نظر شما:
نام:
نظر:
نظرات ثبت شده
سعید شادکام
سلام

با تشکر از شما
لطف بفرمایید با عنوان سنگر شهید شادکام لینک بفرمایید:

http://nokareshohada.blogfa.com
--------------------------
تاریخ:1392,5,9|03:29
سعید شادکام
با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات
از روابط عمومی سنگر شهید شادکام مزاحم میشوم
گله مندیم که چرا بی سر و صدا ... لینک ما از مقر حذف شده
آیا ما در محدوده شما نیستیم؟
لطفا" پاسخ کتبی خود را ارائه فرمایید

سایه مقام معظم رهبری مستدام باد
كدوم لينك؟ هيچي اينجا حذف نميشه!! آدرس بديد تا ثبت بشه. بروي چشم
تاریخ:1392,5,7|16:01
پيام(يه جوون)
روزی مردی خواب عجیبی دید ...
او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند.
هنگام ورود،دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند،باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید،شما چه کار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد،گفت:این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت،باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند... پرسید:شماها چکار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت:این جا بخش ارسال است،ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است...با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد:این جا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده،باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد:بسیار ساده،فقط کافی است بگویند:خدایا شکر
بعضي وقتا اين كلمه را در مقابل نعمت هاي بزرگي كه خدا به ما داده نميگيم...بعد توقع داريم...
بعضي از ما هنوز خدارو باور نداريم...
"بايد خدارو باوركنيم.به عنوان يه دوست دلسورز..كه جز خوبي مارو نميخواد."
واقعا هم همنيه !!! در حديثي آمده كه : اگر به همون اندازه اي كه براي همسايه مون احترام قائل ميشيم.... براي خدا هم ................... وضعمون با الان خيلي فرق داشت
تاریخ:1392,5,5|15:14
عاملی
نظر شخصی است نمایش داده نشود
www.chardah.mihanblog.com
آبی فیروزه ای را چ طور دیدی؟
حال كردم . همين
تاریخ:1392,5,5|15:07
عاملی
از رفیق های فابریکتان که دیگر نیستند
فابریک روایت میکنی ... ان شا الله به موقع بهشان برسی
چرا هستند ... يكيش شما خودت.... متاسفانه شما خوبان را رسانه اي نميكنند ... تلويزيون ما منحصر است در چند نفر... متاسفم بسيار زياد ... ممنون از دعاي بسيار خوبت، هر تلاشي الان دارم. فقط برا يه چيزه. برا رسيدن به اونا
تاریخ:1392,5,5|15:06
پيام
چون نميبينيم...چون اين چيزارو فراموش كرديم...چون يشتر به ماديات توجه داريم...چون به جاي اينكه به فكر آخرت باشيم چسبيديم به اين دنيا......
چون...
آدم خوب. كار خوب ... بسيار زياد است. اما چون تلويزيون . رسانه ها نشون نميدن، فكر ميكنيم... همه آدم خوبا شهيد شدن، نه اينجوري نيست
چسبيدن به دنيا، يا آخرت دست خود ماست!! هيچ بني بشري نه به زور به بهشت ميره، نه به جهنم. اوكي!!؟؟
تاریخ:1392,5,5|14:53
پيام
شبهاي عمليات خيلي شبهاي عجيبي است.يكي نشسته يك گوشه و وصيت نامه مي نويسد،يكي نشسته و دارد دعا مي خواند.يكي براي شهادتش دعا مي كند،صحنه هاي عجيبي توي اين شب ها ديده مي شود.خيلي گريه آوره،خيلي عجيبه.
آدم متحير مي شود كه اينقدر اينها اعتقادشان قوي است،كه به خدا اينقدر اخلاص دارند.خصوصاً اين بسيجي هاي عزيز كه خيلي پاك و خيلي باروحيه هستند.
شب عمليات والفجر يك،عده ي زيادي از اين عزيزان،قبر كنده و داخل آن رفته و با خدا راز و نياز مي كردند.بعداً ما تحقيق كرديم و متوجه شديم كه خيلي از علما و عرفا اين حركت را مي كنند،به خاطر اينكه ترس از مرگ نداشته باشند و يا خداي ناكرده دچار هواي نفس نشوند.آنها اين حركت را انجام مي دهند تا به ياد قبر و زمان مرگ و موتشان باشند؛لذا اين بسيجي هايي كه شايد بعضي از آنها 13،14 ساله باشند هم اين كار را مي كنند،خيلي عجيب است.
روح آنهاخيلي عظيم است،در دعا خواندن هايشان،در سينه زدن هايشان،در كربلا كربلا گفتن هايشان،در گريه هايشان.اينها آدم را دقيقاً ياد صحابه ي صدر اسلام در زمان پيامبر(ص)مي اندازند كه چقدر عشق به جهاد و شهائت داشتند.چقدر في سبيل الله مي جنگيدند.بدون ذره اي توسل و توجه به ماديات،قدرت طلبي،رياست طلبي،شهرت،پول و جاه.همه چيز در ديدشان خداست و بس...
آخه چطور ممكنه...به خدا آدم ميمونه...يه پسر 13 ،14 ساله...مثل علما و عرفا...
