نظر شما:
نام:
نظر:
نظرات ثبت شده
سعید

 


سلام ...


 استاد...


داری اشتباه می کنی...


شما واسه مسعود، واسه کشور، واسه اسلام زحمت کشیدی


مسعود اگه تونست تو جمع غواص ها باشه


یکی از دلایلش آموزش شما بود....


خوب من که کاری واسه مسعود نمی کنم...


همش غصه هامو می برم پیشش می گم...


همش گریه هامو می برم پیشش...


به نظرم شما رو بهتر تحویل بگیره اون دنیا چون واسش زحمت کشیدید...


ولی من چی؟


همش گناه، همش حواس پرتی،


حالا بزار ای مسجد ما بپذیره که شما بیای ...


ای کاغذ بازی های اداریش تموم بشه...


بعد که اومدی رودر رو حرفامو بهت می زنم...


ایجوری نمیشه...


تو هم که بهشت رضا نمیای ...


رودر رو بهتره...


مو مخلص شمایوم...

<><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<


هنوز تایید صلاحیت نشدم !! که بیام مسحد تون، برا مردم روایت کنم؟؟؟

تاریخ:-605,1,-423|08:48
سعید

 


سلام استاد...


مو مخلص آقا جلیلم هستم...


آقا جلیل با همون نگاه های معنی دارش ، حرف می زنه نیازی نیست که حتما\" صحبت کنه باهات.....


ن ِع؟


فقط مو بیشتر از مسعود م ِ ت ِ رسوم که یه وقت او دنیا نبینومش او وقت چه خاکی بر سرم بریزم...


کاش خاک بر سر بریزم، یه وقت می بینی شعله آتیش باید به سر بریزم....


تو که خوش به حالته...


مسعود رو دیدی، آقا جلیل رو دیدی...


حالا مو چیکار  کنم...


دلم رو با عکساشون، با خواباشون ، با کراماتشون خوشه...


ولی خدا وکیلی ، حضرت عباسی، مسعود کم نذاشته، همه جا کنارم بوده...


فقط یه سری بار سنگین سر رام هست ، اگه یادم بده چجوری حمل کنم تا مقصد دیگه همه چی حله...


مطمئنم کمکم می کنه...


هر جوونی که شهدا رو واسطه ببره در خونه خدا...


مو شک نداروم جواب می گیره...


مو اینقدر توره اذیت کونوم استاد که صدات در بیاد...


الانم فکر کونوم یه خورده صدات در اومده...


ن ِع؟


 


اَی چه حالی می ده....


اینقدر حرصتو در بیارم که واسه سرم جایزه بزاری...


هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<


 حالا دروم مفهموم . که بریچی ، بچه ها کناروم شهید میشدن! ولی مو او موقع زیاد ناراحت نمشدوم... چون مثل تو بودن.... ولی بعد ایکه رفتن ... هر چه گذشت ... داغشا تو دلوم بیشتر شد... چون تجربه کردوم، از تو ناراحت نمشوم... والا تا حالا تیکه ی بزرگت همون گوشای قشنگت بود

تاریخ:-605,1,-788|17:26
سعید

 


سلام...


خوب بابا امیر نظری و خیلی های دیگه ذاتشون شوخ طبعی بوده...


تو او سختی های واحد تخریب و تو او مشکلات اگه همه مثل آقای کشاورز بودن


به نظر شما همو مسعود می تونست دووم بیاره؟


مسلما\" ن ِع...


پیامبر هم قول خودش مبعوث شد تا مکارم اخلاقی رو ببره بالا...


مو تو کتاب آقای انجوی نژادم خوندوم که شما تو او کامیونه به رزمنده ها به خاطر یه سری کاراشون اعتراض کردی ولی اونا کارشون رو کردن و شما گفتی: شماها آدم نمیشید....


ولی خدا رو شکر الان خودت هر دفعه میری یه جا جلسه کلی می خندونی...


راستی...


مو نمی دونوم چرا به عی عکس آقا جلیل که نگاه موکونوم...


م ِ ت ِ رستوم...


از بس اخلاص داشته ... همی عکسشم هنوز که هنوزه با آدم حرف م ِ ز ِ نه.... ن ِع؟

<><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<


اگه جلیل ، میبود... نمدونم با تو چکار میکرد... به خدا موندم

تاریخ:-605,1,-788|03:31
سعید

سلام...


امیر نظری اندازه همه رزمنده ها شوخی می کرده...


عوضش الهی من قربون اون مسعود بشم که خیلی ساکت کارشو می کرده...


حالا یکیی اون وسط شوخی می کرده شماها باید کتکش می زدید؟


الهی بمیرم واسه امیر نظری

><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<


کسی که خربزه میخوره باید پای لرزشم باشه

تاریخ:-609,1,-57|11:17
سعید

 


سلام...عجب رزمنده شوخ طبعی بوده این امیر نظری:


 


 


به نام خدا...


بچه ها، آرام در گوشه ای نشسته بودند. سکوت سنگینی بر فضای جبهه حاکم گشت. عملیات به تأخیر افتاده بود. امیر با دیدن این صحنه به فکر فرو رفت. نیمه های شب ملحفه سفیدی تهیه نمود، و خود را با آن پوشاند، سپس نزدیک یکی از برادران «تازه وارد» رفت و گفت: «ربت کیست؟ یا معشر الجن و الانس» ناگهان فریاد آن رزمنده تمام نیروها را از خواب بیدار کرد، امیر که متوجه شد، اوضاع خوب نیست فرار کرد، همه به دنبال او می دویدند. یکی از بچه ها در حین تعقیب فریاد زد: «ای جن! امشب روزگارت را سیاه می کنم.» آن رزمنده نیز به دیگران می گفت: «از ترس داشتم سکته می کردم. خدایا من که هنوز نمرده ام پس این نکیر و منکر از کجا آمده اند؟» همه تعجب زده بر یکدیگر نگاه کردند، هیچ کس نمی دانست که این روح، همان فرشته آسمانی، «امیر نظری» است. چند لحظه بعد در حالیکه دست امیر در دست همرزمانش بود، شاد و خندان به سنگر بازگشتند.

><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<


دست امیر در دست همرزمانش بود، و کشان کشان او را داخل چادر آوردند.... کجا بودی که ببینی ، بچه ها چطوری از پسش بر اومدن، تا او باشه که دیگه از این مردم آزاریا بکنه.... اما هیچ تاثیری نداشت.... باز فردا ، همون آش و همون کاسه

تاریخ:-609,1,-788|13:15