نظر شما:
نام:
نظر:
نظرات ثبت شده
حاجی سلام....
نسخه بهتر از ازدواج نبود برای ما بپیچونی...؟؟؟؟
شاید بعضی اوقات واسه دلخوشی مامان بابا حرف ازدواج رو میارم اما تا حالا قطعی به این قضیه فکر نکردم...
حاجی یکی از دوستان میگفت:من ازدواج رو فقط به چشم رابطه ... نگاه میکنم...
یعنی آدم اینقدر کودن باشه...
چنان بهم برخورد که ...
یعنی آدم اینقدر کوته فکر،اینقدر نفهم...
بهش گفتم فلانی:قصد جسارت ندارم،اما وقتی تو در مورد ازدواج همچین نظری داری با حیوون چه تفاوتی داری...
میگفت وقتی میشه صیغه کرد چرا ازدواج کنیم...
حاجی خدا گواهه موندم چی بهش بگم...
اگه میگفتم احمق-نفهم- بیشعورـخر--بازم کم بود...
دیشب حسین آقای چوگانی میگفت:پیام تا وقتی که ازدواج نکردی یه بال داری،با یه بال هم که نمیشه پرواز کرد...شاید بتونی بپری و بال بزنی اما میفتی زمین...وقتی ازدواج کردی راحت میتونی پرواز کنی...
سلام
گفتي يكي از دوستات گفته : من ازدواج رو فقط به چشم رابطه ... نگاه میکنم
بهش بگو : خب اگه همين نگاه رو بابات به ننه ت ميداشت... خوب بود ...!!؟؟؟ اصلا تو امروز كجا بودي!!؟؟ خونواده اي بود؟ زندگي بود؟ كه در اون آروم بگيري و پناه ببري...!!؟؟؟؟؟اين نگاه به ازدواج از جفت گيري حيوانات هم پست تر است
خداوند ازدواج را قرار داد تا كامل شويم. تا نسل ما ادامه يابد. تا خانواده تشكيل شود و جامعه شكل پذيرد. . . آدم مجرد ناقص است و هيچگاه به آرامش نميرسد
البته مسائل بسيار مهم ديگري در مورد پيوند ازدواج هست كه اينجا مجالش نميباشد........... اميد كه بزودي زود خبر خوش ازدواجت را بشنوم
تاریخ:1394,2,10|01:48
چناني
حاجي سلام...
دلم پره حاجي...
حاجي با ابوي چه كنم....؟؟؟
كامنت اولي رو كه فرستادم خيلي دلم پر بود از كارهاي بابا...
هر چند بعضي وقتا هم كه شده هر طور هست با اين اخلاق و روحياتش كنار ميام...اما بعضي وقتا نميشه....
احترامش جاي خود اما بعضي وقتا خودمو به زور كنترل ميكنم....
حاجي خيلي حرف دارم در مورد ابوي محترم...
نميدونم چه طور به صورت نگارش درشون بيارم كه باعث بي احترامي به ايشون نشه...
به خدا حاجي بعضي وقتها واسه اينكه با هم همكلام نشيم دير ميرم خونه تا ابوي بخوابه...
برخورداي ما اكثراً در حد يه سلام خشك و خاليه...
به اون خداي احد و واحد خودم از اين برخورد ناراحتم...اما چه كنم...
يادتونه در مورد يه عقد ساده توي سنگر باهاتون حرف زدم...چند وقت قبل توي خونه بحث ازدواج ما شد-هر چند وقت يكبار بحث ازدواج ما پيش مياد و نصفه كاره رها ميشه---در حد حرف باقي ميمونه...(هر چند تا حالا بهش قطعي فكر نكردم،در حد حرف زدن بوده بحث ازدواج ما)وقتي به ابوي و داداشا گفتم كه دوست دارم مراسم عقدم مشهد باشه و ساده ؛نميدونيد چه طور برخورد كردن...
حاجي امشب به آقا سيد ابراهيمي ميگفتم هنوز ازدواج برام گُنگه...هنوز خودمو نشناختم چه طور ميتونم ازدواج كنم...هر چند اين اواخر بيشتر دارم رو اين قضيه كار ميكنم...يه سري سوالات دارم در مورد ازدواج نميدونم پرسيدنشون درست هست يا نه...اگه درسته چه طور پرسيدنشون مهمه...آخه توي سايتي پرسيدم سوالاتم رو انگ ... بهمون زدن......
مونديم...
