نظر شما:
نام:
نظر:
نظرات ثبت شده
حاجي سلام..
يه سوال ...
شما توي روايتگريهاتون خيلي از جانباز عليزاده ياد ميكنيد...
ميشه آدرس اونجارو بنويسيد تا اگه آقا طلبيد علاوه بر سنگر غواصان شهيد اون مكان مقدس رو نيز زيارت كنيم...
چند تا از اون عكسارو كه با يكي از كاروانها رفتيد توي سايت ديدم...
خيلي....
عليك سلام... مشهد. ابتدا بلوار وكيل آباد . داخل پارك ملت. آسايشگاه امام خميني رحمه الله عليه- جانبازان قطع نخاع
تاریخ:1392,10,8|03:33
من اگر شروع کنم شما کمکم میکنید
چقدر... در حد توان . فرصت آره ... چون خيلي شلوغم... خليي
تاریخ:1392,10,7|14:02
لبخند های جبهه
خدا اقا امیر رو رحمت کنه و ما رو هم به اونها ملحق کنه.بابای من هم سر بچه هاشون همچین چیزایی در اورده بود.ولی طفلی زبون نداشت بگه.بعد از شهادتش دوستاش که دور هم جمع میشدند میگفتند.تو منطقه بهش میگفتن جلال.الان هم به ما میگن دخترای جلالگ.و اینکه میگن من بیشترین کسی هستم که اونا رو یاد جلال میندازن
خدا بر درجات آقا جلال بيفزايد ..... خب خودت خاطراتشو از همرزمانش بپرس... ضبط كن ... و بعد بنويس ... هيچكس جز خود ماهايي كه رفتيم و جنگيديم. پدرامون. برادرامون شهيد شدن بفكر نيستند... من از هيچكس توقع ندارم كامو انجام ميدم... مطمئن باش. شك نكن. راه بيفتي پدرت كمك ميكنه ... ولي اگه من و شما بنشينيم. نه اين حضرات تكوني به خودشون ميدن... و نه از اون طرف امدادي ميرسه... اين يك معادله الهي ست
همه يه طرف. دختراي جلالگ . يه طرف. جالب بود... ....
تاریخ:1392,10,6|17:15
زائر بارانی
یا لطیف - ایشالا که بیاد باشیم.

هستيد بحمدالله... نشونش حضورتون اينجاست
تاریخ:1392,10,2|20:04
حامد
سلام خیلی خوب بود.آفرین.
عليك سلام.... ممنون
تاریخ:1392,10,1|14:27
خنده های جنگ
سلام.میشه یک مقدار از اون خنده هایی رو که عنوان کردید بگویید
عليك سلام
امير نظري هميشه با خودش گاز اشك آور داشت و به راههاي مختلف در موقعيتهاي مخصوص مورد استفاد قرار ميداد...... وضع رو بهم ميريخت و اين بهانه اي ميشد كه به جمع راكد و ساكت بچه ها هيجان ميداد ... ... كارش رو هم خيلي ماهرانه انجام بلد بود .... اينبار او خيلي مهربانانه، بعد از نماز پا شد، و با ذكر صلواتي، كه كسي بهش شك نكنه كه بحساب او ميخواد يه كار خير انجام بده !!! بچه ها هم اصلا حواسشون نبود .... همينطور كه كف دستا رو برا دعا بالا گرفته بودن، عطري كه آغشته به گاز اشك آور بود رو به سرعت كف دستاشون مي ماليد و رد ميشد ..... .... ... بعد از خوندن تعقيبات و ذكر صلوات، طبيعتا بچه ها كف دستارو بصورتشون ميكشيدن .........به بعضي كه پوست حساستري داشتن زودتر و به بعضي ديرتر اثر ميكرد و لحظاتي نگذشته بود كه سوزش چشمها و صورت شروع ميشد.... .... .... ضمن اينكه هر چه دست ميكشيدي مواد اشك آور بيشتر تاثير ميكرد ... بعضي هم گمان ميكردن با شستن سوزش كمتر ميشه ... در حالي كه با رسيدن آب كم كه نميشد خيلي بيشتر ميشد، آب ريختن همانا شدت سوزش همان .... و داد و فرياد بلند ميشد ...... ... با همان حال همه بدنبال يك چيز ميگشتن. امير............................ اما خبري از او نبود .... امير همراه با رسيدن به صف آخر نماز .... پايگاه رو ترك كرده و يا همون نزديكيها مخفي شده بود !!! تا ضمن حفظ جان.... نتيجه كارش رو از نزديك ببينه تا برا دفعات بعد هم تجربه بيشتري داشته باشه و هم كمبودهاي طرحش رو برا آينده برطرف كنه........... اما او نميتونست براي هميشه تو مخفيگاهش بمونه .... ... ... ساعتي بعد او در همان مكان ارتكاب جرم ، زير مشت و ................. با خواهش و التماس كمك ميطلبيد و اظهار ندامت و پشيماني داشت................................... امير بخاطر اين كارها در طول جنگ ، چه كتك ها كه نخورد ..............اما هيچگاه از اين كارهايش دست برنداشت...كه نداشت........... اما حالا ديگر چندروزي به عمليات كربلاي 5 نمونده بود.... مسئوليت تونلي كه غواصان رو به "نهر خين" ميرسوند با او بود ....... امير ديگر امير گذشته نبود......... تغيير حال او براي همه بچه ها مشهود بود ... آروم و در كارش جدي... ... رمز عمليات از بي سيم ها اعلام شد .... امير اولين غواصي بود كه از معبر گردان ياسين، وارد آب شد .... و اولين گلوله ها آسمانيش كرد
تاریخ:1392,10,1|06:55
سلام
سلام
تبع با "ط" است نه "ت"
عليك سلام... ممنون- از تذكرتون ... كاش همه مثل شما عيوبم رو ميگفتن.... از بس عجله داشتم ... چون من هيچ متني رو تو ورد تايپ نميكنم
پخش زنده اين حرفارو هم داره ... بازم ممنون
تاریخ:1392,9,30|22:45