نظر شما:
نام:
نظر:
نظرات ثبت شده
چناني
حاجي سلام...
به خداي احد و واحد نميخواستم ناراحتتون كرده باشم...
انشاالله خدا شمارو حفظ كنه...
اون روز توي اتوبوس داشتم كتاب "جامانده" "خاطرات يك رزمنده سيد مجتبي هاشمي"رو ميخوندم...
مقدمه كتاب به مطلبي برخوردم كه...
"شهيد باكري "ميگه:
دعا كنيد كه خدا مرگ شما را شهادت قرار بدهد.در غير اين صورت زماني فرا مي رسدكه جنگ تمام مي شود و رزمندگان به سه قسمت تقسيم مي شوند:دسته اي مخالف با گذشته ي خود و دسته اي راه بي تفاوتي را برمي گزينند و در زندگي مادي غرق مي شوندو همه چيز را فراموش مي كنند؛دسته ي سوم به گذشته ي خود وفادار مي مانند و احساس مسئوليت مي كنند كه از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند كرد؛پس از خدا بخواهيد كه با وصال شهادت از عواقب زندگي بعد از جنگ در امان بمانيد،چون دو دسته ي اول،ختم به خير نخواهند شد و جزء دسته سوم ماندن،بسيار سخت خواهد بود..."
من پيش شما سرافكنده هستم...
چون هنوز نتونستم شهدارو بشناسم...
پيش شما سرافكنده هستم كه با تمام مشغله كاري كه داريد وقتتون رو براي ما گذاشتيد...
من پيش شما سرافكنده هستم كه توو گرماي تابستان با وجود مشغله زياد و جلسات ممتدي كه داشتيد وقتتون رو در اختيار ما قرار داديد...
حاجي اين حرفهارم نزدم كه ...
نميدونم چطور احساساتم رو به صورت نوشته در بيارم...
گاهي نوشتن خيلي برام سخت ميشه...
اگه بدونيد تووي اين يكسال آشنايي با شما چه تغييراتي توي زندگيم افتاده...
اگه بدونيد خدا در مدت اين يكسال درهاي رحمتش رو به روم باز كرده...
روزهايي رو دارم پشت سر ميگذارم كه هيچ وقت فكر نميكردم اينقدر خودم رو خوشبخت تصور كنم...
خوشبخت...
با ديدن اين روزها ياد آرامشي مي افتم كه توي بهشت رضا به دست آوردم...
روزهايي كه...
اون از سفر مشهدي كه سال گذشته براي تولد آقا جليل جور شد...و زندگيم رو از اين رو به اون رو كرد...
از دوستان جديدي كه به واسطه آشنايي با شما پيدا كردم...
از دوستان پايگاهي كه پيدا كردم وهمشون مخلص...
از راهياني كه امسال حال و حواش با راهيان سالهاي قبل كلي تفاوت داشت...
از سفر مشهدي كه امسال با كاروان پايگاه اومدم و....
و بالاخره از كربلايي كه امسال نصيبم شد و خدا ميدونه،خدا ميدونه توو خواب هم تصور رفتن به كربلا رو در خودم نميديدم...
مني كه تا يكي دوسال قبل....
بگذريم حاجي....
اصلاً فكر نميكردم من روسياه پاي پياده-مسير نجف تا كربلا...
كه وقتي دستم به ضريح شش گوشه آقا رسيد ...فقط بغض بود و بغض بودو بغض و حرفهاي ناگفته ي زيادي كه خجالت كشيدم پاي ضريح آقا به زبون بيارم...
و عجب حال و هوايي دارم اين روزها...
هر چند با كوچكترين مشكلي كم ميارم اما با گوش دادن به روايتگريهاي شما و حاج حسين يكتا دوباره بلند ميشم...
خدا كنه اين بلند شدنها به اون كم آوردن ها غلبه كنه...
آره ...
حس ميكنم خوشبخت ترين آدم روي زمينم...
خوشبخت...
عزيزي آقاي دلبريان...عزيز...
به قول يكي از دوستان كه هميشه ميگه:آقاي دلبريان با روايتگريهاشون دلبري ميكننن...
و تمام خوشيهاي اين روزهام رو مديون شما هستم...
مديون شما...
چند شبه دارم روايتگري رو گوش ميدم كه ستاد اسكانمون توي خيابان عنصري انجام داديد...
توو كار اون جانباز ميمونم...توو كار شهيد شادكام و شهيد برونسي ميمونم...
شهيد شادكام كه يه نوجون 16-17 ساله...
