين شهر رسيدند

پس دادن خرمشهر براي صدام به معني شكست در جنگ بود... لذا با تمام قوا جلو نيروهاي ايران ايستادگي ميكرد

انجام عمليات آفندي در استحكامات چندين ساله و قوي دشمن يكطرف!! دفع پاتكهاي شديد و تهاجم نيروهاي زرهي هم به يكطرف

نيروها در شب،  عمليات ميكردند.... و در روز ميبايست پاتكها را جواب ميدادند ... همه خسته شده بودند و مجروح

اما عزمها محكم براي "آزادي خونين شهر" بايد هر طور شده به اروند ميرسيدن ، والا همه زحمات هدر ميرفت

فرمانده از راه ميرسد، نويد پيروزي ميدهد

بايد مقاومت كنيم !!!! بايد از اين گردنه ي سخت به هر زحمتي شده عبور كنيم !!!!  توقف ممنوع !!! بايد به قله برسيم

همه گوش بفرمان شدند، حتي بعضي از مجروحان از اورژانسها به خط برميگشتند، تا فرمان ولايت زمين نماند

مقاومتها و روح اطاعت پذيري نتيجه داد و وعده ي خدا تحقق يافت

ان مع العسر يسرا

بيش از شش هزار نيروي نظامي ارتش بعث با ذلت... با رعب و وحشت براي اسارت دستهايشان بالا رفت

اينهمه اسير !!! هيچكس فكرش را نميكرد، به حدي كه خودرو  و حتي نيروي محافظ براي تخليه آنها نبود

بالاجبار بايد براي تشخيص اسرا  بلوزهاي نظامي را درميآوردند،  تا چشم كار ميكرد  ستون اسرا بود كه بطرف جاده اهواز ميرفت

صدامي كه رجز ميخواند، اگر ايران خرمشهر را بگيرد، كليد بصره را ميدهم

 بايد آثار  بجا مانده از نيروهايش را ميديد ، كه چگونه از ترس  فرار  را بر قرار ترجيح داده بودند

خرمشهر آزاد شد ... اما كار تمام نشده بود ... دشمن هنوز پشت خانه بود... نه پشيمان بود و نه ضعيف

اگر او را از مرز دور نكرده بوديم..... چندي بعد بجاي كويت، به ما حمله ميكرد

اما نميدانم چرا بعضي.... نام عملياتي كه "الي بيت المقدس" بود،" الي خرمشهر" فهميدند ...و هنوز هم در همان جهلند

بعد خرمشهر ،دوستان ما دو دسته شدن، بعضي مطيع محض امام و بعضي معلوم الحال ديگر براي امام فلسفه ميبافتن

امام را روشن ميكردن!!!! راهنمايي ميكردن!!!! كه آقا صلاح نيست، به كربلا برويد

استراتژي جنگ را از حالت آفندي به حالت پدافندي كشاندند، كه متاسفانه ما را از رسيدن به اهداف بازداشتند

 و تا امروز همچنان همان افكار شكست خورده  ادامه دارد و بدبختانه طرفدار

از همه بدتر اينكه بعد از جنگ. خرمشهر را ، شهرهاي مرزي را ، حين بازسازي از آثار ارزشمند و تاريخي دوران دفاع مقدس 

 به كلي پاكسازي كردند و حتي يك خانه را نگه نداشتند تا جوان امروز ببيند، چه بلايي بر سرمان آوردند

براي رسيدن به قله هاي علمي و باز دارندگي و پيشرفت در تمام زمينه ها و نااميد كردن بدخواهان، هيچ راهي نداريم

جز  اقتدا به فرهنگ جبهه و سيره شهدا

مجاهدت ، مقاومت ، اطاعت


post name

توبه نامه شهيد13ساله

نوشته شده در 1392-12-19
نظرات (9)

توبه نامه

بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله از این که حسد کردم

از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم

از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم

از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم

از این که مرگ را فراموش کردم

از این که در راهت سستی و تنبلی کردم

از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم

از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم

از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند

از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم

از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم

از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم

از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم

از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم

از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید

از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند

از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود

از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری

از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم

از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند

از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم

از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم

از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم

از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم

از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم

از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم

--------------------------------------------

رحمت خدا بر نوجوانان سيزده ساله اي كه راه نود ساله و صدساله سير و سلوك را در چند ماه پيمودند

كاش رسانه هاي ما در كنار همه تبليغات !!!!!!  اينا رو معرفي ميكردن ...كاش

http://qafeleh.ir/Posts/82

اين است  دفاع مقدس

پنجاه سال عبادت كرديد!! علم آموختيد !! و... يكبار برويد وصيت نامه يك شهيد را بخوانيد و فاصله خود را بسنجيد

قبل از سن تكليف !!! توبه نامه !!!!!!!! من بيچاره بعد از 50 سال چه بايد بنويسم !!!!!؟؟؟؟


post name

سالروز كربلاي 5

نوشته شده در 1392-9-28
نظرات (1)

  ديماه سال 1365 روزهاي قبل از عمليات بزرگي كه كربلاي5 نام گرفت و قرار بود در اين عمليات، سرنوشت جنگ تعيين شود

بايد براي چنين عمليات بي نظيري خيلي كار بشود

محل عمليات عمق ده كيلومتري اروند بود .... جزايري كه به شهر مهم و استراتژيك  "بصره" ميرسيد

كليد عمليات غواصان بودند

نيروهايي كه از بين هزاران رزمنده،گلچين ميشدن،آنها بايد علاوه بر توان جسمي حتما از قدرت ايمان بالايي برخوردار ميبودن

جز نيروي ايمان و عشق، هيچ عاملي قادر نبود، رزمنده اي را داوطلبانه وادار به پذيرش مسئوليت سخت"غواصي" كند

بچه هايي كه تو هر شرايطي، هر كمبودي را، هر درد و رنجي را و هر مظلوميتي را فقط "براي خدا" تحمل كردند

خرمشهر، مقر گردانهاي غواصي

من ميگويم  و تو خود براي هر كلمه حديث مفصلي بخوان

آموزش غواصي- زمستان - شب تاريك - ساحل رودخانه كارون - آب گل آلود و سرد و استخوان سوز - فين - اشنوگر - ماسك

وزنه هاي سربي - لرزيدن - صداي بهم خوردن دندانها - كرخ شدن انگشتان - درد هاي استخوان و كليه  از سوز سرما

گرفتگي ماهيچه ها- نمازهاي صبح - تيمم - لرزش صدا در خوندن ذكراي نماز

پل مارد در 10 كيلومتري خرمشهر ، آخرين حد مسير آموزش غواصي

گردابها - غرق شدن بچه ها در آب كارون

صداي قايق - چراغ قوه -  نور فانوس - اسكله - نيزارها - ساحل باتلاقي 

شب زنده داريها -  زيارت عاشورا  - گريه ها

شوخي هاي شهيد كرابي . امير نظري . مسعود احمديان. . خنده هاي بچه ها حين آموزش داخل آب

داد زدنهاي آقا جليل 

صبحگاه - بيدارباش ها و شبيخونهاي شبانه

عقب وانت  ،  كمپرسي ، داخل كانتينر تريلي

عسل خوردنها داخل آب حين آموزش همراه آب گل آلود كارون 

ماهها بي خبر از هرجا و هر چيز - حفاظت شديد - قرنطينه كامل 

ستون غواص وسط رودخانه - گرسنگي - ضعف - مقاومت - عشق - اطاعت پذيري - سخت كوشي - محبت - نوعدوستي

ايمان به خدا و  به هدفي كه انتخاب كرده بودن  و برايش از "همه چيز" گذشته بودن

غواص آرپي جي زن شهيد محمد خاني

شهيد سيد هادي مشتاقيان.برادرش سيد مهدي در عملياتهاي قبلي شهيد شده بود

قرار نبود بعنوان نيروي خط شكن بكار گيري بشه

وقتي از اين موضوع باخبر شد، خودش رو به اتاق آقا جليل رسوند 

با دليلهاي قرآني ، با خواهش، با التماس اشك ريخت و تمنا كرد...  تو همون عمليات پيش برادرش رفت

حمل سلاح و مهمات در آب !!!  نبرد غواص شناور با نيروي مستقر در خشكي و در سنگر مستحكم!! نبرد تن با تير

از راست نفر دوم. دانشجوي شهيد كاظم  نژادرحيم

يادمان باشد كه از قصه  و غصه  غواصان در آن شبهاي مهتابي  كارون و اروند كه از آب سرد  سيلي ها خوردند، بسراييم

صحنه هايي كه نه در تاريخ  تكرار شده و نه به آن نحو  تكرار خواهد شد

از نفر اول ستون - شهيدان احمد بربرپور-عليرضا نورالهي-علي وكيلي-حسن شاد

------------------------------------

شب تاريك و بيم موج  گردابي چنين حائل  -  كجا دانند حال ما  سبكباران ساحلها

------------------------------------------------------------------------------------

 عمليات كربلاي 5 همچنان ادامه دارد ....!!!؟؟؟

چرا بعد از شكست عمليات كربلاي 4 عمليات كربلاي 5 انجام شد ...!!؟؟؟ ه

  ميزگرد راويان و جوانان پرسشگر با حضور خواهران و برادران 

جمعه 19 ديماه از ساعت 18 

مشهد. خيابان شهيد چمران. گلستان غربي. پلاك 90

مركز مشاوره جوانان آستان قدس


post name

محرم جبهه-92

نوشته شده در 1392-8-14
نظرات (3)

 محرم - جبهه - زندگي - فرهنگ عاشورا - هويت - آرمان 

خوب كه فكر كني، تاريخ را كه بنگري، براي سعادت، يك راه بيشتر نداري و آن اقتدا به سيد و سالار شهيدان است

هشت سال جنگ تمام عيار، جلو چشمان ما ، اگر نبود "الگوي ما عاشورا"  امروز يزيديان بر ما مسلط بودن