عزيزي ميگفت اين يه گوششه...
اونا با دين زندگي كردن !! ما زندگي رو با دين اداره ميكنيم!!! اونا عمل كردن، ما حرف ميزنيم !!! اونا متنفر بودن از نفسانيت دنيا، ما بدنبالش ميدويم!!! اونا بدنبال حياط طيبه بودن، ما بدنبال پرورش هر چه بيشتر جسم !!! اونا ............. ما ........... خلاصه... راه ما با اونا خيلي فرق داره... اونا رو يه ريل ديگه بودن
نه كه ديگه نشه مثل اونا بود، اگه مثل خيلي جووناي مومن و مخلص اين دوره زمونه. كه يه تعداديشون ديشب تو سنگر افطار مهمون بودن. بخوايم، ميشه! راه خوب شدن، راه بهشت كه بسته نيست!! راه هميشه بطرف خدا باز باز است. اما رهروان نميروند!!! چون ................................
تاریخ:1392,5,5|01:30
یک مسلمان
ممنون استاد . واقعا زدید به هدف .
دعا میکنم براتون که ان شا الله شهید شین البته نه تنهایی شما فرمانده و ما هم نیرویتان با هم در راه ولایت با رمز یا زهرا . آمینش رو شما بگید . التماس دعا . شب های قدر ما رو هم دعا کنید ...
عليك سلام ... عجب دعايي!! عجب نشونه گيري!! ... درست زدي وسط خال قلبم ... حال كردم... آآآآآآآمين
تاریخ:1392,5,4|05:16
یک مسلمان
سلام استاد . یه سوال مهم که هنوز نتونستم جواب بگیرم . اینکه شهدا این کار های زیبا از کجا به ذهنشون میرسید . اینکه صبح زودتر بلند شن لباس رفقاشون رو بشورن و... . من اگر بخوام این کار رو بکنم فکر می کنم دارم ادا در میارم . ممنون میشم جوابم رو بدین ؟؟؟
عليك سلام ... در قرآن خداوند ميفرمايد: هر كس تقوا پيشه كند، تصميم بگيرد، سعي خودش را بكند، وارد مجاهدت و مبارزه با هوسهاي حرام شود، من هم هدايتش ميكنم ... هر كس خودش فكر كند كه تا چه اندازه. امر و نهي.خدا را در زندگي مقيد به رعايت است... بيشتر دلش را در نظر ميگيرد!! يا رضايت خدا را !!؟؟ شهدا ، وعده هاي خدا را باور كردند !!! خداوند هم دستشان را گرفت
بعضي دستورات خدا را دست چين ميكنند!! جاههاي سختش رو ميذارن برا بقيه!!! اون جاههايي كه آسونه، به رفاهشون ضرري نميزنه!! انجام ميدن!! شهدا، از يك كنار در همه جا گوش دادن و عمل كردن ... وقتي خدا ميگه: نگاه به نامحرم حرامه، ديگه تو ارتباط فاميلي هم رعايت ميكردن!!!! معصوم نبودن، اما از محيط گناه فرار ميكردن!! حتي مكروهات رو مقيد بودن... پرخوري. پرخوابي و..... ...خلاصه مثل يه ورزشكار تمرين كردن. تا به مدال شهادت رسيدند .... آيا ما نميتوانيم!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اينكه فكر ميكني داري ادا در مياري، چون هنوز نگاهت به اطرافيانته، كه اونا چي ميگن!!!! شهدا، نگاهشون به خدا بود، خدا چي ميگه... البته شايد... باز خودت به دلت مراجعه كن ... ببين چيه!!! اين جور جاها به دل خودت برگرد... ازش بپرس. دل آدم دروغ نميگه ... مگه اون ديگه. دل نباشه. سنگ باشه
تاریخ:1392,5,3|14:33
يه... زائر
با سلام...
حتماً انشاالله توو اولين فرصت...
دارم كارارو راست و ريست ميكنم اگه آقا بطلبه بعد از ماه مبارك عازم مشهد ميشم...
حاجي جان توو اين شبها،برام دعا كن..دعا كن همينجوري بمونم و ديگه مسيرو گم نكنم...دعاي شما گيراس...
عليك سلام.... آب زنيد راه را ... چون كه زائر ميرسد ............. البته الان همه جا آسفالته. آب رو اسراف نكنيد
تاریخ:1392,5,3|01:45
سعید شادکام
سلام

مقر سنگری ها
جهت گردهمایی افسران جنگ نرم

لطفا اونایی که عضو نیستن ، عضو بشن
و در گردانهای شهر خود ، فعالیت کنند

ضمنا غرفه سنگریها در نمایشگاه قرآن مشهد مقدس
دایر است

http://sangariha.com/

قابل توجه اساتید و راویان که سری به غرفه بزنند!!!
--------------------------
تاریخ:1392,5,2|06:15
يه جوون
سلام...
يك دنيا ممنون از اينكه با اين مشغله ي زياد جواب مشكلات و پيغامهاي بچه ها رو سريع ميدين واقعاً كمال تشكر و قدرداني رو دارم.
