نظر شما:
نام:
نظر:
نظرات ثبت شده
فدای رهبرم
اومدم بگم جگرم خون شد ازین روایت عسل و أحلی من العسل که این مجاجه شما با این جناب شادکام رو دیدم....الحق که تخریب چی هستین و دست از این شوخی هاتون بر نمی دارین!! من از فیلهایی مث جومونگ متنفففففففففففففففففرمممممممممممممممم!!!!!!!!!!!!!!وقتی این نازنین ها رو داریم...خدا هدایت کنه اصحاب رسانه مارو!
بقول شهيد آويني: سر كار اين رسانه ي ما با كرام الكاتبن است
تاریخ:1393,1,20|07:16
سعید شادکام
سلام

اینم بگو که مسعود رو صدا می زدی
می اومد از تو آب بیرون
طفلک گرسنه و خسته

هی قاشق رو می بردی نزدیک دهانش
هر دور می کردی که اذیتش کنی
وبهش عسل ندی

اینارم بگو
چقدر بچه های مردم رو اذیت کردی

نگو نبوده

چون اون روز
جلو همه
هی به مرتضی گفتی
عصای منو بیار
تازه من که شیطنت نکردم
مسعودم همینجور

تو اصلا\" با من و مسعود انگار لج داری

صبر کن
به جان خودم
قیامت یه حالی با مسعود از تو بگیریم
گریه ات در بیاد

اینا رو هم بگو که مسعود رو اذیت کردی

بگو زود باش.

مظلوم نمایی دیگه تا چه حد
ای خــــــــــدا
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
آره
میخواستی براش لالایی بخونم... جنگ بوده
اگه هم از دستم در میرفته و چندتایی قنداق تفنگ به پهلوهای مسعود میزدم
باید آماده میشدن
فردا اگه اسیر شد... و کابل خورد ...عادت داشته باشه
پس اذیت نبوده، آموزش بوده... منم مربی آموزش
چکار باید میکردم
بعدشم
برو به فرمانده مون آقا جلیل بگو
او میگفت: محکمشون کن !!! آمادشون کن
چرا به من گیر میدی
تازه کجاشو دیدی !!!
اگه قول میدی به کسی نگی؟! تا بهت بگم

ولی ، نه ! نمیگم ... خدا خودش از دلم خبر داره
ای خدا .. سعید رو به مسعود برسون
همین امشب
نه. همین الان
نه. همین لحظه
تاریخ:-609,1,-666|18:50