يا شهيد برونسي كه نه سواد آنچناني داشت و نه...
هنوز اَمسال من موندن شهدارو بشناسن...
بارها از خودم پرسيدم شهدا چه طور به اين درجه رسيدن...
آيا ميشه الآن مثل شهدا زندگي كرد...؟؟؟
هر چند سخته...
اما شدنش كه ميشه ولي چطور زندگي كني و راه شهدارو ادامه بدي مهمه...
هر چي از شهدا ميشنوم ميينم انگشت كوچيكه اونها هم نميشم....
بارها از خودم پرسيدم شهدا چه طور به درجه اي رسيدن كه تاريخ و محل شهادت و حتي نحوه شهادتشون رو ميدونستن...
حاجي با شنيدن بعضي مطالب در مورد شهدا كم ميارم...
چه طور اون شهيد ميگه دوست دارم روز عاشورا شهيد بشم...
دوست دارم مثل اربابم عرباَ عربا بشم...
چه طور اون شهيد ميگه دوست دارم مثل مادرم فاطمه زهرا مفقود بشم...
چه طور اون شهيد ميگه شب عروسي دختر خاله برميگردم...
10 سال بعد شب عروسي دختر خاله بيست و شش ساله استخوناش برميگرده...
يا اون شهيد كه ميگه اولين كارواني كه از كربلا بياد برميگردم...
شهيد شد ...جنازش نيومد ...
اولين كارواني كه از كربلا برگشت جنازه اون شهيد هم به كانون گرم خونوادش برگشت...
حاجي يه چيز ازتون ميخوام دعام كنيد...
دعا كنيد توي اين زرق وبرقهاي دنيوي غرق نشم....
دعا كنيد دچار روزمرگي نشم....
دعا كنيد ...
--------------------------
تاریخ:1393,11,6|23:56
چناني
حاجي سلام...
اول از هر چيز بابت همه چيز ممنون...
هر چند وقت يكبار ما مزاحم شما ميشيم و گهگاهي هم با پيامهامون ...
حاجي اميدوارم كسالتتون برطرف شده باشه و سلامتيتون رو زودتر به دست بياريد..
حاجي از همون وقتي كه دوستمون بهم پيشنهاد داد كه يه ديدار با حاجي داشته باشيم و قرار شد از شما وقت بگيرم و هماهنگي كنم واسه يه ديدار توي سنگر سر از پا نميشناختم...
با محل كارم هماهنگ كردم كه پنج شنبه دوم بهمن زود ميرم...جمعه هم نيستم...كاري نداريم كه با اخم و تخم جوابمونو دادن...ما هم پُررو تر از اين حرفا هر روز تاكيد ميكردم...
اون روزي كه وقت گرفتم از شما و صبح زود جواب دادين سر از پا نميشناختم...
نميدونم چه طور به اين رفيقمون پيام داديم كه جمعه سوم بهمن ماه ساعت 9 ...
يه حسي داشتم كه نميتونم چطور توصيفش كنم...حس ميكردم توي آسمونام...
نميدونم چطور هفته رو تموم كردم...تا اينكه پنج شنبه كه اوج كار ماست قرار شده بود زود دست از كار بكشم...
زودمون شد ساعت يك...تا رسيدم خونه و كارامو كردم شد دو ونيم و آماده رفتن به ترمينال...خداروشكر كه از قبل بليط تهيه كرده بودم و گرنه معلوم نبود كه...
اتوبوس شلوغ بود و عجيب توي سرماي بهمن ماه شلوغ...
خلاصه تا اينكه اس ام اس رو فرستادم كه مزاحم نباشيم چون با دوستانتون جلسه داشتيد وشايد جلسه خصوصي باشه...جالب اين بود كه گوشيم پيغام تحويل داده شد نيومد...ما هم كه خجالتي رومون نشد باهاتون تماس بگيرم...
وقتي پيام فرستاديد اون جلسه لغو شد نميدونم چه طور شد بغض كردم..با خودم گفتم يه جلسه خصوصي با حاجي و حرفها دارم با ايشون...قرار بود 10-12 نفري باشيم اما تعدادمون به چهار نفر كاهش يافته بود...و چه چيزي بهتر از اين كه يه جلسه خصوصيه خصوصي با حاجي...
اون موقع توو مسير تهران بودم كه پيام كسالتتون به دستم رسيد...واسه يه لحظه موندم...خدا گواهه نزديك بود همونجا داد بزنم...حاجي از خدا ميخوام زودتر كسالتتون برطرف بشه...هيچ دوست نداشتم با وجود كسالت مزاحم شما بشيم..به رفيقم كه شما هم ميشناسيدش پيام دادم جلسه رو كنسل كردم....
