نظر شما:
نام:
نظر:
نظرات ثبت شده
جوادآقا
منم وایستادم حاجی.
من راضیم از خودم که با این همه زخم-
تا آخر شاهنامه رستم ماندم...
من خیلی محجوبم حاجی! باورت میشه این جوادآقا محجوب باشه؟این جوادی که همه جا رو به هم می ریزه محجوب باشه؟! آره. محجوبه و خیلی حرفها رو که تو دلش هست رو نمی تونه به کسی بگه. ولی خیلی درد کشیده ام حاجی. خیلی زخم خورده ام. شاید بگی چه زخمی؟ نمی تونم بگم...اما مطمئن باش خیلی زخم خوردم:
سر نداریم و دردسر، آری
درد از این بیشتر -بگو- داری؟
خواب رفتندصبح زود، مگر-
شب ببینند خواب بیداری!
خواب؛ اما چه خواب؟ خوابی خوش
زیر سقف بدون دیواری...
-الامان از برادران، یوسف!
-الامان از برادران، آری...
دل ما تنگ، غصه ها عظمی
دشنه ها سخت، زخمها کاری
زخم ما را مباد بیش کنی
زخم ما را مباد بشماری
ادعا کرده ای رفیق منی،
ادعا کرده ای مرا یاری،
حال این دشنه این تو؛ زخم بزن!
آنچنانی که دوستم داری...
ما اگر تمام دنیا هم به ما حلمه کنند می ایستیم حاجی. ما برای مقابله آمده ایم... ما برای تمام کردن کار آمده ایم...
التماس دعا...
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> هر که در این درگه مقرب تر است...... جام بلا بیشترش میدهند
تاریخ:-605,1,-454|05:21
زهرا
راستش الان که خوب فکرمیکنم خودمم خندم گرفت ازحرفم.خیلی مسخره بودامادوست داشتم اگه کس دیگه ای این سوالو ازم پرسیدمات ومبهوت نگاش نکنم بتونم قانعش کنم.ممنون که جواب دادید.
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> وظیفه است ، یکی از اهداف مهم این وب سایت، برا پاسخ به سئوالاته............... اما متاسفانه بعضی ها خیلی چیزا رو نمیدونن........... و بد تر اینکه ، نمیپرسن.... حالا یا از من یا کسی دیگه، که مطلعه و صادقه و راست میگه
تاریخ:-609,1,-88|02:32
جوادآقا
بسم الله الرحمن الرحیم

امروز چند روزی هست که تهران هستم. خدا برای هیچ مشهدیِ بیچاره ای نیاره که از مشهد جدا بشه. آخه بیچاره های مشهد هروقت دلشون میگیره میرن حرم امام رضا و یه گوشه با آقا درد دل می کنن و گریه می کنن. اما انگار امام رضا از دستم خسته شده بود که از شهرش بیرونم کرد. ای خدا! یعنی من اینقدر بدبخت شدم؟ من اینقدر بیچاره شدم؟ .....کاش میشد می مردم و نمی دیدم این لحظه را...

اما امشب دلم به یاد دایی شهیدم افتاده. دایی ام که او را فقط چندباری در خواب دیده ام و بس. وقتی من به دنیا آمدم او پنج سال قبلش پریده بود و رفته بود. نمی دانم بار اول که باهاش آشنا شدم کی بود ولی فکر نمی کنم از چار پنج سال بیشتر باشه.

شهید شهید شهید. کسی که هیچکس نمی شناسدش. و به قول قزوه ی عزیز: شهیدان را شهیدان می شناسند... . چه می فهمیم ما بیچاره ها زا شهادت وقتی شهید نیستیم. چه میفهمیم ما دنیاییها از شهید وقتی ذره ای زمین فاصله نگرفته ایم؟ نمی دانم آخر و عاقبتم چه خواهد شد.

دایی عزیزم!

بار اولی که دیدمت مربوط به چند ماه پیش است که در خواب سر قبرت نشسته بودم و منتظر بودم تا بیایی و در آغوشت های-های گریه کنم. یادت هست؟ آمدی با آن معصومیت زیبا و دوست داشتنی ات و در آغوشت گرفتی ام. یادت هست؟ آن روزها از کسی دلم سخت گرفته بود. در آغوشت های-های گریه کردم و انگار دیگر در دنیا نبودم. تو مرا آرام کرده بودی و من هیچی نمی فهمیدم از دنیا. به تو از او گلایه کردم و گریه کردم. از تو پرسیدم که وضعیت \".....\" در آن دنیا چظور است؟ تو گفتی به او بگویم که وضعیتش خاکستر است و من به او گفتم...

امشب هم دلم از همه چی گرفته. اگر آن روز دلک فقط از یک نفر گرفته بود امروز از همه چی و از همه کی گرفته. امشب به بیداری و یا خوابم می آیی؟ امشب هم می آیی تا در آغوش تنها دایی شهیدم بگریم و بگریم؟ امشب هم می آیی تا در آغوش تنها یارم با چشم هایم به اندازه ی تمام غریبان عالم اشک بریزم؟ نمی دانم....اما اگر بیایی حرفهای زیادی دارم از دنیا. خواهرزاده ی تو دلش از دنیا گرفته و بریده. دیگر تاب ماندن ندارد. برایم سخت است که احساس کنم همه ی رفیقانم رفته اند و من مانده ام. نمی دانی چقدر دلم برای جبهه ها تنگ شده. دلم برای طلائیه، شلمچه، دهلاویه، فکه، دلم برای سومار که تو در آن بال گرفتی و پریدی تنگ شده... راهیان نور امسال خدا من را مجنون کرد و من دیگر تاب ماندن ندارم. تو خوب می دانی که بچه ها وقتی بعد از عملیات می دیدند رفیقانشان رفته اند و آنان مانده اند چه حالی بهشان دست میداد. تو خوب می دانی که از رفیقانت دور بمانی یعنی چه. و من امروز از رفیقانم دور مانده ام. دوست دارم در کنار شما می بودم و با رمز یا زهرا و در حالی که از پهلو به زمین افتاده ام مادرم را در کنارم می دیدم. دوست دارم در کنار شما می بودم و در حالی که دست هایم قطع شده اند به عباس بگویم دستان را بگیر و به بالا ببرم... به بالاها... اما آه، من از شما سالها عقب افتاده ام و حال که آمده ام در میان کسانی گیر کرده ام که حتی ذره ای تاب دیدن من را ندارند و به خاطر اینکه کمی شما را دوست دارم هر روز از پشت به من خنجر می زنند.