محرم ، نشاني ست كه ره گم نكنيم، يزيديان زمان را بشناسيم

هنوز صداي مظلوميت بگوش ميرسد

هنوز لشكر ابن زياد و عمربن سعد ، جولان ميدهند

سلاح از كف ننهيد، كه جنگ است هنوز

جنگ امواج، جنگ رسانه ها، تهاجم به فرهنگ و هويت ما ..... جنگي كه علي را بي نماز جلوه داد

جنگي كه ، حسين را خارجي كرد و مقدمات شهادت او شد ... و هنوز ادامه دارد... رهروانش را خشونت طلب مينامند

فريب سليمان ابن صرد را نخوريد!!! وجاهت ها گولتان نزند !! كه حسين را خواص دنياطلب كشتند!! گوش به فرمان امام باشيد

اگر اهل دنيا شويم !!! اگر لقمه هاي حرام به زندگي راه يابد !!! ديگر صداي امام زمان خود را نخواهيم شنيد

اگر ساده زيستن يادمان برود!!! اگر آخرت را فراموش كنيم!! اگر به هم رحم نكنيم!! بركت، صفا، آرامش ...از زندگيها ميرود

كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا

هنوز خيمه هاي مظلوميت در آتش يزيديان ميسوزد

هنوز صداي ناله ي مظلومان تاريخ بلند است و محرم يادآور قله ي مظلوميت "حق " است

هنوز يزيديان زمان بر پيكر شهداي ما جشن ميگيرند، هنوز بر لب و دندان حسين چوب ميزنند

هنوز كاروان حسين در محاصره است!! فقط به جرم عدم بيعت با يزيد، تحريمش كرده اند!! حتي آب را بر او بسته اند

ما كجاي كاروان او هستيم؟ 


post name

رحمانيه-سال63

نوشته شده در 1392-7-4
نظرات (5)

يكي گفت: با اين رشادتها، اخلاص ها و معنويت جبهه، هفته دفاع كم است، بايد گفت: سالهاي دفاع مقدس

****************************  

خوزستان- روستاي رحمانيه- تابستان1363- جمع تخريبچيان لشكر 21 امام رضا عليه السلام- خيليهاشون بعدها شهيد شدند

كه با نقطه هاي قرمز مشخص شده 

كدوم يك از  ماها ، به روزاي  بعد جنگ فكر ميكرديم !!؟؟؟؟

تو هر عملياتي كه ميشد، تعدادي از جمع ما ميرفتن، اين روال ادامه داشت... رفيقان يك به يك رفتن

روزاي آخر جنگ، ديگه هيچكدوم از اون بچه هاي قديمي نمونده بود، يا شهيد... يا مجروح و معلول و يا هم اسير شده بودن و بعضياشون

كه از همه دردناكتر بود و هيچ خبري ازشون نداشتيم ... مفقود شده بودن... خلاصه تنها شده بوديم

خوشبحال اونايي كه زود فهميدن، جنبيدن و تا قبل از بسته شدن درب، رفتن داخل ...مثل شهيد سيرجاني. نورالهي. موسوي

مگه ميشه فراموششون كرد!!؟؟ ما با ياد اونا ، به اميد رسيدن به اونا نفس ميكشيم و نوكري مردم خوبمونو  هر جا كه باشيم داريم

چون تنها راه جبران مافات، خدمت خالصانه به اين مردم و كشور است، كه رضايت خدا و شادي ارواح شهدا رو بدنبال دارد


post name

شهيد رضا ديواندري

نوشته شده در 1392-6-23
نظرات (2)

عارفان جبهه

شهيد رضا ديواندري - طلبه تخريبچي - بچه سبزوار

حجره درسش را به سنگر جبهه آورده بود و در كنار دريافت دروس تئوري بطور عملي هم تحصيل ميكرد  

شيفته ي علم و عمل بود ... علم را براي عمل مي آموخت و اعمال و رفتارش عالمانه بود

هر چه ميفهميد بلافاصله در حد توان و بضاعت بكار مي بست ...... صرفا براي ياد گرفتن و  ياد دادن درس نميخواند 

قم . ورودي حرم . مرداد ماه سال 1363 سفر زيارتي فرهنگي رزمندگان واحد تخريب لشكر 21 امام رضا عليه السلام

 زودتر از همه در صف نماز حاضر ميشد و ديرتر  از همه بر سر سفره مي نشست

تمام اين كارهايش هدفمند، عالمانه و براي تهذيب و تربيت نفسش بود

هميشه در حال مجاهدت و مبارزه با هوسهايش بود و تلاش ميكرد خود را هر بيشتر از بعدهاي حيواني دور كند

سير و سلوكي براي خود داشت ... من اين را در حركاتش به وضوح ميديدم

قرآن خواندن هايش را بياد دارم، با چه خضوع و خشوعي و با چه تمركز و حضور قلبي  بود

اشك ريختنهايش، بي توجهي اش به اطراف حين قرائت قرآن، نشان دهنده عمق تفكر و تاملش به كلام خدا بود

اگر چه كم حرف . آروم و نجيب بود ... اما گاهي در برخورد با رفتار  كودكانه بعضي ، يك جمله ميگفت و رد ميشد

بچه ها، شما آمديد جبهه به چكار .......!!!!!!؟؟؟؟؟

همين يك جمله آنقدر تاثيرگذار بود كه همه را بفكر فرو ميبرد ... و  رفتارها عوض ميشد

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تو كز سراي طبيعت نميروي بيرون   ***   كجا بكوي طريقت گذر تواني كرد

جمال يار ندارد نقاب و پرده دلي   ***   غبار ره بنشان  تا نظر تواني كرد

دلا  زنور هدايت گر آگهي يابي   ***   چو شمع خنده زنان ترك سر تواني كرد

-------------------------------------------------------

رضا در عمليات كربلاي 5 مزد مجاهدتهايش را گرفت


post name

نخلستان.اروند

نوشته شده در 25, 10, 1391
نظرات (26)

درس ؛ 33

نخلستانهایی که، به قدوم یاران آخرالزمانی امام عشق، مقدس شد و معبد دلسوختگان و عاشقان گردید

ای پیک راستان، خبر یار به ما بگو  ***  احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

از راست.شهید قیاسی- شهید اسماعیلی-شهیدعلی اسلامی-شهیدحمیدصبوری-سال1364

---------------------------------------------------

من از دیار حبیبم، نه از بلاد غریب  ***  مهیمنا برفیقان خود رسان بازم

خدایرا مددی  ای رفیق ره تا من  ***  بکوی میکده  دیگر علم برافرازم

هوای منزل یار آب زندگانی ماست

بیاد یار و دیار آنچنان بگریم زار  ***  که از جهان ره و رسم سفر براندازم


post name

پيامكها شب ك-4

نوشته شده در 5, 10, 1391
نظرات (5)

 درس 32 ؛ روایت دل

پیامکهای واصله جا مونده های گردان یاسین! درسالگرد عملیات کربلای4

براستی چه بود که هنوز در همان حال و هوای سیر میکنند!!!!!؟؟؟؟؟

جز آتش !خون! جراحت!  اسارت! و سختی! دردل این آتش چه بود؟

ما رأیت الا جمیلا

---------------------------------------

دیشبی در 26 سال پیش روزگاری بر ما گذشت که وصفش ناممکن و یادش جاودانه در خاطرمان

دردا که از 125 نفرمان تنها 3 نفر صبح آنشب بازگشتندو بقیه

خوشابه حالشان ... وا اسفا بر جاماندگانی چون ما

سالگشت عملیات کربلای4 در روح و جانمان همیشگی

زاهدان- شهروز شوریده دل

-----------------------------------

سلام بر بدنهای سوخته از آتش نیزارهای گر گرفته سواحل

سلام بر تن های زخمی افتاده در گل و لای جزایر ام الرصاص... که در بامداد فیروزه ای کربلای 4 تیر خلاص خوردند و مزد اخلاص گرفتند

چهارم دیماه 1365 سالروز فتح الفتوح کربلای 4 گرامی باد

--------------------------------------------

امشب شهادتنامه عشاق امضا میشود

کاشمر-علیرضا امامی

----------------------------------------------

با این کلمات جمله بسازید

غواص - اروند - سرما - زمستان - شب - طناب - خط 25متری- باران خدا - عشق - ضدهوایی چهارلول- سیم خاردار - خورشیدی -

سکوت - نیزار- تیرهای رسام - موج - قایق های سوخته - محاصره - تیر خلاصی

یاد شهدای کربلای 4 روشنی بخش زندگیمان باشد

-----------------------------------------

روضه ی کربلای4...روضه ی مردانی ست برای من و همه ی ما، نسلی که نمیدانیم، مرد بودن و حیات باعزت چه هزینه ای دارد!!