حاجي نميدونم چرا ولي از آينده ميترسم...هر كاري ميكنم نميدونم چرا نميتونم باهاش كنار بيام...برام دعاكن..
گفته بودين "بسياري از نابغه هاي تاريخ از سن چهل سالگي سيرو سلوك....."
قبول دارم اما توو جامعه الآن هر جا ميري مشغول به كاري بشي يا ازت سابقه ميخوان يا چند مانع پيش پات ميزارن يا آخرش نور چشمي هاي خودشون رو ميبرن استخدام ميكنن...نمونش يه قانون واسه بعض شركتها اومده كه بايد بايد سند كمتر از 25 باشه...ديگه از ما گذشته..نمونش همين ديروز اداره كار بودم...زده بودن به چند جوان با مدرك فلان و و با خط پررنگ تر نوشته بودن حداكثر سن 25 سال ...مدركش رو كه ما نداشتيم و سنش هم كه به ما نميخورد...
بايد نگاهمان به قله باشد....
حاجي برام دعا كن...دعاي شما گيراس..ميدونم خدا داره امتحانم ميكنه ...برام دعا كن از اين امتحات سربلند بيرون بيام...
يه سري تغييرات توو زندگيم دارم ميدم...
"اين روزها از كنار من كه ميگذري احتياط كن،هزاران كارگر در من مشغول كارند...روحيه ام در دست تعويض است..."

خدايا مرا در راه رسيدن به قله هاي معرفت ياور باش....خدايا كمكم كن تا به خودم افتخار كنم...خدايا من نميخواهم شيطان را خوشحال كنم...خدايا تو را دوست دارم...و اميدم تو هستي پس ياريم كن...
الهي آمين
عليك سلام ........... مشهد اومدي. ببينمت
تاریخ:1392,5,2|03:17
مدرسه خاتم قم
سلام حاج علیرضا . خسته نباشی . خدا قوت . ان شا الله خدا شما رو برای اسلام و حفظ ارزش ها 8 سال دفاع مقدس حفظ کند و عمر باعزت دهد . آدرس صوت امسال که تشریف آوردین مدرسه ی ما در مشهد (مدرسه ی آیة الله خویی رضوان الله تعالی علیه) رو می خواستم . ممنون میشم برام بزارین در پاسخ . روزی که تشریف آوردین قبل از ماه مبارک تقریبا ده روز قبل آن بود . ممنون میشم .
عليك سلام... چشم
تاریخ:1392,5,2|01:35
مدادمغزی
سلام
خدا قوت رزمنده ... با گریه مطالب رو بخونیم بازهم کمه... فقط میتونم بگم ... شاید به این امید در اون شرایط میجنگیدید...
به فدای لب تشنه ات حسین فاطمه
www.medadmaghzi.blogfa.com
عليك سلام
خدايا. اشك رو ازم نگير ... دلمو سنگ نكن .... بدا به حال چشمايي كه بخاطر گناه خشك شده ... خدايا، لذتهاي دنيا همه پوچه ... لذت با خودت بودن رو به من بچشان ... سر گرداني ما بخاطر غفلت از توست. خدايا. رهايم مكن . كه شيطان در كمين است
تاریخ:1392,5,1|17:33
يه جوون
سلام آقاي دلبريان.....
عاقبت كارها...
هر وقت به گناهاني كه كردم فكر ميكنم پشتم ميلرزه...موندم خدا منو با اين همه بار گناه ميبخشه...ميگن خدا توبه پذيره...اما يه بار توبه كردي دوبار توبه كردي...دوباره شروع ميشه...چكار كنم ديگه سمت گناه نرم....به سمت گناه كشيده نشم...خسته شدم...بارها حس ميكردم چيزي توو زندگيم كمه...حسي بهم ميگفت فلاني يه چيز كم داري...شايد اين چند وقت تازه خدارو توو زندگي پيدا كردم..به خدا تازه متوجه ميشم كه ....دلم پره...بغض عجيبي توو گلومه...دلم ميخواد يه دل سير گريه كنم...ميترسم از حرف مردم...هرچند ميگن حرف باد هواس...ميترسم همه منو به هم نشون بدن...بگن اين فلانيه...اين همون ادمه حالا واسه ما آدم شده...هر چند اگه بدونن چيرو به دست آوردم،چه حسي الان دارم...به خدا دو سه شبه تا صبح دارم توو سايتتون ميگردم مشكلات بچه هارو ميخونم.ميبينم يارو چقدر بدتر از من بوده و الآن چه فرقي كرده...به خدا تاآخر عمر مديون شما عزيزان هستم...
قبول دارم آدم بايد سختي كشيد...خدا هم هر كاري توو زندگي ما هر چوبي كه لاي چرخ ما ميكنه برا بهتر شدن و به نفع خودمونه..اما بعضي از ما از جمله خود من خودمون رو ميزنيم به خريت.ميگيم نديديم...
دارم توو اجتماع ميگردم..توو مردم هستم..اما تو اطرافم كمتر كسي رو ديدم كه گناه نميكنه..شايد من كورم و هنوز اين چيزارو نميبينم..."بايد خدارو باوركنيم.به عنوان يه دوست دلسورز..كه جز خوبي مارو نميخواد."از اين حرف خيلي خوشم اومد و خيلي فكر كردم رو اين حرف...واقعاً درسته...