دایی عزیزم!

امشب منتظرت هستم. آخر خوش انصاف! اینهمه من تنهایی به سر مزارت آمدم و مهمانت شدم. یک امشب را هم تو بیا و مهمان من باش... حداقل اینقدر که ارزش دارم. بابا بامرام! اصلاً ما بد؛ شما که اینقدر بی معرفت نبودید. می دانم، می دانم، دل کردن از ارباب در بهشت از شما سخت است...ای خدا! آنان الآن در کنار اربابشان نشسته اند و دارند به او نگاه می کنند. من اینجا نشسته ام و دارم با دنیا کلنجار می روم...پس به من حق بده که از هرچه دنیاست بیزار باشم.

دایی جان! سلامم را به پسر فاطمه برسان و بگو جواد خیلی خسته است؛ راهش می دهید؟...بگو دیر آمده اما آمده... به حر بگو واسطه شود تا ارباب من را بپذیرد...آخر حر بزرگترِ آنهایی است که مثل من دیر آمده اند. شاید حرف حر را قبول کرد و .... .

اشک اشک اشک تنها چیزی که این روز و شبها تسلایم می دهد.

دایی عزیزم! این روزها همه من را با دنیا مقایسه می کنند و پس می زنند. من اگر همه ی دنیا ، همه ی دوستان، همه ی رفیقان هم پس بزنند برایم مهم نیست. این روزها انسان را با کاغد و مدرک می شناسند. این روزها خیلی غریبیم. خیلی بیشتر از اینها که گفتم. اگر امشب بیایی خوب برایت توضیح می دهم که همین جماعت مومن چه بلایی سرِ بچه های امام روح الله آوردند.امشب اگر بیایی باید با خودت ببری من را...

بیا... بیا... بیا... من دیگر نمی توانم...

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> گلچینت کردم ، پا شو بیا تو صفحه اصلی
تاریخ:-609,1,-454|18:19
جوادآقا
سلام حاجی
دیشب که باهات حرف زدم دوست داشتم برام از شهدا بگی و منم های-های بشینم گریه کنم. حاجی! تو شهر غریب و دور از امام رضا برام سخته.
بارها گفته ام ومیخوام یه بار دیگه هم بگم که از دنیا بریده ام حاجی. خیلی دارم اذیت میشم. دعا کن خدا برگه ی ما رو امضا کنه بریم...

زندگی گر عشرتی دارد امید مردن است....
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> مگه مو بیکاروم ؟؟ که بشینوم حرف بزنوم !! تو گریه کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وخه یره ، ایشعرای انگلیسی رو از خودت در نکن
تاریخ:-609,1,-454|17:24
زهرا
یه سوالی دارم وقتی دبیرستان بودم معلم ادبیاتمون گفتندکه به نظرمن شهیدچمران نبایدمیرفتندجبهه تاشهیدبشن بایدمیموندن خدمتهای علمی به مملکت میکردندالبته شهیدچمران روقبول داشتن امامن ازاین حرفشون خیلی خیلی دلم گرفت جواب قانع کننده ای هم نداشتم بدم جواب من کاملااحساسی بودوایشون قبول نکردند.جواب من این بودکه ایشون یه چیزی رومیدیدندکه مانمیبینیم .میشه خواهش کنم شمایه جواب قانع کننده بدیدتاازاین به بعداگه کسی این سوالوازم پرسیدبتونم قانعش کنم؟
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>آنچه چمران را در تاریخ، جاودانه کرد """ ادای وظیفه و تکلیف"" بوده، چمران، به تکلیف عمل کرد، امام حسین علیه السلام فرمودند : من برای ادای تکلیف راهی کربلایم ، همون زمان هم از معلم ادبیاتتون مهمترا به امام ایراد میگرفتند؛ شما نباید به کربلا بروید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خطر دارد !!!!!!!!!!!!! کشته میشوید !!!!!!!!!!! هر کس ، در هر زمان باید ببیند تکلیفش چیست؟؟؟؟؟ آن را انجام دهد، به معلم ادبیات سلام برسانید و بگید ::::::::::::: اولا بهتر است ببینند تکلیف خودشان الان چیست ؟؟؟ و دوما :::: قدری بیشتر در آیات قرآن تفکر کنند......... ما و ایشان خیلی کوچولو تر از آنیم که برای امثال چمران تعیین تکلیف کنیم................در ضمن با اجازه قدری هم به این اظهار نظرات خندیدم، مدیون نباشم
تاریخ:-609,1,-454|15:33
زهرا
.....................................................................................................................................................................................................................................................خیلی قشنگ وتاثیرگذاربود.همین..........
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> منو که دیوانه کرد، وای که چقدر فاصله دارم با شهدا ، کجایند آن عارفان مخلص ، کجایند آن انسانهای خاکی که ملائکه متحیرند از پشت پا زدنشان به لذات و شهوات......
تاریخ:-609,1,-454|14:25