کربلای4برای من یعنی، عاشورا ... نمیدانم برای شما چه معنایی دارد

نیشابور-هادی حاجتمند

---------------------------------------------

بیست وشش سال پیش، مثل امشب و این ساعت کجا و با کی بودیم!؟ چه حالی داشتیم !!؟ حالا...ه

کاشمر-علی آرام- فرمانده گردان غواصی نوح

------------------------------------

سلام بر غواصان عاشق .... یه همچی وقتی بچه ها از نقطه رهایی گذشتند!! ه

سمنان- مظاهری

----------------------------------------

درود به شرف همتون، پاینده باشید... راهتان پر رهرو باد

معماری-مربی غواصی بعد جنگ

--------------------------------------

یاد چنین شبی در 26سال پیش بخیر... خدایا. به ما توفیق بده. ادامه دهنده راه دوستان شهیدمان در کربلای4 باشیم

 پورایران- غواص جامانده

--------------------------------

مرداب به چشمه گفت: چه کردی که زلالی !؟؟ گفت : گذشتم....خوشابه حال غواصانی که اهل گذشت بودن

-----------------------------------

ساقی جبهه، سبو بر لب هر مست نداد *** نوبت ما که رسید میکده را بست، نداد

حال خوش بود کنار شهدا، آه دریغ*** بعد یاران شهید، حال خوشی دست نداد

شادی روح امام و شهدا صلوات

سالگرد کربلای 4 گرامی

زاهدان- شهروز

 


post name

كتاب حماسه ياسين

نوشته شده در 4, 10, 1391
نظرات (4)

درس 31 ؛ مقتل یاسین


کتاب حماسه یاسین

انتشارات سوره مهر.وابسته به حوزه هنری.تلفن۵-۶۶۴۶۰۹۹۳

حائزرتبه اول چهارمین دوره انتخاب بهترین کتاب دفاع مقدس وبرنده لوح تقدیر آثار ادبی دفاع مقدس و برنده

ممتاز ادبیات دفاع مقدس در جشنواره ایثار ادب پایداری سال ۱۳۷۹

کتاب حماسه یاسین

 نوشته یکی از یادگاران باصفای  گردان غواصی یاسین

بسیجی مخلص ، حجه السلام سید محمد انجوی نژاد

روایت حماسه ی غواصان گردان یاسین در عملیات کربلای ۴و۵

حماسه ای که تنها یک اتفاق نبود ، یک امتحان بزرگ الهی بود

داستان مردانی که در تاریخ و زمان ما میزیستند ...

آنها که حجت را بر همه ی مدعیان تمام کردند و راه هر بهانه را بستند

کربلا و عاشورا را ملموس ساخته و عینیت بخشیدند

راه حق را به انسانهای تاریخ شناساندند

گرچه باورش مشکل است اما با دیدن عکس و روایت شهیدان میشود

فهمید که آنها چقدر بزرگ بودند

باشد که ما هم حافظ آرمانهایی باشیم که آنها خونشان را برای آنها ریختند و امروز هر

چه داریم در سایه آن رزمها ، فداکاریها و اخلاصهاست

خدایا، ما را مدیون آنها مگردان  و در ادامه ی راهشان ثابت قدم بدار

 


post name

كربلاي 4

نوشته شده در 3, 10, 1391
نظرات (10)

  مقام شهود

بمناسبت سالروز حماسه غواصان در عملیات کربلای 4 - زمستان1365

 غروب شب سوم دیماه سال 1365شب عملیات کربلای ۴... ساحل اروند چه خبر بود

لحظه وداع غواصان، آخرین نماز جماعتی که شهیدان در کنار ما بودن ...آيا تاريخ بخود چنين صحنه هايي خواهد ديد...!!؟؟

آن شب بسياري به ابديت پيوستند و جاودانه شدند

شهيدان:كرابی. شیبانی. عابدینی. شادکام. عامری. حسن زاده. غفوری. سادات. آزادفر. پروانه. رضایی و دهها عزيز ديگر كه آن شب در دريا ناپديد شدند

  اينجا پاساژ است نزديك اروند، كنار مسجد ولي عصر، معروف به ديدگاه ، محل استقرار غواصان

 آخرین لحظات،ساعاتي قبل عمليات، آخرين لبخند شهید کرابی -جلو پاساژ - شايد برادر خلیل نژاد داره محل عروجش رو نشون میده

همرزمانش او را تا سواحل جزيره ماهي ديده بودند ... اما ديگر ناپديد شد ... مادر پيرش سالهاست چشم به راه اوست

غواص شهید مسعود شادکام 

مخلص. با بدن نحيف و لاغر. اما پر تلاش و مسئوليت پذير

منتظر دستور براي انجام خيلي از كارها نميماند،خودجوش كارهاي زمين مانده را انجام ميداد...شستن ظروف. نظافت چادر و هر كار ديگر

 سمت چپ غواص شهيد محمدرضا پروانه در عمليات كربلاي 4  به دل اروند زد و در جزيره ماهي بشهادت رسيد

مادرش ميگفت: تازه از كردستان از عمليات كربلاي2 برگشته بود... كسالت داشت. سرماخورده بود...تا متوجه شد عملياته

با همون حالش ساكش رو بست و راهي جبهه شد هر چي گفتم:مادرجان بذار حالت بهتر بشه بعد برو...اما رفت...سالها بعد استخوانهايش آمد

غواص شهيد فريبرز عابديني، نجيب ، مظلوم ، بي سر و صدا و مخلص

 آموزش تمام شده بود... بچه ها آماده ميشدن براي عمليات... ديدم تو مسجد گردان كناري نشسته و قرآن ميخواند

بهش گفتم: عملياته !!!! آيا تجهيزاتت رو آماده كردي ...!!؟؟مشكلي در تمرينات غواصي نداري !!؟؟

 سرش رو بالا آورد آروم گفت: من همه كارامو انجام دادم

در كربلاي 4 رفت و برنگشت

غواص شهيد ناصر آزادفر ... مدرسه اي در مشهد، بنام اين شهيد هست! فقط بنامش

بسياري از دانش آموزان او را نميشناسد

 اما در و ديوار مدرسه پر است از عكساي المپيادي ها. فوتباليستها. بازيگران ....!!!!!!!! طفلكي ناصر و ناصرها

غواص شهید حسین حسن زاده

بي سيم چي بود...تو جزيره ماهي موج انفجار گرفت...بيهوش رو سيمهاي خاردار افتاد...بچه ها عقب نشيني كردن، او همونجا موند

------------------------------------------------

آقا جلیل، فرمانده گردان یاسین، صدایم زد.....بايد از ديدگاه. معبر و محل ماموريت امشب رو  يكبار ديگر وارسي ميكرديم

مسجد ديدگاه

زیر گنبد داربستي بسته بودن سوراخهای گنبد که بر اثر اصابت خمپاره ها ایجاد شده بود محل خوبي براي دیدبانی بود

از پله هاي ديدگاه بالا رفتم پشت سرم رنجبر آمد. كنار هم بوديم

لنزهاي قوي دوربین، عمق مواضع دشمن را تا کیلومترها دورتر جلو چشم ما ميآورد

از نوک جزیره بوارین تا جزاير ماهی ،ام الرصاص و ام الطویل و تا دهانه خلیج فارس

كارخانه پتروشیمی بصره، سنگرهاي كمين و تيربار ،کانالها ، موانع ، سیم خاردارها ، میادین مین در سواحل جزایر

حتي نيروهاي پياده كه در حال تردد بودن همه بوضوح دیده میشد

حتي فانوس دریایی كه وسط دریا، درست، درسه راهی اروند خلیج فارس و بندر بصره، به چشم ميخورد 

از دیدگاه پایین آمدم

 زير لب گفتم: خدايا؛ همه زحمات و قبول اين خطرات فقط  براي دفاع از دين توست. دفاع از اسلام و كشور است

خدايا ما جز تو کسی نداریم ، کمکمان کن

محمدرضا رنجبر ساکت بود و هیچ حرفی نمیزد

خواستم از وضعیت روحی او هم باخبر بشم ببینم با ديدن اين موانع و مواضع مستحكم دشمن تو چه حال و احوالیست

همينطور كه قدم زنان بطرف بچه ها مي آمديم رو کردم بهش گفتم

محمدرضا امشب چکار کنیم !!؟؟

 کار خیلی سخته ! مواضع و سنگرها و استحکامات دشمن رو دیدی !!؟؟

در حالی که لبخند هیشگی بر لبش بود،،  آروم گفت:

من كه یک بهشت ديدم ، فانوس وسطش

خبر شهادتش رو که شنیدم!! ياد حرفش افتادم ..... بهشت !! فانوس !!

سالها میگذرد! و من هنوز در عجبم ، كه این چه مقام شهودی بود

--------------------------

به مکتب نرفته و خط ننوشته  ****** مسئله آموز صد مدرس شد


post name

آموزش غواصي

نوشته شده در 29, 9, 1391
نظرات (2)

  بندگی خدا

این روزها خرمشهر، مقر گردان غواصی یاسین.... چه خبره !!؟؟

جوونایی که ازمیُون صدها رزمنده گلچین شدن! و خیلیاشون دارن کم کم بار سفر ابدی رو میبندن

الان بیش از یه ماهه مخفیانه تو خرمشهر آموزش غواصی میبینن، همه قرنطینه شدن

هیچ خبری ازخانواده هاشون ندارن و متقابلا خانواده ها از اينها

نامه رسونی ها تعطيل، مرخصي ها لغو ، شبانه روز درحال آموزش و تمرين غواصي

نباید کسی از کارشون سر در بیاره ... قراره یه عملیات بزرگ انجام بشه

براي چنين عمليات بزرگي ، بايد خيلي كار ميشد و  زحمت ميكشيدن

آخه قرار بود عمليات در آب!با عبور از رودخانه خروشان اروند! درجزايري كه به بصره ميرسيد، انجام بشه

مهمترين كار و كليد عمليات غواصان بودند

شب تاریک، داخل آب گل آلود سرد و استخوان سوز کارون، از خرمشهر تا روستاي مارد 10 كيلومتر فين ميزدن 

صداي اذان صبح بگوش ميرسيد

همه اين كارها برا اعتلاي همين صدا بود

نماز در هواي سرد با لباس غواصي در ساحل باتلاقي كارون. صداي بهم خوردن دندانها از سرما بگوش ميرسيد 

هوا روشن شده بود ، خسته و کوفته ميرسیدن خرمشهر

رمقی برا هیچکس نمونده بود... زمين خوردن بچه ها از خستگي بر سطح ليز ساحل كه باعث خنده ميشد هنوز يادمه

طرف حمام صحرايي ميرفتن بايد ظرف چند ثانيه گل و لاي بدن رو پاك ميكردي تا آب تانكر به همه برسه

با خنده و شوخی، سختی هارو  میگذروندند !! هيچكس دم بر نمیاورد

شهيدان احمد بربرپور- نورالهي- وكيلي- حسن شاد


post name

عمليات بدر

نوشته شده در 11, 9, 1391
نظرات (5)