شايد باور نكنين جوابتونو دارم خط به خط ميخونم چيزيرو از قلم نندازم...انشاالله بتونم از اين به بعد شرمنده شماو دوست شهيدم نشم...از راهيان كه برگشتم يكي از شهدارو به عنوان دوست شهيدم انتخاب كردم..اما چند روزيه شرمندش شدم...برام دعا كنيد باعث افتخارش بشم....منو به عنوان يه دوست قبول كنه و نظرشو به ما بندازه...
در كامنت قبلي هم نوشتم خودم قبول دارم كه خودمون مساله و مشكل رو بزرگ ميكنيم.يه پيامكي چند وقت قبل برام اومد به اين مضمون...به خدا نگيد يه مشكل بزرگ دارم..به مشكلتون بگيد يه خداي بزرگ دارم....دارم بهش ميرسم...ما خودمون مشكل رو بزرگ ميكنيم و خالق بالا سرمونم رو فراموش ميكنيم...كه با اين كار شيطون رو اميدوار كرديم...

كمتر خونواده اي هست به نظر من كه ديگه اين چيزارو قبول داشته باشه...به خدا بارها شنيدم از دوستان رفتن خواستگاري هزار تا بهونه هاي الكي تراشيدن..هزار تا مشكل جلوي پاي پسره انداختن...كه پسره از خير ازدواج گذشته...يه پيامك چند وقت قبل برام اومد به اين مضمون"تا وقتي كه زن نداري ميگن توو كه همه چيز داري چرا زن نميگيري،وقتي زن ميگيري ميگن توو كه همه چيز داشتي چرا زن گرفتي..."
به خداي احد و واحد نه خواستم با اين حرفا نه ازدواج رو نه جامعه رو و نه استغفرالله خدا رو زير سوال ببرم....من كيم...من كه يه گناهكار بيش نيستم كه الآن از الآن ميخوام نحوه زندگيمو عوض كنم...بشم يه شخص ديگه كه اول خودم به خودم افتخار كنم و بعد همه بهم افتخار كنن نه اينكه باعث شرمندگي خودم و ديگران باشم... خيلي بده آدم توو شرايطي قرار بگيره كه ندونه چيرو يا كيو دوست داره.
به خدا تموم حرفاتونو قبول دارم...ريشه تمام بدبختيهاي ما از خدا بيخبري است...كاش يه روز بياد كه انسان بدون هيچ دغدغه اي زندگيشو بكنه...
حاجي بدجور دلم تنگه برا راهيان....اونجا از زمين و زمان كنده ميشي به هيچي فكر نميكني...اصلاً توو يه حال و هواي ديگس...به ماديات و...هيچ توجهي نداري...كاش ميشد اونجا زندگي كرد...
يا حق...
سلام
كاش به اندازه اهدافي كه تو كاراي دنيا داريم !!! و ميدونيمم مقطعيه!! موقتيه !! به فكر آخرت و قيامتي كه ميدونيم، دائميه!! هميشگيه!! ميبوديم
من با جوونا، دانشجوا خيلي مرتبط هستم . سئوالاتشونو با سئوال از خودشون جواب ميدم..... وقتي ميگه : حاجي نميشه، سخته و.......... ه
ميپرسم!! بچه كجايي ؟؟ ميگه: آذربايجان غربي
اينجا، زابل، اينهمه راه اومدي! چكار !!؟؟ آذربايجان شهر خودت، هواي خنك، اما اينجا هواي گرم و گرد و خاك و كلي مشكلات ديگه، دوري خانواده و...... دنبال چي هستي ؟؟ چرا اينهمه سختي رو تحمل ميكني؟؟ ولش كن، برو پي، راحتي !!!! .... جواب ميده : نه حاجي ، آينده !! مدرك ...!!!!!! آها احسنت بارك الله، پس بفكر آينده اي ؟ ......... بله حاجي ........ چقدر مطمئن هستي، به اين آينده اي كه برا خودت بافتي!! نميگم كار خوبي نيست، آينده نگري.، اما ميپرسم، چقدر مطمئني به اين آرزوهات برسي!!؟؟ گفت : هيچي !!!!!!!!!!!!!!! اگه ماها به اندازه اي كه، يا نه. چند درصد اين تلاشي كه برا رسيدن به يه مدرك. كه اونم با هزار شايد ... و نشايد .... ... بخدا توجه داشتيم .... و براي سفر بي بازگشت آخرت، تو دنيا درست كار ميكرديم!! رضايت خدا رو بر نظرات خلق ترجيح ميداديم....... حال و روزمون خيلي خيلي فرق داشت ..... مثل خيلي از بزرگان. خيلي از همكلاسيان و .............. .. اما همه بدانيم. هيچ وقت جاي نااميدي نيست، بسياري از نابغه هاي تاريخ از سن چهل سالگي سير و سلوك را در بخشهاي زندگي، عرفان. تحصيل. اقتصادي و.... آغاز كرده ا ند ... فقط بايد بخواهيم. نگاهمان به قله ... به آسمان ... بخدا باشد ... از او كمك بخواهيم .. و رو به قله برويم..... فكر . اراده . عمل . تمرين . استمرار و مواظبت و مراقبت ... تا به كمال برسيم ..... شك نكن، وقتي بالاي قله برسي. همون آدماي تنبلي كه در پايين كوه نشسته بودن و تو رو سرزنش ميكردن ... همه برات دست تكان ميدهند ... اصلا چرا اونا دست تكان بدن ... اين تو هستي كه از اون بالا برا همشون دست تكان خواهي داد ... خدايا. مرا در راه رسيدن به قله هاي معرفت ياور باش.... خدايا، كمكم كن، تا بخودم افتخار كنم ... خدايا، من نميخواهم شيطان را خوشحال كنم. خدايا، تو را دوست دارم....و اميدم تو هستي ... پس ياريم كنم
تاریخ:1392,5,1|02:40
آشنا
سلام آقای دلبریان
به نظرم این طرحی که از قاره های جهان و اقیانوس ها انداختین زیاد جالب نیست.البته یه نظره ها
عليك سلام ... ممنون از توجهتان ... چه طرحي رو پيشنهاد ميكنين !!؟؟؟
تاریخ:1392,5,1|00:54
يه جوون
اقاي دلبريان سلام
ازتون ممنونم كه وقتتون رو گذاشتين و اين بنده گناهكار رو راهنمايي كردين..به خدا جوابايي كه واسم ميدين(نه تنها واسه من بلكه جوابايي كه به اكثر پرسش ها ميدين واقع گيراس)خط به خط چندين بار ميخونم.