خلاصه حاجي با هر چي تا حالا كنار اومدم با ازدواج هنوز كنار نيومدم...
چه كنم....
سني ازمون گذشت و هنوز عذب مونديم و هم سناي ما الآن بچشون دو سه سالش هست يا ..
سلام... بي احترامي به پدر در هر حال ممنوع
به نظر من نسخه شما . همون ازدواجه ... دوماد بشو . دست خانومت رو بگير برو تو خونت........... سئوال هم هر چه ميخواي بپرس...هر كدومش رسانه اي نباشه خودم ويرايش و يا حذف ميكنم
تاریخ:1394,2,8|00:30
چنانی
حاجی سلام...
با زحمتای ما...
حاجی هر چی با خودم یک دو میکنم مشهد اومدنم فعلاً میسر نیست....
دعامون کنید حاجی...
عید امسال رو عالی شروع کردم...خدا کنه تا آخر سال هم همینطور باشه...(هر چند بعضی رویدادها توی زندگیم کامم رو تلخ میکنه)
نمیدونم حکمت این تلخی و شیرینی ها چیه...
اگه جور بشه و آقا بطلبه عید فطر با گروهی که سال قبل اومدیم مشهد،و شما توی ستاد اسکانمون بیست دقیقه ای روایتگری کردید عازم مشهد خواهیم شد...
یه وقت واسه ما در نظر بگیرید...
سلام ... توي رابطه ات با خدا زياد وسواس به خرج نده ... اينو جدي ميگم... واجبات رو انجام بده. محرمات رو ترك كن . هر جا هم حواست پرت شد و لغزشي داشتي. زودي برگرد. عذر خواهي كن. در حد توان هر جا هستي به مردم خدمت كن. ميشي يه آدم خدايي ...همين
شما تشريف بياريد . عيد فطر . بعد عيد . هر وقت شما بخواي در خدمتتون هستم . اگرم بتونيد بيايد سنگر كه عاليه
ايام ماه رجب. شعبان و حتما در رمضان. شباي قدر دعامان كن
تاریخ:1394,2,6|03:15
پ-چ
سلام حاجی...
حضوری...؟؟؟
خیلی دوست دارم...
اما بعضی شرایط هست که...
از قدیم گفتن هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد...
توکلمون به اون بالاییه...
ببینم چی میشه...
شرایط کاری نمیزاره حتی واسه یه روز تعطیل کنیم...
عليك سلام...موفق باشيد
تاریخ:1394,2,1|08:00
مزاحم هميشگي....
حاجي عزيز سلام وقت بخير...
اينجارو انتخاب كردم واسه نوشتن نظرم چون بهتر ديدم كسي نظر رو نخونه..
مزاحم هميشگي هستم...
دوباره مزاحم شدم تا با حرفام خستتون كنم...
از كجا شروع كنم...
چي بگم...
حاجي جان شرايط كاريم بسيار تاسف برانگيزه..طوريه كه تمام طول روز رو بايد سر كار باشم...نه تفريحي نه ورزشي نه رفتن به پايگاهي و نه...
ساعت هشت ونيم صبح ميرم سركار و بعضي شبها تا ساعت ده و نيم يازده شب...
مشكل خستگي كاري نيست...ذهنم خسته ميشه..خسته ميشم اساسي،نه خستگي جسمي،بلكه خستگي روحي...
هر چند با پررو گري بعضي شبها رو ميپيچونم و كمي زود ميرم اما...
به خدا اونقدر كه حرفهاي اطرافيان علي الخصوص پدرم خستم ميكنه محيط كار هيچ خستگي رو احساس نميكنم...بعضي شبها با بچه هاي پايگاه(بچه هاي مخلص)يكيشون آقا سيد ابراهيمي،يكي حسين آقاي چوگاني دور هم جمع مشيم..و يه سري برنامه ها تشكيل ميديم..از حلقه بگير تا برنامه ورزشي...تا چند دقيقه اي رو توي جمع موسسه شهيد تورجي زاده...تا يه سر رفتن به گلزار شهدا يا مزار شهداي گمنام...
هر چند وقت يكبارهم با اقا سيد ابراهيمي آخراي شب ميريم گلزار شهدا...
حاجي اين چيزا آرومم ميكنه...با اين بچه هاي مخلص به آرامش ميرسم...
اما....حرفهاي پدرم در مورد بسيج و نميدونم مقام معظم رهبري و بزرگان و حتي شهدا بدجور به همم ميريزه..داغونم ميكنه...حرصم ميگيره...