درس 24 ؛ حقیقت عرفان

بیا  ای شیخ و از خمخانه ی ما  ***  شرابی خور که در کوثر نباشد

بشوی اوراق  اگر همدرس مایی  ***  که علم عشق در دفتر نباشد

-----------------------------------------------------

زمستان سال 1363 عملیات بدر- منطقه هورالعظیم

ماموریت ما گرفتن جاده خندق بود، جاده استراتژیک و مهمی که ازعقبه خشکی دشمن، تا دل هور،کشیده بود

مسافتی ازراه رو با قایقهای موتوری آمدیم، ومابقی راه رو باید بدون سروصدا با بلم میرفتیم

توی هر بلم، یک غواص دروسط و دو نفر در سر وته بلم نشسته بودن

تا صبح داخل آبراه ها پارو زدیم، ازکنار کمین های دشمن وسط هور، با دلهره گذشتیم

نماز صبح رو تو بلم نشسته خوندیم

هوا داشت روشن میشد ما رسیده بودیم، ته جاده خندق. از لابلای نیزارها تردد عراقی ها رو میدیدم

اما ظاهرا برای حمله خیلی دیر شده بود، اگه دشمن متوجه حضور ما میشد، دمار از روزگارمون در میآورد

از همون راهی که رفته بودیم، یواشکی ، مسیر آبراه رو عوض کردیم و برگشتیم

بچه ها دیشب موفق شده بودن، از معابر دیگر روی جاده خندق بروند

اما ته جاده دست دشمن بود و حسابی مقاومت میکرد

چهارلول های ضدهوایی، از روی سنگرهایی با ارتفاع چهارپنج متری، کاملا مسلط بر جاده، هر جنبنده ای رو میزد، باید از پایین جاده

کمرخم با احتیاط میرفتی، اگه ذره ای سرت بالا میومد، تیر چهارلول مغزت رو متلاشی میکرد، صدای ویزویز گلوله ها رو میشنیدی و گرد و

خاکی که از خوردن تیرها روی جاده و لبه سنگر بلند میشد، کاملا مشهود بود و برایت ملموس میشد

توی همین گیرو دار، یکی از بچه ها گفت : لامسب به قصد کشتن میزنه

باز اون یکی دیگه میگفت: یره، مو اگه شهید بوروم ، بابام موکوشم

آخه وقته، داشتوم جبهه میامدوم، بهم گفت، اجازه مودوم  بری جبهه، بشرطی که شهید نشی

  تیکه پرونی های بچه ها از دلهره و ترس بعضی ها میکاست

مرگ رو به شوخی گرفته بودن

همین طور که به دیواره جاده خودمونو چسبونده بودیم و بارون تیر از رو سرمون زوزه کشان رد میشد

یکی از بچه ها بمن گفت: بی زحمت از تو کوله پشتیم، یه شکلات بردار، بده

با خودم گفتم: اینو باش، دلش خوشه! تو این شرایط، زیراین آتیش، کنار این جنازها، هوس خوردن شکلات کرده

وقتی این نگرانی، دلهره و اضطراب منو دید

همینطور که به جاده تکیه داده و پاهاشو برا رفع خستگی دراز کرده بود گفت

تموم این جنگ و این خمپاره ها و گلوله ها و شهادتها ... برای امتحان من و توست

و  الا خدا به سه شماره کلک صدام که نه، آمریکاشو میکنه

چیه نگرانی، خدا میخواد امتحانمون کنه


post name

جليل.هميشه معاون

نوشته شده در 21, 8, 1391
نظرات (2)

درس 23 ؛   اخلاص

اونایی که از مولایشان علی علیه السلام آموختند

اخلاص عمل

بدنبال هیچ چیز دنیا نبودن، جز رضایت خدا و خدمت به بندگان او

یادمه وقتی سال 63 وارد واحد تخریب لشکر 21امام رضا علیه السلام شدم

آقا جلیل، معاون شهید نظافت فرمانده واحد بود

معمولش اینه که، وقتی فرمانده شهید و یا احیانا به یگانی دیگر منتقل میشد، معاونش بجای او بود

آقای نظافت رفت و فرمانده یکی از گردانهای لشکر شد

بلافاصله یکی از فرماندهان از لشکر5 نصرآمد، شد، فرمانده واحد تخریب

و آقا جلیل ، بازهم معاون

مدتی گذشت، آن فرمانده هم، به یگانی دیگر منتقل شد

نیرویی که زیر دست آقا جلیل بود!! شد فرمانده و

آقا جلیل باز معاون

باور بفرمایید، هیچ تاثیری در روحیه ی آقا جلیل و در نحوه خدمت و همکاریش نکرد

حتی تواضع و احترام و اطاعت پذیریش بیشتر شد و این در رفتارش کاملا ملموس بود

بعدها از همان فرمانده شنیدم که میگفت

وقتی آقا جلیل رو صدا میزدم، با اون هیکل و قامت که از من خیلی هم بزرگتر بود، و تجربه بیشتری هم داشت اما

چون من  فرمانده بودم ، جلوم  دوزانو و باادب مینشست و خوب بدستوراتی که میدادم گوش میکرد

دردرون خود به عظمت روح این جوان غبطه میخوردم، احساسی که هر چه زمان میگذرد، بیشتر میشود

*****************

درسایه ی این اخلاص... آقا جلیل، فرمانده ی اولین و آخرین گردانی شد، که درتاریخ دومی نداشته و نخواهد داشت

گردان غواصی یاسین


post name

تغذيه غواصان حين آموزش

نوشته شده در 5, 8, 1391
نظرات (2)

درس 22 ؛ سخت کوشی

کافی بود فرمانده بگه:  این کار باید انجام بشه

دیگه هیچ حرفی توش نبود ، بچه ها میرفتن دنبال انجامش، هر هماهنگی و تامین کمبودی رو خودشون ردیف میکردن

فرماندهان لشکر، به آقاجلیل ؛فرمانده گردان غواصی یاسین، گفته بودن

هر چه سریعتر نیروها با فراگیری آموزش غواصی، برای عملیات در آب آماده بشن، دیگه از اونا گفتن و از نیروها به سردویدن 

یادمه یه روز صبح، نیروها رو باعجله به خط کردم و اسکله آوردم، حین پوشیدن لباس غواصی بودن که، مسئول تدارکات گردان،با وانت

ازراه رسید، منو صدا زد و گفت: چرا سهمیه صبحانه ی گروهانتونو نگرفتین!؟تازه یادم اومد که،بچه ها صبحانه نخوردن! هیچکدوم از

بچه ها هم، دم بر نیاورده بودن که، ما صبحانه نخوردیم!!ه

کجا ديدين تدارکات، برا دادن امکانات بدنبال نیروها بدود!؟ تفسیر عینی آیه قرآن را ميديدم

اگر اهل تقوا باشید !! دنيا بدنبال شما ميدود

گفتم:صبحانه چی هست؟

گفت: نون پنیر

گفتم: نه، فرصت نداریم.کی میخواد بنشینه، لقمه کنه...یه ساعت طول میکشه

از طرفی فكر كردم كه نمیشه با شکم خالي نيروها رو داخل آب برد و آموزش غواصی داد

دوباره پرسیدم: دیگه چی داری ؟

گفت : پسته

گفتم: این که بدتر شد!! باید یکی یکی تا ظهر بشینیم پسته مغز کنیم

دیگه چی داری؟؟ گفت : عسل

آها عسل!! خوبه !باهربسته بندی باشه، زود میشه مثل آب قورت داد! جویدن هم نمیخواد! وقتمونو هم نمیگیره!مقوی هم هست

گفتم : عالیه

همون عسلا رو بده

که یکهو طین بزرگ عسل رو دستم داد

همونی بود که دنبالش بودم

غواصا لباس پوشیده، آماده ، رها شدن تو آب سرد کارون، بطرف پل مارد، فین میزدن و مثل قایق موتوری آب جزر رودخانه رو میشکستن

و جلو میرفتن

حین حرکت ، صدا میزدم، میومدن به بدنه قایق آویزون میشدن! دهنشونو باز میکردن و من از رو قایق

توی دهنشون عسل میریختم، مثل هواپیما كه تو هوا سوختگیری میکنه

------------------------------------------------------------------------------------

کار جنگ، اینجوری پیش رفت .... تلاش شبانه روزی، به معنی واقعی کلمه


post name

خربزه تلخ

نوشته شده در 21, 6, 1391
نظرات (9)

درس 25 ؛  نوعدوستی

در جبهه عرفان، عملی بود

یه روز که برامون خربزه آورده بودن، دور هم میخوردیم ، از دوست کناریم یه قاچ ، کش رفتم

اما دیدم او جا خورد و انگار نمیخواست من بخورم، تعجب کردم، طوری که اصلا از او انتظار چنین حرکتی نداشتم

به محض اینکه توی دهنم گذاشتم ، از تلخی خربزه حالم گرفته شد

سهم خربزه ی او  تلخ بود، اما بخاطر اینکه ما راحت سهم خربزه ی شیرین خود رو بخوریم ، چیزی نگفته بوده

تازه فهمیدم من کجای کارم


post name

آداب و ادب رزمندگان

نوشته شده در 4, 5, 1391
نظرات (16)

درس 20 ؛  آداب و ادب رزمندگان

هشت سال بهترين الگوي زندگي و انسانيت

 شهدایی که با تحمل گرسنگی ها، تشنگی ها، کم خوابی ها، در کمال مظلومیت، برای خدا....سوختند و ساختند

و امروز یادمان نرود که ، هر چه داریم به برکت  رزم، اخلاص و فداکاری آنهاست

جمع رزمندگان واحد تخریب لشکر 21 امام رضا علیه السلام - تابستان 1363- خوزستان، روستای رحمانیه

چهارنفربالا از راست ، شهیدان، علیرضا افضلی. محمدرضا نصیری.علی وکیلی.حسن حبیبی

وسط، شهید حسن آبادی

پایین از راست، شهیدان، حسین شمس آبادی. محمود سیفی. احمدی. اسماعیل عدل مظفر. حمید صبوری راد.محسن سیدی.احمد بربرپور.حسن شاد.اسماعیلی