منظورتون از ترك گناه اينه كه فرض مثال من يه گناهي كردم بعد توبه كنم كه ديگه اون كارو انجام ندم،اما مگه اين شيطون حر...ميزاره...بايد چكار كنم كه ايمانمو محكم كنم...كه ديگه گناها قبلي رو تكرار نكنم...انجام واجبات...گفتين... آقاي دلبريان سال قبل توفيق شد برم مناطق عملياتي ...حتي تا شب حركت شايد باور نكني دودل بودم برم يا نه...حتي خواستم زنگ بزنم كنسل كنم.با خودم ميگفتم(حرف خيلي از جووناس)كي عيد خودشو خراب ميكنه كه بره يه چند روز توو خاكو خولا بچرخه،صبح زود بايد بيدار بشي،غذاش خوب نيست،توو اين گرما كي ...اما خدا خواست رفتم...شايد بگم جزو بهترين عيدهايي بود كه شروع كرده بودم...لحظه سال تحويل يادمان شهداي عمليات رمضان بوديم...جاتون خالي...عجب صفايي داشت...با خودم عهد كردم كه ديگه گناه نكنم...يه مدتي خوب بودم..نمازامو سر وقت ميخوندم اما چه جور بگم دوباره همون افكار و تفكرات مزخرف اومدن سراغم...كار به جايي رسيد كه دوباره نمازو گذاشتم كنار...استغفر الله ...موندم چي بگم.
تا اينكه جاتون خالي پنج ماه پيش دوباره با ستاد دانشجويي علمي كاربردي رفتيم مناطق عملياتي...اين رفتم ما هم به خدا شهدا قسمتمون كردن...چون تا شب قبل از حركت 48 نفر ثبت نام كرده بودن...شب حركت شده بودن 17 نفر و روز حركت شديم هفت نفر...مگه دانشگاه علمي كاربردي قبول ميكرد يه ميني بوس واسه 7 نفر بگيره و بفرستتشون مناطق عملياتي اونم پنج روز....ميگم شهدا كمك كردن.خودم با چشم خودم ديدم...حتي تووو پليس راه خميني شهر اگه اشتباه نكنم يكساعتي مونديم كه رفتنمون رو خواستن كنسل كنن..اما با عنايت شهدا جور شد...خلاصه سرتون رو درد نيارم...رفتيم اونم چه رفتني...با دل پر بري و راحت و سبكبال برگردي...
اومدم دوباره يه سري تغييرات توو زندگيم دادم....اما بعد از گذشت مئتي دوباره همون تفكرات اومد سراغم...اما اين دفعه جلوش بگي نگي وايسادم...تا اينكه چند تا كتاب گرفتم كه يكيش كتاب شما و كتاب خاكهاي نرم كوشك بود كه دوباره با خودم عهد كردم ديگه گناه نكنم...اما...
گفتين ببين توو چي استعداد داري...من كه هنوز خودم خودمو نشناختم...هنوز نميدونم چيو يا كيو دوست دارم...واسه همين بود كه گفتم ديگه از ما گذشته كه ديگه بخوايم درس بخونيم...مغزمون كشش نداره ديگه...
بببين آقاي دلبريان مشكل الآن بيشتر همه جوونا يك كاره و دو سرمايه...چه جور وقتي اين دو چيز رو نداري ميخواي ازدواج كني...بارها بهم گفتن تو زن بگير زن بركت مياره...اما نميدونم موندم...خوشبختانه نه مشكل جسمي دارم و نه روحي...اما به نظر من ازدواج يه چيز مزخرفه كه دو نفر با هم ازدواج كنن و برن سر خونه زندگي...مگه دختر نميتونه خونه باباش همون زندگي رو داشته باشه اونم شايد بهتر از وقتي كه ازدواج كنه و پسر چرا وقتي نميتونه شلوار خودشو بالا بكشه بره يكي ديگرم بياره بدبختش كنه و هر روز دعوا هر روز قهر...من خودم دارم عيناً همچين چيزايي رو توو اجتماع يا حتي توو زندگيم دارم ميبينم...