كاش همين حرفها بود ...اما حاضرم قسم بخورم كه بچه هاش(يكيش من)حاضره سر به تنمون نباشه..توي اطرافيان سركوفت بايد بشنويم،تحقير بشيم،متلك بشنويم....بعضي وقتا با خودم ميگم اينقدر كه بابام پسر عمه و پسر عموهام دوست داره ما واسش ارزش نداريم...نمنش همين چند روز پيش دختر يكي از هم ولايتي ها فوت كرد...خدا رحمتش كنه...هنوز يكسالش نشده بود..به خاطر بيماري فوت كرد...صبح زود به برادرا زنگ زده بيايد بريم خونه فلاني...
حاجي خسته شدم...
به خداي احد وواحد چندين بار اومدم برم خونه مجردي بگيرم...اما از حرف مردم ترسيدم...ما هم آدميم،ما هم احترام ميخوايم..ما هم نوازش ميخوايم...
حالا من كه پسرم به درك...لااقل خواهرام رو احترام كنه...
حاجي حرف زدن من و بابام بيشتر اوقات شايد در حد يه سلام عليك باشه...
حاجي نگو ازدواج كن كه ...
حاجي فكر ميكنم با پسراي ديگه فرق دارم...به تنها چيزي كه الآن فكر نميكنم ازدواجه...شايد قبلاَ دنبالش بودم اما الآن نه...نه كه نباشم...بعضي وقتا واسه دلخوشي مادرم هم كه شده حرف ازدواج رو ميزنم اما بهش قطعي فكر نميكنم...
حاجي يادتونه گفتم دوست دارم توي سنگر يه جشن ساده بگيرم...وقتي با خونواده (با برادرام)مطرح كردم چنان جلوم موضع گرفتن كه بيا و ببين...
وقتي ميبينم دوستانم اكثرا متاهل شدن و يا الان دنبال كاراي متاهل شدن هستن نااميد ميشم...
وقتي ميبينم رفقام با پدرانشون چه طور برخورد ميكنن از زندگي سير ميشم...
بارها شده آرزوي مرگ كردم اما...ميدونم با مرگ هم چيزي درست نميشه...
حس ميكنم با پسراي ديگه فرق دارم...به سمت جنس مخالف كشش ندارم...حتي توي محيط كار هم ازشون فرار ميكنم...هنوز قضيه ازدواج واسه من يه چيز گُنگه..
الآن هم كه گير داده دور رفيقاتو خط بكش...با اينا به جايي نميرسي....بعدها پشيمون ميشي..
حاجي چه كنم...
آيا دور دوستانو به خاطر حرف بابام خط بكشم يا قيد حرفاي بابامو بزنم...
نميگم بابام خيلي بده..حاجي به خدا بعضي وقتا به بابام افتخار ميكنم...وقتي ميبينم مثل بعضي از فاميلها دنبال هيچ كثافت كاري نيست...وقتي ميبينم با سن بالاي 60 سال هنوز كار ميكنه،خودم از روش خجالت ميكشم...
اما...
ميگي چه كنم حاجي...
حاجي 27 سال از عمرم هدر شد...تازه 2 ساله معنيه زندگي رو چشيدم..چند وقت پيش به آقا سيد ابراهيمي ميگفتم اين روزا خوشبختم...موقعي بود كه من روسياه تازه از كربلا برگشته بودم..موقعي بود كه برج 11 داشتم عازم مشهد ميشدم...
حاجي امسال شهدا كاري با اين دل مرده شور برده كردن كه بعد از گذشت سه هفته هنوز باورم نميشه...
حاجي من"پ - چ"توي طلاييه خادم شدم..كي فكرشو ميكرد...هنوز فكر ميكنم خواب ديدم... هنوز توي شوكم...به ولله هر شب به ياد طلاييه ميخوابم...به ولله هر شب خواب طلاييه رو ميبينم...
به قول حاج حسين يكتا وقتي مهر خادمي ميخوره رو پيشوني كسي برند پيدا كرده...بايد با خودش فكر كنه كجا دل شهدارو برده...
ما با كارامون دل شهدارو نبرديم كه هيچ تازه شرمنده شهدا شديم...به قول معروف عكس شهدارو ميبينيم اما عكس اونا عمل ميكنيم...
حاجي چكار كنم...برگردم به 27 سال قبلم...يا ...
سلام...پاشو بيا سنگر حضوري كپ بزنيم
تاریخ:1394,1,30|00:52