نماز جماعت، در بیابانهای داغ خوزستان

  بعد جنگ، در هیچ کجا مثل اون نمازجماعتا ندیدم

در طول مدت خدمتم در واحد تخریب، یادم نمیاد حتی یک بار بچه ها قبل از نماز، نهار بخورن

آنهم به جماعت، حتی  اگه دو نفر میبودن

-------------------------------------------

مباحثی که در آن مجلس جنون  میرفت   ***   ورای مدرسه و قال وقیل مسئله بود

قبل از شروع به خوردن، همه دعای سفره میخواندن و با چشیدن نمک آغاز میکردن

سرها همه پایین بود، آروم غذا میخوردن و کسی سرسفره حرف نمیزد

یه روز شهید چراغچی،فرمانده لشکر، برا سرکشی به واحد تخریب میاد، پشت چادر میرسه

کلی کفش رو میبینه ، ولی صدایی از بچه ها نمیشنوه ، به گمان اینکه کسی نیست 

سرش رو که تو چادر میبره ، بچه ها رو سر سفره در حال غذاخوردن ميبينه

در حالی که اشک شوق در چشمانش حلقه زده

زیر لب میگه : هرچند وقت باید یه سری به این بچه های واحدتخریب بزنم !! برا  روحم ... لازمه

در جبهه ، عرفان ، عملی بود

سمت چپ نفردوم آقا جلیل، همیشه سر سفره همیجوری مینشست

سر سفره کمتر کسی چهارزانو میزد

درسهایی که امروز تو زندگیم، خیلی به دردم خورده

هر چی دارم از برکت همنشینی با اون آدمایی ست که، خوب فهمیدن باید چطوری زندگی کنن

حتی در نشست و برخاست


post name

بلم راني در عمليات بدر

نوشته شده در 22, 3, 1391
نظرات (3)

درس 19 ؛  بلم رانی در بدر

ما در طول جنگ،در هر شرايطي باید در مقابل دشمن متجاوز می ايستاديم و دفاع میکردیم والا  نابود میشدیم

 با شناسايي نقاط ضعف دشمن از اصل غافلگيري استفاده ميكرديم. اصليكه. در طول جنگ. جايگزين كمبود تجهيزاتمان بود

ما عملياتها را در عين توكل به خدا ، در سايه فكر و تدبير جلو برديم

یکی از اون عملیاتها  "" بدر "" بود . زمستان سال 1363 منطقه جنوب،  هورالعظیم... شرق دجله

 پيشروي نيروها در دل هور  بطرف مواضع دشمن توسط   "" بلم """ يه شناور بسيار سبك و اوليه

آموزش بلم رانی.قبل عملیات بدر.شط علی.شهید علی توفیقی،بچه شیروان،توهمین عملیات،سر چهاراه خندق،جای شهید برونسی.آسمونی شد

****************************************************************

مسافت چندين كيلومتر با دشمن را ميبايست به حالت دو زانو ، ساعتها پارو زد و

خستگي . گرسنگي. خطر چپ شدن . خطر مواجهه با گشتي هاي دشمن. گم كردن آبراهها . خطر اسارت . اصابت خمپاره ها

همه ي اينها را به جان خريد

  

از راست نفر اول شهید احمدی، بچه سبزوار، نفر بعد شهید جلیل محدثی

نفر بعد با بادگیر کرم و روشن ، بسیجی شجاع و نترس شهید علی توفیقی


post name

پاتك جزيره.شهيدآقايي

نوشته شده در 21, 3, 1391
نظرات (7)

درس 18؛  پاتك جزيره. شهيد بي مزار محمود آقايي

خرمشهر، انتهای خیابان کارخانه صابون سازی.مقر گردان غواصی نوح ، بنام اسكله شهید شاکری

قبل از عملیات کربلای 4 ، جمع غواصان واحد تخریب

ایستاده از چپ... حاج آقا رحمانی . شهید نصیری . حاج آقا نظافت . شهید علی وکیلی

نشسته از چپ ... شهید غلامعلی تقوایی .  شهید بی بدن محمود آقایی

*****************************************

به نظر من شهدای آخر جنگ ، مثل شهدای اول جنگ ، خیلی مظلومانه رفتند! اگر چه همه نور واحد هستند

شهید محمود آقایی، یکی از اوناست

جزیره مجنون ، قرارگاه تاکتیکی لشکر 21 امام رضا عليه السلام ، بنام شهید پیله وران

  این روزا خبرایی از تحرکات دشمن میومد

حسب دستور بايد اقدامات تدافعی انجام میداديم، محمود با ما بود، اون روزی که آخرین نماز صبحمون بود

فرمانده، روحیه اش با همه روزای دیگه فرق میکرد، چند بار به سنگر مخابرات رفت و برگشت، ظاهرا با خط درتماس

بود، نگران به نظر میرسید..... تعقیبات نماز رو خونده یا نخونده ، اومد جلو نشست ، بعد یه صلوات آروم

 برادرا ...  روزی که منتظرش بودیم، رسید، از خط خبر اومده، دیشب بچه های گشتی شناسایی، تعداد زیادی قایق پراز نیرو، تو آبراهها،

که آماده ی حمله به مواضع ما هستن، گزارش کردن

 سریع آماده بشید، تجهیزاتتونو بردارین ،راه بیفتیم، که فرصت نیست !!     ه 

پریدیم عقب وانت، طرف خط ........   ه

نزدیکیهای خط ، صدای درگیری و تیراندازی های متناوب میومد، دیگه با ماشین نمیشد جلو رفت

پیاده شدیم ، از بقل جاده ی هور بطرف خط، با عجله ی تمام به راه افتادیم 

هوا روشن شده بود

 مجروحانی با بدن غرقه در خون برای فرار از اسارت در حال عقب رفتن بودن. میگفتن

نامردا  اومدن ، خط رو شکستن ، الان رو جاده ان دارن جلو ميان

 مجروح بعدی:یا حسین...برید جلو،خدا یارتون،کربلا،اینجاست...یا حسین... هرکدوم یه ذکری داشتن      

 توی تمام مدت جبهه، چنین صحنه هایی ندیده بودم

واقعا کربلا بود

جایی رسیدیم که جنگ سنگر به سنگر و تن به تن بود، چند لحظه ای نگذشت، یکهو متوجه شدم هیچکس اطرافم نیست

سنگرای جلو و پشت سر همه بعثیا بودن ، محاصره شده بودیم

مقاومت هیچ فایده ای نداشت

برای فرار از اسارت و حفظ جونمون، مجبور شدیم زدیم به خشکیهای هور، لابلای نیزارها، خیلی مواظب بودیم جهت رو گم نکنیم

نیزارها رو که قبلا سوخته بودن، باقیمونده ته نی ها، تیز بود، و مثل ميخ از زمين زده بود بيرون، روهمونا مجبور بودیم بدوییم

بیاد فرزندان امام حسین علیه السلام، که روی خارها میدویدن

بعضی از بچه ها نجات یافتن، بعضی راه را گم کردن و مجبور به تسلیم شدن و بعضی هم مثل

محمود آقایی ، هیچ خبری ازش نشد ، که نشد

**************************************

حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز  ***  فتاد در سر دلبر هوای میخانه

خرمشهر. مقرگردان غواصی نوح. قدمگاه شهیدان مظلوم غواص

زمستان 1390

ای که در کوی خرابات مقامی داری 

ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز *** فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

ای صبا سوختگان بر سر ره  منتظرند *** گر از آن یار سفر کرده پیامی داری


post name

مجروحيت آقاجليل.بدر

نوشته شده در 20, 3, 1391
نظرات (3)

درس 17 ؛ مجروحیت آقا جلیل

عملیات بدر ، جزیره مجنون ، زمستان 1363

 

 قرارگاه تاکتیکی - محل استقرار بچه های واحد تخریب ، آقا جلیل روی سنگر نشسته

بعد نماز ظهر و عصر، کنار آقا رضا توکلی  

 

چند روز قبل آقا جلیل ، روی جاده خندق با تركش خمپاره 60  ، پاش ترکش خورد و مجروح شد

اما تا آخر عملیات کنار بچه ها موند

*************************

در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست  ***  ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را درکوی رندی راه نیست  ***  رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی 


post name

سفره.غواصان ياسين

نوشته شده در 19, 3, 1391
نظرات (3)

درس 16؛ سفره های جبهه

خرمشهر ، کوچه کارخانه صابون سازی ، مسجد امام رضا علیه السلام

مقر گردان غواصی یاسین ، قبل عملیات کربلای 4 و 5  زمستان سال 1365 

جمع غواصان باصفای گردان، شهیدان علی شیبانی ، ناصر آزادفر ..... جانباز حسن طلابیگی معروف به حسن طلا

این قصه ی بهشت  زکوی شما حکایت است

سفره غذاي يك نيروي نظامي، تخصصي، غواص و تخريب چي

در شرايط جنگي! با فشار كار آموزش! همه جوان!  اما قانع!  مقاوم  و عاشق


post name

تفريحات شهدا در شهر

نوشته شده در 17, 3, 1391
نظرات (5)

درس 15 ؛ رفاقت شهدا

مشهد - بلوار وکیل آباد - سال 1363

از سمت راست، دانشجوی شهید مجید غفوری عضو واحد تخریب

 شهید حسن عامری فرمانده دسته  گردان غواصی یاسین

شهدا مثل من و شما بودن ، اهل زندگی و آداب معاشرت، اهل تفریح و گشت و گذار

اما بر اساس دستور ، طبق مقررات، توی زمین دنیا ، بازی کردن... بازی جوانمردانه... همین

بهترین بازیشون، در حد تیم ملی، تو جبهه بود ، که جام جهان نما برای ابد شدن... و مدال طلای شهادت رو گرفتن