تصميم گرفتم از همونجا برگردم اما ديدم نه؛آقا من روسياه رو طلبيده چه بهتر از اين كه يه روز از زرق وبرقهاي دنيا دور باشم و يه خلوت با خودم داشته باشم...
توي مسير روايتگريهاي حاج حسين يكتا رو گوش ميكردم و عجيب حرفهايي ميزد كه...
با شنيدن روايتگريهاي شما و حاج حسين بغض چندين روزم به يكباره ميشكنه...حتي توي محيط كار كه اكثراً تنها هستم روايتگريهاي شما و حاج حسين رو گوش ميدم ....
صبح كه رسيدم ديدم جايي نيست كه برم جز حرم...و حرم اول صبح چه حال و هوايي داشت...و عجيب اون موقع صبح خلوت بود...و زير باروني كه داشت آروم آروم مي اومد راه ميرفتم و چه خوب بود كسي نميفهميد كه بغضي دارم و چشمهام باروني...
خلاصه اون روز بد جور خلوت كرده بودم و زير بارون به گذشته ي تباه شده ام و به آينده نامعلومم فكر ميكردم و جايي كه به يه آرامش نسبي رسيدم مزار شهيد ضابط بود...
موقع وداع از حرم ناخودآگاه ياد روايتگريتون توي ستاد اسكانمون افتادم كه...
اولش رو اينجور شروع ميكنيد كه"آمدي مشهد..."
بماند كه هنوز كه هنوزه اكثر بچه هاي كاروان از اون بيست دقيقه به عنوان بهترين قسمت سفر ياد ميكنن و ...
سوالها داشتم،حرفها داشتم....
بماند براي روز ديدار...
حاجي دعامون كنيد...دعا كنيد كه توو اين وانفسا و زرق و برقهاي دنيا غرق نشيم...
دعا كنيد...
سلامي با سرافكنده گي پيش شما ... شما اصلا شرايط سفرتونو حتي اشاره اي هم نكرده بوديد ... مثلا:: من دارم از كاشان بعد زيارت آقا فقط بخاطر سنگر ميآم ...!!! والا من غلط ميكردم جلسه رو لغو كنم ... هر طور شده حتي بر روي برانكادر ميآمدم و نوكريتونو ميكردم... با خوندن اين مطالب خيلي دردم گرفت ... دفعه بعد به پاتون مي افتم ........البته يه چيز ديگه هم هست ... اون بغض . اون نجوا با امام رئوف در تنهايي . زير بارون . در حرم به همه چيز مي ارزه ... شايد اگه جلسه لغو نميشد. اون حال خوش اون خلوت دروني با مولا و با دلشكستگي هم نبود... اما گفته حالا كه اينهمه راهو برا من اومدي. برا من باش فقط
تاریخ:1393,11,5|00:35
چناني
حاجي سلام...
هنوز كه هنوزه باورم نميشه دارم ميام سنگر...
و اين روزها چقدر دير ميگذره...
دو سوال واسه اومدن به سنگر برام پيش اومده....
حقيقت روم نشد باهاتون تماس بگيرم و تلفني ازتون بپرسم...
سوال يك:
غير از ما گروه يا كاروان ديگه اي هم اون ساعت حضور دارن...؟؟؟
اين سوال رو از اين لحاظ پرسيدم چون 10-12 نفري هستيم؛بچه هاي مشهد هستن كه فكر كنم اكثرشون رو ميشناسيد...
سوال 2:
ميشه حين جلسه فيلمبرداري يا عكس گرفت...؟؟؟
به هر حال قبلش اجازه بگيريم واسه فيلمبرداري و عكاسي...
من هم به پيشنهاد يكي از همين دوستان مزاحم شدم واسه هماهنگي...
ديگه شرمنده...
ما هميشه مزاحم شما ميشيم...
حلال كنيد حاجي...
سلام... ممكنه چند تن از دوستان حضور داشته باشند. فيلمبرداري. عكاسي در حد تيم ملي آزاده آزاد
تاریخ:1393,10,29|23:40
سلام حاجي جان....
هنوز كه هنوزه باورم نميشه دارم ميام سنگر...
خدا گواهه دارم لحظه شماري ميكنم...
التماس دعا
سلام... شما..!!؟؟ كي ميخواي بياي؟
تاریخ:1393,10,25|01:50