گفتين شرايط خونوادگي....
من توو يه خونواده پر جمعيت به دنيا اومدم بچه هشتم خونم و توو پسرا به قول امروزيا ته تغاري...پنج برادريم و پنج خواهر و برادرام همه زن گرفتن و سر خونه زندگي خودشونن...خدارو شكر ميكنم كه پدرم اهل هيچ برنامه اي نيست..نه سيگار نه مشروب نه...اما يه مشكل بزرگ كه داره اينه كه نماز نميخونه...هميشه مادرم باهاش جروبحث داره كه چرا نماز نميخوني...من تا قبل از سفر راهيان نور كه داشتم اصلاً از پدرم راضي نبودم..و حتي شايد باور نكنيد شايد سه ماه چهار ماه با پدرم حتي سلام عليك هم نميكردم...اما توو سفر راهيان نور با يه طلبه جواني آشنا شدم و خيلي كمكم كرد...هميشه مادرم ميگه شما همه چيو سخت ميگيرين...اون رفيقمون هم همين حرفو زد..اونجا با خودم تنها نشستم و فكر كردم ديدم واقعاً بيراه هم نميگن...من بزرگش كردم...ديدم پدرم مثل مرداي ديگه اهل هيچ برنامه اي نيست..نه سيگار ..نه دود نه اهل ...خلاصه پدرمو با خيلي از آدماي دوروبرم كه ميشناختم مقايسه كردم...ديدم واقعاً پدر من كه بد نيست..بلكه نمونس....فقط اين خودمونيم كه بايد كمي رعايت كنيم و توقعات بيجايي كه داريم رو بياريم پايين...
جايي كار ميكردم كه با يه آقاي چهل چهل و پنج ساله همكار بودم...اين آقا پسرش داشت ميرفت سربازي...اما اهل همه كاري بود...دارم ميگم اهل همه كاري چون با چششماي خودم ميديدم.به قول جووناي الآن دوست دختر داشت...اهل...به خدا خودم خجالت ميكشم بگم...خلاصه يه سري تغييراتي رو از پنج ماه پيش توو زندگيم دادم كه با كمك شما انشااالله بقيش رو حل ميكنم.(احساس شرمساري)
كمي درمورد خودم بگم بد نيست كه بيشتر منو بشناسين...توو هنرستان رشته گرافيك خوندم امابه دلايلي خوشم نميومد حتي سال سوم هنرستان ه خواستم تغيير رشته بدو اما مشاور مدرسمون گفت كه شرايطشو نداري...خلاصه ديپلم گرافيك گرفتم.اون سالي كه ما ديپلم گرفتيم چون سال اولش بود كه شهرستان كاشان واسه پسرا اين رشته رو آورده بود و ما موش آزمايشگاهي بوديم در كمال ناباوري همگان از بين 15 نفر 10 نفرمون دانشگاه توو مقطع كارداني قبول شدن..
امامن موندمو 4 نفر ديگه...يكسال پشت كنكور موندم و سال بعد با هزار مكافات (مني كه از گرافيك خوشم نميومد)كارداني قبول شدم.رفتيم...ترم اول و دوم معدلم شايد باور نكنين بالاي هفده بود...اما ترم سوم به خاطر يه سري مشكلات شخصي و دوست نداشتن رشته خواستم انصراف بدم اما با صحبتهاي دوستا و حتي مادرم كه خيلي به گردن من حق داره و خيلي بهش زحمت دادم و اگه جون ناقالم ر باش فدا كنم باز كمه..قضيه انصراف منتفي شد و مدركشو با معدل 16 گرفتم....چون ديگه خوشم نميومد ديگه حتي كنكور كارشناسي ندادم و پيش نرفتم..خلاصه هر جا رفتيم دنبال كار يا سابقه خواستن يا رشته ما به دردشمن نميخورد يا كارت پايان خدمت...رفتيم خدمت كه اونم قضيش مفصله...جاش نيست بگم..سرتونو درد آوردم...بعد از خدمت كلي پي كا گشتيم اما كو كار..خلاصه رفتم پيش داداشم و برق ساختمان رو ياد گرفتم،آلآن واسه خودم كار ميگيرم...كاري باشه در خدمتيم....(خنده)
سال نود توو دانشگاه علمي كاربردي رشته ابزار دقيق قبول شدم اما بعد از گذشت چهار ترم چون چيزي ياد نگرفته بودم و علاقه نداشتم تابستان امسال انصراف دارم....خلاصه چون توي كاشان برق ساختمان درآمد آنچناني نداره در كنار برق ساختمان رفتيم تووي يه شركت مشغول به كار شديم كه تقريباً آخراي برج هشت پارسال توو يه حادثه فكم از سه جا شكست و ديگه حتي به اون شركت نرفتم...