اونایی میتونن به تیم ملی دعوت بشن، که خوب بازی کنن

تو  خوب بازی کن،  دعوتش با خدا ست

اینم شهید حسن عامری ،،،  ماشین مال خودش نیست ها... بازحرف درست نکنید...طفلکی نشسته عکس بگیره

ای آقا ... استغفرالله... شهید رو چه به تفریح !!!! چه به عکس 

 

دوستانی که در سفر آسمونی هم، با هم بودن، هر دو در خرمشهرعملیات کربلای 4 به شهادت رسیدند

 مجید، بر اثر ترکش خمپاره. حسن، در آبهای اروند غرق شد

مجید غفوری، برادر دو شهید ؛ حمید، وحید- حسن عامری ، برادرش شهید مسعود

الا ای همنشین دل، که یارانت برفت از یاد *** مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم


post name

سال60-بسيج كاشمر

نوشته شده در 12, 3, 1391
نظرات (3)

درس 14؛ افتخارم بسیج

من که دارم در گدایی گنج سلطانی بدست  ***  کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم

سال 1360 بسیج کاشمر

از راست آقای حسین خواجوی.حسین فروغی. خودم . عباس نژاد


post name

ندايي از آسمان

نوشته شده در 7, 3, 1391
نظرات (6)

درس 13 ؛ کلیپ صوتی ، ندایی از آسمان ، به زمینیان

بیدار شوید ، بخود آیید ،  به کجا میروید ، شما برای این دنیا آفریده نشده اید

یار ملک بوده ایم.... باز همانجا رویم

   

حیفم اومد آدرسش رو بشما ندم، با گوش جان بشنوید؛  فوق العاده ست 

http://s1.picofile.com/file/6572494964/dashte_karkha.mp3.html

 انسانهایی که در زمان ما بودن وبه این درجه از عرفان رسیدن

این نوجوانان، حجت را تا قیامت بر همگان تمام کردند

در ایام ماه رجب، و در آستانه ی ورود به ماه مبارک رمضان، روح و جان را جلا دهیم به ندای

 یاران آخرالزمانی امام عشق، کربلاییان زمان

یاد کنید شهیدان را و در حق همه دوستانتان ، گذشتگانتان ، پدر و مادرتان دعا کنید 


post name

آقاجليل.سيم خاردار

نوشته شده در 7, 3, 1391
نظرات (7)

درس11 ؛  تربیت عملی

شنیداری ، دیداری

یکی از فلسفه های وجود، پیامبر ، امام، الگوی عینی و عملی پیش چشم امت است

به آنها که از جنس خودت و در کنارت هستند، نگاه کن و پشت سرشان راه بیفت

هم بشنو  و هم ببین  ****  تئوری ، عملی

دیگه بهانه نیاری و نگو نمیشه

اگر مثل اونا نمیتونی باشی، در راه اونا باش

ترویج فرهنگ ایثار و اخلاق اسلامی در جبهه، بیشتر دیداری بود، تا شنیداری

فرماندهان شهید، چیزی را از نیروها میخواستند ، که خودشان عامل بودند

سال 1362 ، منطقه ی فکه، نحوه خوابیدن روی سیم خاردار

آقا جلیل محدثی فر، مسئول آموزش واحد تخریب بود

هر تمرینی را اول خودش جلو نیروها انجام میداد، بعدا از نیروها، انجام دادن آنرا میخواست  

جبهه، مملو از عمل بود، دانشگاه انسان سازی بود

هر کس عاشق شد ، دید و عاشق شد

آقا جلیل، با رفتارش، بچه ها را به کار خوب  امر و از تخلفات  نهی میکرد

 در تیر ماه سال 1366 در منطقه ی غرب، شهر ماووت عراق، مزد زحماتش را گرفت

مزارش در گلزار شهدای بهشت امام رضا علیه السلام، بلوک 30 ردیف 80 شماره 12


post name

تابلوها در هور

نوشته شده در 5, 3, 1391
نظرات (2)

درس 10 ؛ تابلوهای هور

عملیات بدر، زمستون سال 1363 ،منطقه هورالعظیم

هورالعظیم،بزرگترین هور در خاور میانه،آبگرفتگی وسیع به عمق کمتر از ده متر و پوشیده از نیزار به ارتفاع  پنج متر

برای تردد وامکان حرکت قایق ،راههایی را با بریدن نی ها، ایجاد کردن  که " آبراه " نام داره

این آبراه ها مثل جاده ست، هرکدوم برا رسیدن به جایی کشیده شده، ارتفاع نیزارها هم امکان تشخیص جهت حرکت رو میگیره،

اطرافت رو اصلا دید نداری

 کافیه یک آبراه رو اشتباهی بری، سرازعراق درمیآری و یا بالعکس

روی زمین، توی جاده با وجود تابلو و داشتن آدرس،درروز روشن، در حالت عادی، برای اطمینان چندین باراز راه بلد میپرسی

حالا شما فکرش رو بکنید، یه سکاندارتازه وارد، شب تاریک، شرایط بحرانی جنگ، توی هور، لابلای نیزارها چطوری مسیرهارو باید زود

یاد بگیره، که خدای نکرده، اسیر دشمن نشه

علاوه برتوجیه و آموزش نقشه آبراها، اما باید تابلوهایی هم درمسیر،خصوصا، سرهر تقاطع،برای اطمینان بیشتر نصب میشد

نصب تابلو ؟؟!!   در آبراه ؟؟!!  چطوری ؟؟؟

ارزان ، ساده  و سریع

هرچهارنفرشهید، از راست ،شهیدسمندری، جلیل محدثی، افضلی، حسن شاد

تیکه های سبک وضخیم آکاسیف(یونولیت) رو در ابعاد مشخص برش زده، اسم موقعیتها رو مینوشتن و بوسیله ی طناب، که به یک سر

آن، آجر، یا شي سنگینی میبستن و درکف هور رها میکردن، تابلو درسطح آب شناورمیماند، ضمن اینکه به نیزارها هم مهارش میکردن

حتی در شب هم چون  سفید بود دیده میشد

اما به این هم بسنده نمیکردن، در شبهای عملیات،  زمان  " قشون کشی"  انتقال و جابجایی نیروها،  راه بلدها، مثل پلیس راهنمایی،

روی قایق سر تقاطعها، با چراغ قوه و یا روشن کردن فانوس، تا صبح نگهبانی میدادن و مواظب بودن، از مسیر نیروها منحرف نشوند

یاد شبهای وحشتناک هور، یاد غربتها، غریبی ها بخیر

یاد شبهایی که گم میشدیم در آبراه..... چشم میدوختیم بر آسمان سوی خدا

دلها منقطع میشد زخاک ..... از زمین میرفت سوی افلاک...


post name

فتح خرمشهر

نوشته شده در 1, 3, 1391
نظرات (42)

درس 12؛ فتح خرمشهر 

فتح خرمشهر، کاری مافوق مادیت بود

 خدا ، خرمشهر را آزاد کرد

 واقعیتی  که به عینیت در آمد و بتصویر کشیده شد

چشمهای مادی هم آن را دید و همه متعجب شدند، تمام قدرتها وحشت کردند

ایران بدون آمریکا، ایران مستقل، ایران تنها ... چطوری خرمشهر را پس گرفت

طرح دفاع بیست ساله ی ارتش عراق از خرمشهر  در هم شكسته شد

اين پيروزي ميسر نشد..مگر در سايه توكل به خدا. باور داشتن وعده ي الهي...مقاومت و اطاعت

یادمان نرود

آن روزی که دشمن درخانه ی ما بود، جانو مالو و امنیت ما در خطر بود

خاموشیهای چندین ساعته ی تهران،و اکثر شهرها، موشک بارانها، مشکلات بسیار زیاد، نگرانی ها، دلهره ها، کشته شدنها، نقص

عضوها، بی خانمان شدنها، آوارگی ها، غم و اندوه از دست دادن همه چیز، حقارت در نزد دنیا، ناامید ازهمه جا، هیچکس به داد ما

نمیرسید

خدا ما را از آن ضعف، به اوج عزت و اقتدار رساند و دشمنان ما را ذلیل کرد


post name

شهيدمهدي ميرزايي

نوشته شده در 27, 2, 1391
نظرات (6)

  مهدي ميرزايي

با شنيدن اين نام ، شجاعت ، جسارت ، نترسيدن از مرگ،  نترسيدن از ابهت دشمن در ذهنم تداعي ميشد

از راست شهید سید هاشم آراسته، امین مقصودی ، شهید مهدی میرزایی، حسن نورانی و خودم 

فرمانده  واحد تخریب لشکر 5 نصر بود

شجاعت بی نظیر و روحیه ی جسارت  او فوق العاده  بود

در عملیات خیبر، درقسمتی از جبهه، رزرمندگان با مقاومت سنگر کمین دشمن روبرو شده بودن وحریف او نمیشدن

 به حاج مهدی اطلاع ميدن ... بسرعت خودشو ميرسونه

به محض رسیدن ، صحنه رو وارسي كرده  "طرح عملیاتی رو"  در ذهنش میریزه

غلطک غنیمتی عراقيها رو ، با گذاشتن چند کیسه خاک جلو اتاقک راننده ، راه میندازه

 اينم يه "تانک زرهی" بچه ها هم در پناه او  براحتي جلو ميرن

هر چه تیر میاد، به کیسه های خاک و غلطک میخوره

لحظه ای بعد با رسیدن غلطک به نزدیکی سنگر ، همه از سنگر بیرون ریخته و تسلیم میشن

مهدی میرزایی را ، یک ترکش، دو ترکش از کار نمی انداخت، زخمش را میبست و ادامه میداد