اگه خستتون كردم شرمنده...
خلاصه عيد امسال رفتيم توو يه قتادي مشغول شديم...به عنوان فروشندگي...در كنارش هم كار برق رو انجام ميدم...عاشق كار برقم..اما با اين وضعي كه ميبينم بهتره قيد برق رو بزنم و بچسبم به همون فروشندگي...
اين وضع زندگي منه... ميخوام بدونم من چكار كنم ؟؟؟موندم به خدا...

يه چيز يادم رفت...شايد اينجا(توو عالم مجازي اينترنت)يه كم پر حرف و پرررو باشم..اما نميدونم با اين كمرويي كه دارم چكار كنم...از رابطه فيس توو فيس به شدت ميترسم..به قول يكي از دوستا كه ميگفت توو اين اجتماع بايد گرگ باشي وگرنه ...خودتون ميدونين
حرفام زياده اما....
خسته شدين...
بقيه حرفام بمونه برا .................
يا حق
خدايا به روي درخشان مهدي
به زلف سياه و پريشان مهدي
به قلب ريؤفش كه درياي داغ است
به چشمان از غصه گريان مهدي
به لبهاي گرم علي يا علييش
به ذكر حسين و حسن جان مهدي
به دست كريم و نگاه رحيمش
به چشم اميد فقيران مهدي
به حال نيازو قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدي
به برق نگاه و به خال سياهش
به عطر مليح گريبان مهدي
به حج جميلش به جاه جليلش
به صوت حجازي قرآن مهدي
به صبح عراقو شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدي
به جان داده هاي مسير عبورش
به شهد شهود شهيدان مهدي
مرا دايم الاشتياقش بگردان
مرا سينه چاك فراغش بگردان
تفضل بفرما بر اين بنده ي بي سرو پا
مرا همدمو محرمو همركاب سفرهاي سوي خراسانو شامو عراقش بگردان
عليك سلام
فكر كن ... اون دفعه اي كه به يك گناه پشت پا زدي، هر وقت يادت مياد چقدر احساس غرور ميكني. چقدر خوشحال ميشي!؟ بر عكس اون موقعي كه فريب شيطون رو خوردي، هر وقت يادت مياد، چقدر خجالت ميكشي!!؟؟ هميشه به عاقبت كارها بينديش
قبول دارم چشم پوشي از يه لذت حرام سخته، خب براي همين اجر و پاداش داره!! براي همين خداوند وعده ي بهشت داده!! اصلا براي خوب شدن ، قهرمان شدن ، بايد سختي كشيد!!! دنيا، محل مسابقه است !!.......... ضمنا اين حرفاي روان من ، معني آيات قرآن و كلام خداست ها ... نه اعتقاد شخصي.
اما اگه تمرين كني، همين كار سخت آسون ميشه، مثل خيلي كاراي ديگه... ورزش قهرماني ... وزنه برداري!!! رانندگي و .... آدم بدون تمرين، بدون تلاش به هيچ كجا نميرسه !!! تا چه رسد به خدا ، به بهشت !! ه
گناه ، مثل مواد مخدره !! لذت كاذب داره... اما به مرور آدمو بيچاره ميكنه ... به اطرافت نگاه كن. خودت قضاوت كن ببين، كدوم خانواده بي بند و بار از زندگي لذت برده !!؟؟ لذت، فقط در ترك گناه است ... دوري از بديها ، زشتيها
ما بايد خدا را باور كنيم. بعنوان يك دوست دلسوز . كه جز خوبي مارو ، نميخواد

مسئله ازدواج يك نياز روحي رواني ست... خداوند موجودات رو جفت آفريده ... موجود مجرد ناقص است
مشكلات ازدواج رو قبول دارم. در جريان همه جزيئات هستم... اما همه اينها، مشكلاتي ست كه خودمان درست كرديم براي خودمان.... تجملات بي خودي. چشم و هم چشمي هاي بيجا ... پارو از كليم خود دراز تر كردن... عدم روحيه قناعت خانواده ها و جامعه را بيچاره كرده
اما با همه ي اينها ، آدم اگه حريف ديگران نميشه، حريف خودش كه ميشه!!! مثل دلبريان.
كار خودتو بكن...تو يه همسر ميخواي با اين شرايط... خب چهار جا ميري نشد . پنجمي، پيدا ميشه ... كي گفته بايد مثل بقيه زندگي كني؟؟؟؟ من مثل خودم ميخوام زندگي كنم ... من ميخوام به دستمايه ام نگاه كنم . نه به همسايه ام ... داشتم ميخرم، نداشتم نميخرم.... مردم امروز برا خودشون زندگي نميكنند. خب آرامش هم ندارند
حقير همين الان و حتي از سالها قبل توي همين مردم دارم خيلي راحت. بدون درد سر زندگي ميكنم. چرا !!؟؟ چون خودم بودم . خودم هستم .و خودم خواهم بود. چيكار به بقيه دارم
همش هم مشكل مالي نيست!!! مشكل فقط خودمونيم ... تو خود حجابي، از ميان برخيز
هر كس ميگه نه... پاشه بياد تا بهش بگم كجاي كارش رو خراب كرده.... لطفا ازدواج رو ... جامعه رو ... خدا رو ... زير سئوال نبريم... انگشت اشاره رو به خودمون بگيريم
مگه اونايي كه دارن بدون ماشين. بدون مبلمان و ويلا و مجالس مجلل و طلا و........ خيلي خوب و قشنگ تو همين شرايط زندگي ميكنن. ازدواج ميكنن . از كره ماه اومدن ..... ريشه همه بدبختي ها. از خدا بيخبري ست. خلاص
تاریخ:1392,4,31|02:36
يه جوون
سلامي دوباره....