بچه ها به شوخی میگفتن

حاج مهدی  مگه سرش بره ، که از خط عقب بیاد

 يادمه تو چادر نشسته بوديم، حاج مهدي پاهاش رو نشون میداد، میگفت: خوب نگاه کنین

 از روی همین پاها  بايد شناساییم كنيد

در عملیات عاشورا منطقه ی میمک سال 1363 ترکش گلوله توپ، سر از بدنش جدا کرد

رفته بودم معراج شهدا ، یه پيكر خونین و بی سری، روی برانکارد

پاهاشو که دیدم، خودش بود

-----------------------------------------

امروز پنجشنبه. 20آذر . بعد نمازر مغرب و عشا. بياد اين پهلوون تو جامعه الحسين مشهد گرد هم ميآيم   


post name

سالروز شهادت صياد

نوشته شده در 19, 1, 1391
نظرات (16)

درس 8 ؛ سپهبد بسیجی ، نظامی عارف ، علی صیاد شیرازی

او که هم دین دار بود و هم دین بان

فرهنگ اسلام را، داخل پادگان نظامی آورد. آنهم در زمان طاغوت

او ثابت کرد ، میتوان درعین حالی که یک نظامی کلاسیکی مدرج بود،یک عارف مقید به انجام فرائض دینی هم بود

او به معنی واقعی ، سلاح  را در کنار صلاح  آورد

خشم را با محبت ، گلوله را با گل و جنگ را با اخلاق انسانی اسلامی، کنار هم کاربردی کرد

صیاد شیرازی ، نماد یک انسان کامل بود

اونمونه ای از سربازی برای کشور و دین را  ارائه کرد

ثابت کرد نظامیان ما، برای صلح میجنگند، درعین دلاوری و شجاعت، مهربان با زیردستانند، حتی با دشمنی که اسیر شده

صیاد شیرازی ، حق بزرگی به گردن تاریخ این کشور دارد

این مادر ، یک فرمانده و یک سپهبد شهید است

میگفت : گاهی میدیدم، فرزندم خم شده و پوتینهای سربازان رو جفت میکند، تعجب میکردم وبه بزرگی او احسنت میگفتم  

هیچگاه درجات بالای نظامی، روح " فرزندی"  را در او تغییر نداد و تا آخر با من مهربان ومتواضع بود

میگفت : فرماندهی، برای تو پادگان است، نه خانه

***************************************

در سالروز شهادتش،فروردين 1391. عازم زادگاه او شهر درگز هستم


post name

شهادت ولي الله چراغچي

نوشته شده در 18, 1, 1391
نظرات (13)

درسمقاومت .حماسه. اخلاص

هجدهم فروردین سال 1364 سالروز شهادت ولی الله چراغچی، جانشین لشکرنصرخراسان

او ازاولین شیرمردان جبهه درروزهای اول جنگ بود

قدرت بدنی وشجاعتیش زبانزد بود،درشناسایی ها وراهپیمایی ها کسی به او نمیرسید،فوق العاده مقاوم بود

 فرمانده بود، اما درخیلی ازگشتی شناساییها، همراه بچه های اطلاعات عملیات میرفت

میگفت : باید فرمانده دقیقا بدونه که، شب عملیات، نیروها رو داره به کجا میفرسته

در یکی ازگشتهای شناسایی پس از کیلومترها راه پیمایی بطرف دشمن،بچه ها به حدی خسته شدن که دیگر نای راه رفتن نداشتن،درراه برگشت، بسختی خود را به پشت خاکریز رسوندن، توی سنگر همه به حالت غش افتادن، اما دیدن، شهید چراغچی، وضو گرفت و به نماز ایستاد

 فوق العاده بود

بچه ها در جبهه، او را آقا ولی ، صدا میزدن

گاهی وقتا که احتیاج به کمک داشت، به شوخی میگفت: پاشید ، باید "ولی" را یاوری کرد

شهیدسیدهاشم آراسته از فرماندهان واحد تخریب لشکرنصر، در کنار شهید ولی الله چراغچی

به لحاظ شهامت و جسارت و ایمانی که در بدن ورزیده و قوی خود داشت، یکی از بهترین فرماندهان جبهه بود

او که از روزهای اول جنگ در جبهه بود، در اسفندماه سال63 در عملیات بدر، در منطقه ی هور العظیم شدیدا مجروح شد

و پس ازچندین روز تحمل درد در بیمارستان بشهادت رسید، مزارش در بهشت امام رضا علیه السلام، کنار مزارشهید برونسی

آوازه ی این فرمانده ی شجاع رو شنیده بودم، اما هیچگاه او را از نزدیک ندیده بودم

اولین باردرسال61چندروزی که ایشان درواحدما میهمان بودند، توفیق شد،ازنزدیک شاهد کراماتش باشم

یه عکس یادگاری هم با آقاولی  انداختیم

از راست شهیدچراغچی.سردارخلخالی.من.آقای سلطانی

اوکه در میدون جنگ، یک سروگردن ازهمه بالاتربود، اما درآداب ومعاشرت اجتماعی، متواضع ترین بود

با خودم میگفتم ، چراغچی چراغچی که میگفتن، همینه ؟؟!!!؟؟؟ 

ماههای اولی بود که به جبهه آمده بودم، فرهنگ زیبای جبهه برایم ملموس شد، رفتاراو مراعاشق جبهه کرد  

تا چشم چپ میکردیم، سفره جمع بود و ظرفها  شسته

 قبل از آنکه یک فرمانده نظامی باشد، معلم اخلاق بود، آنهم عملی

فرمانده لشکربود! کنار پایین ترین نیرو به لحاظ سلسله مراتب، مینشست وحتی ظرف غذای او را میشست

بعضی از بسیجیانی که به واحد ما مراجعه داشتن، آقا ولی رو نمیشناختن، کارشون رو به ایشون میگفتن، اوهم انجام میداد!! حالا شما فکرش رو بکنید، بعد که اون بسیجی میشناخت،او فرمانده لشکر بوده ، چه حالی میشد؟

فرماندهی بر قلب نیروها از اینجا شروع میشد،عاشق فرمانده میشدن، دیگه اگه فرمانده میگفت، بمیر، میمردن

در کجای تاریخ ، از این فرمانده هان، از این نوع رفتارا، دیدید یا شنیدید و مورخین نوشتن ؟؟؟

اونایی که میگن: چرا ایقد از جنگ میگید!!!! آیا این روایتها،حرف از جنگ وخون ریزیست؟ یا درس انسانیته ؟؟؟

آیا این درسا ،برای امروز و تا قیامت ، نمیتونه چراغ راه بشریت باشه؟؟؟؟؟

بخاطر این جنگ رو میگیم: دفاع مقدس ......  الکی پرچم بلند نکردیم

به نسل امروز این قهرمانان ملی رو درست معرفی نکردیم 

کاش حماسه های بی نظیر این مردان مرد،حداقل، مثل قصه ی ریزعلی فداکار،درکتابها درس میشد


post name

ميدان تير كاشمر

نوشته شده در 21, 9, 1390
نظرات (0)

درس 4 ؛ ساده زیستن

جبهه محیطی باصفا درعین حال سخت بود، آنها که هدفمند وخالصانه به جبهه می آمدند،بهره میبردند

مثل دانشگاه، دانشجویان ساعی، درآن محیط علمی بجایی میرسند

پس هم محیط خوب، هم اراده ی خود فرد، در موفقیتش موثر است

کاشمر.پادگان آموزشی. میدان تیر.سال1360

یادشون رفته بود بشقاب نیاورده بودن، همه دور هم، فرمانده پادگان آقای نژادباقر وشهیدمحمدنصرتی، مربیان پاسدار، در کنار نیروهای آموزشی بسیج

توی جمع از همه کوچکتر ، من


post name

محرم جبهه ها

نوشته شده در 5, 9, 1390
نظرات (15)

درس6 ؛  ماه محرم  ، خیمه های جبهه

سلام بر حسین علیه السلام و یارانش

سلام بر خمینی رحمه اله علیه و شهیدانش

بایک نگاه ،ولو سطحی ومنصفانه، به تاریخ عاشوراوجبهه ها، شباهتهای زیادی رو میتوان دید

تاریخ بداند،الگوی ما درانقلاب اسلامی ودفاع مقدس،فرهنگ عاشوراومرام امام حسین علیه السلام بوده وهست

شهید محمدرضا سمندری،ایستاده.شهید مصطفی سلیمانپورنشسته

وقتی خطرات پیش روی انقلاب رو، بعضی دوستان ضعیف الایمان، به امام خمینی گوشزد میکردند، میفرمود:ه

سید الشهدا علیه السلام، تکلیف مارا هزارو چهارصد سال پیش تعیین کرده اند

امام حسین علیه السلام هم، وقتی بطرف کربلا حرکت کردند، بعضی از همین دوستان احمق،جلو آقا ایستادند

که کجا میروید؟ خطر دارد! زورتان نمیرسد ! و........ه

امام را راهنمایی میکردن!!!!!!!!!!!!!!! امان ازاین دوستان احمق، که با اسلام وانقلاب چکار که نکردند

شهید پورحسین،میون دارهیئت واحد تخریب و خیلی شهدای دیگه در اطرافش مشغول عزاداری عاشقانه

یادم نمیره وقتی توی سنگر در جزایر مجنون، از موانع زیاد وسنگرهای مستحکم عراقیها صحبت میکردیم، که چطوری ازشون رد بشیم، شهید محسن نوکاریزی و محدرضا سمندری بعداز لحظه ای مکث ،گفتند: اگه با هیچی نشه از اون همه موانع، سیم خاردار وخورشیدی ونبشی، رد بشیم، با خون که میشه!!ه

امام حسین علیه السلام: اگربا کشته شدن من، دین جدم پا برخواهد ماند، پس ای شمشیرها، مراقطعه قطعه کنید

دژهای مستحکم دشمن رو این روحیه شکست

جنگ، در سایه ی روح شهادت طلبی، نترسیدن از مرگ، اطاعت محض از ولی، که فرهنگ عاشورست، پیروزشد

اسلام ،منهای عاشورا، یعنی، اسلام به اضافه ی ترس، رفاه طلبی، تن پروری، یعنی

اسلام معاویه، اسلام آمریکایی،آل سعودی وآیت الله های ساده لوح، سیاسیون جاه طلب

دشمن به اندازه ی پشیزی از این اسلام، نمیترسه

یاران آخر الزمانی امام عشق

که خون را بر شمشیر، پیروز کردند

 