تمام سوالايي كه توو ذهنم بود همرو قبلاً بچه ها و دوستان پرسيدن و جواب قانع كننده اي هم براي من هم براي جوونايي كه اين چنين افكاري توو ذهنشونه دادين.....
دست مريزاد...بارها از خودم پرسيدم الآن وظيفه منه جوون 27 ساله چيه...؟؟؟شايد بگيد درس خوندن...اما از ما گذشته كه ديگه بخوايم درس بخونيم...مغزمون كشش نداره ديگه...وظيفه من توو اجتماع چيه....از بعضي از جوونا گله دارم كه به خاطر بعضي كارهاي و هوس هاي حيوونيشون دست از خدا و پيغمبر شستن...بهشون تذكر ميدي ميگه:ولمون كن جوونيم...پير بشيم توبه ميكنيم...مگه خدا آدمايي كه گناه كنن رو نميبخشه...آدم چي به اينها بگه...
يه چيز بگم نخندي حاجي...اصلاً به فكر ازدواج نيستم...نميدونم چرا نميتونم با خودم كنار بيام كه ازدواج كنم...اهل هيچ برنامه اي هم نيستم كه استغفرر الله مثلاً دنبال دختر مردم باشم...به شدت از اين كار بدم مياد و متنفرم...اما ازدواج واسه من يه چيز بيخوده...خواهشمندم يه جواب قانع كننده بهم بدين...
البته نميگم به فكر ازدواج نبودم...بودم اما با ديدن بعضي افراد متاهل و بعضي خونواده ها و بعضي زندگي كردنها از ازدواج زده شدم...
به خدا سوالاي زيادي توو ذهنمه اما هر وقت ميام پ سيستم و ميخوام تايپشون كنم يكباره همه چيز فرموشم ميشه...
فعلاًًً
اصلاً فكر نميكردم با اين مشغله اي كه شما دارين اينقدر زود جواب سوال قبليمو بدينو...
محتاج دعاييم...
عليك سلام
شما لطف دارين ... اما اينو بدونيد هر چي به زبون من مياد. الهام از شهداست . من هيچي از خودم ندارم. تعارف نيست. بهش رسيدم. لمس كردم
و اما وظيفه چيست؟؟ نميشه با يه جمله وظيفه تعيين كرد. بايد ديد طرف چكاره است. استعدادش و.................. اما كليت وظائف در چند سطر خلاصه ميشه كه مربوط به همه اشخاص هست
اولين وظيفه ترك گناه و محرمات است... بعد انجام واجبات ... و خدمت به بندگان خدا
هر كدام توضيحات دارد باز هم خلاصه... اگر گناهي مرتكب شدي نا اميد نشو ... زود توبه و حتما جبران آن خطا
در خدمت به مردم... بايد استعداد خود را شناسايي كرد ... و آنرا با كسب علم و..... تقويت نمود ... بايد ديد آدم كجا بيشتر خدمات دهي دارد و كارش موثر تر است و وجودش مفيدتر ... وقت. عمر. و سرمايه جواني هدر نرود
مسئله ازدواج بايد هر وقت احساس نياز شد حتما انجام شود ... من قبول ندارم كه كسي بگه از ازدواج بدم مياد ... مگر مشكل جسمي يا روحي رواني داشته باشد ... كه شما جزو هيچكدوم از اينا نيستيد .... بايد بيشتر در باره اش حرف زد و مهمتر آنكه شرايط خانوادگي و............... شما را ديد و نظر داد
تاریخ:1392,4,30|14:04
يه جوون
يه جوون تازه به راه شهدا برگشته...
عالي بود حاج آقا...
هميشه با خودم ميپرسم آيا توو اين جامعه اي كه ما الآن دارم و جوونايي كه هستن، آيا هستن افرادي مثل شهيد همت، زين الدين.،عزيزاللهي و ...
توو جواب اين سوال ميمونم...
سلام ... هيچگاه زمين از خوبان خالي نخواهد شد .....اتفاقا امروز مثل همت ها و شهدا ... كم نداريم ... كه بيشتر هم داريم.... اما ميدوني چرا بعضيها اين برداشت رو ميكنند و ميگن:: ديگه از اون آدما نيست!!؟؟؟ اولا ما اونا رو با افراط گريهايي كه داريم، خيلي ماورايي كرديم !!!!! دوما تلويزيون ما . رسانه هاي ما .متاسفانه از اين جنس آدما رو نشون نميده!!!!!! والا با آمار و ارقام . كميت و كيفيت . از اون جووناي جبهه خيلي بيشتر داريم
تاریخ:1392,4,30|03:56