مراسم عزاداری و رنجیرزنی رزمندگان واحد تخریب لشکر 21امام رضا علیه السلام-اهواز-1363

محرم، بعدازمراسم سینه زنی،سنگر واحد تخریب،سال 1362 شهیدان، بیاری، پورحسین

*********************

شور حسین است ،چه ها، میکند ،  نام حسین درد دوا میکند


post name

سفره ي بي روغن. پررونق

نوشته شده در 20, 8, 1390
نظرات (0)

درس 3 ؛ سفرهای پرصفای بی غذا

شنیدید میگن: در خانه ی ما رونق اگر نیست ، صفا هست *** آنجا که صفا هست،در آن نور خدا هست؟

حقیقتا جبهه ها اینجوری بود ،شکمها گرسنه ، اما دلها شاد

صفای سفره، به چیه؟ که امروزه تو خیلی ازسفره های پرغذا نیست !!!ه

بیابانهای خوزستان ، رزمندگان واحد تخریب،لشکر 21امام رضا علیه السلام، تابستان سال 64

سمت چپ، نفراول حمیدآقا رجبی، نفردوم، شهید جلیل محدثی، فرمانده گردان 

سرزمین جبهه ها ، یادش بخیر

دونفرروبرو کنارهم، آقا جلیل وغواص شهید حسن عامری،خوشبحالشون،شاید الان هم تو بهشت، کنار همند

****************************************

زمین خاکی ، پر از خار و خاشاک ****** قالی ها و فرشها و موکتهای نرم و تمیز

هوای گرم ، یا سرد، زیر نور آفتاب******* اتاقهای مسقف ، هوای متعادل ، لوسترها

کنسرو ،غذاهای سرد ،نون خرما*********  انواع خورشتها ،برنجهای قد کشیده ی ایرانی

با ته دیگهای زعفرانی ، بخور تا میتوانی! اما صفایش ، لذتش، را ندانی و نچشانی

آیا دلیلش را تو دانی؟ که چرا نیست آن و صفا و مهربانی!علیرغم آنهمه غذای زعفرانی

چون شدیم دور، زفرهنگ ایرانی اسلامی

برو ای جوان از بزرگان خود پرس، تا صفای سفره های قدیم را، بدانی


post name

روز عرفه-عرفان جبهه

نوشته شده در 14, 8, 1390
نظرات (9)

درس 5 ؛ عَرَفاتِ جبههِ

 اهمیت شب و روز عرفه ،مثل روز و شبهای جبهه ست

فرصتی کوتاه برای جاماندگان و نیازمندان

شب عملیات، درجبهه مثل شب عرفه درعرفات، باید آماده میبودی

خصوصا به لحاظ روحی، بايد رابطه ی خودت را  باخدا اصلاح كرده بودي 

اگر کسی براش مسئله ی مرگ حل نشده بود شب عملیات، مثل بعضي حجاج درجا میزد

شب عملیات، اونایی که حواسشون جمع بود ، از قبل آماده شده بودن، ره صدساله رو یک شبه رفتن

 امشب شب عرفه است؛ قدر بدانیم! خیلی سفارش شده دعا کنیم! دعای خیر! که این دعاها به اجابت می‌رسد

غروب عملیات کربلای 5 پشت خاکریز ذبیح الله یوسفیان رو ديدم كه اشک ميریخت، ساعتي بعد گرفت آنچه خواست

امشب،مثل شب عملیاته ، یکی از بزرگترین فرصت‌هایی ست که داریم

از شب عرفه تا روز بعد غروب روز عرفه زمان بسیار زياديست 

 قال صادق علیه السلام:

اگر کسی ماه مبارک رمضان مورد مغفرت الهی قرار نگرفت، عرفه را درک کند

 از نظر گسترش عظمت مغفرت الهی، اول؛ ماه مبارک رمضان. دوم، شب و روز عرفه است

مسئله مهم در روز عرفه زیارت امام حسین علیه‏السلام است، توجه به مجاهدت ، همان فرهنگ جبهه ست

در روزعرفه ،درعرفات و درجمع حجاج ،که بیاد یاران شهیدم بودم ، به روحانی کاروان گفتم :

جایگاه این چادرها نزد خدا بالاتر است ، یا چادرهای رزمندگان در جبهه ؟

پاسخ داد ، چادرهای جبهه !! !! تعجب کردم ، چرا ؟؟

مگر نمیدانی که ،خداوند قبل از آنکه به سرزمین عرفات نظر کند، به زائران امام حسین علیه‏السلام در کربلا نظر می‌افکند

حاجی، گوسفندی را به قربانگاه میبرد، اونا خودشون رو به قربانگاه بردند!! مثل شهدا

هر لحظه‌ای روز عرفه، مثل روزای جبهه گرانبهاست؛ بخصوص برای دعا و درخواست ازخداوند

اینجا شما میخوای خدا برات کاری بکنه، اما در جبهه شهدا برای خدا، کارمیکردن

این فرصت عرفه ، بهترین فرصت است. ولی به فرصت جهاد و شهادت نمیرسد!

فرصتهای جبهه را هرکس از دست داد ، جا موند!!!! حاجی هم اگه از عرفات، جا بمونه ، بیچارست

اگه مي‏خواهيم مشكلات‌مان رو حل كنيم، که همه ما ‏مشكلات داريم‏ـ بياييم ‌اين چند ساعت رو درِ خانه خدا برويم

شهدا رو واسطه قرار دهیم و بخواهيم؛ چه حاجت‏های مادي چه معنوي، همه رو ازخدا بخواهیم

امروز بُردِ دعا خيلي زياده. درباره ديگران اگه دعا كنيم، چند هزار برابر به ما اعطا مي‏كنند


post name

پختن چايي جبهه

نوشته شده در 27, 7, 1390
نظرات (7)

 درس 1 ؛ پخت و پز های جبهه 

رزمندگان داوطلب واحد تخریب لشکر21امام رضا علیه لسلام ،منطقه ی مهران قرارگاه شهید حیدری سال62

شرایط زیربرای همه ی این جوانان در خانه مهیا بود اما رها کردند و داوطلبانه،عاشقانه، تن به این سختیها دادن

شعله های خوشکل آبی رنگ اجاقها   ***   آتش و خاکستر از سوختن جعبه خالیهای مهمات

سماورهای استیلی برقی برقی  ***  قابلمه های روحی درب داقون پر دوده وسیاه سوخته

کتری و قوری های چینی و ترگل.برگل  ***  ملاقه ، آبکردون ، پارچ ،یا

لیوانها فنجونهای بلوری،استکانهای کمرباریک *** لیوانهای پلاستیکی ،قوطی خالی کمپوت،شیشه خالی مربا

دم کشیدن آروم ،روی شعله ی نازوگرم *** جوشیدن و پخته شدن

خوردن با شکلاتهای سوئیسی،آبنبات با طعمهای خوشمزه ***  چندحبه قندازته کوله پشتی،یا شکرازسنگرای عراقیا

یکی از بچه ها هم، که از نیروهای واحد بهداشته،با امشی داره ،چایی ها رو ضد عفونی میکنه

یکی از ایستگاههای صلواتی که درمحورهای پشت جبهه برای رفع خستگی وتقویت ویتامین وجودی رزمندگان

شهیدان جلیل محدثی فرمشهد.حمیدرضاعالی مقدم فریمان.محمدرضانصیری کاشمر.محمودسیفی بجنورد.حسین مزینانی سبزوار


post name

آقاجليل.تخليه پلها

نوشته شده در 25, 7, 1390
نظرات (10)

اسفند ماه سال 1363 دو شب مانده بود به عملیات " بدر"

در يك سنگر اجتماعي تو جزيره مجنون، حدود سی چهل نفر از بچه هاي تخريب مستقر شديم

نیمه های شب از رفت و آمد بچه ها بیدار شدم ، پا شدم نشستم ،دیدم خیلی از بچه های دور و برم نیستن، جا خوردم،نکُنه رفتن

عملیات،من جا موُندم، از سنگر زدم بیرون، زیر نو مهتاب، چند دستگاه تریلی و تعدادی نیرو مشغول خالی کردن پلهاي شناور بودن

جلو  رفتم ، دیدم بچه های تخریبن ...!!!  آقاجلیل هم رفته بود بالا ، پلها رو یکی یکی میداد پایین

تعجب کردم، این موقع شب، تخلیه بار اين تريلي ها توسط  تخريب چيان و غواصان ....!!!؟؟؟

ما كه نیروی تخصصی تخریب چي و غواصيم 

آقا جلیل هم یه فرمانده گردان خط شكن ... فردا شب قراره اين نيروها عمليات كنند ... بايد الان استراحت ميكردن

تخلیه پلها به ما چه ربطی داره...!!؟؟

 آقا جليل وقتي صداي گلايه راننده ها رو ميشنوه كه نيرو براي تخليه پلها ندارند

بدون اينكه به كسي چيزي بگه از سنگر ميزنه بيرون و يك تنه شروع به خالي كردن پلها ميكنه

بايد تا قبل از روشن شدن هوا به لحاظ رعايت مسائل امنيتي، پلها استتار و از ديد دشمن مخفي و تريلي ها از جزيره خارج ميشدن

بچه ها هم که متوجه میشن، یکی یکی ميآن به کمک آقا جلیل

میخواست باشی تا ببینی رانندها چطوری با احترام به  آقا جلیل با اصطلاحات خودشون تشکر میکردن

نوکرتیم به مولا ، غُلوُمِتیم ، خاك پاتيم ، خیلی چاکریم  

نشستن پشت فرمون ترمز دستی رو خوابوندن و با خوشحالي  گازشو گرفتن، از جزيره رفتن بيرون

چیزی به نماز صبح نمونده بود ... بچه ها براي وضو  طرف تانكر آب ميرفتن