نظر شما:
نام:
نظر:
نظرات ثبت شده
يه شرمنده...
حاجي عزيز سلام...
امروز ميخوام از خودم بگم...
از وقتي دست راست و چپ خودم رو شناختم فردي منزوي و گوشه گير بودم...
آدمي بودم خجالتي و كم رو...
و شايد اين كم رو و خجالتي بودن باعث خيلي از عقب موندگيها در زندگيم شد...شايد همين خجالتي بودنم باعث شد درس و دانشگاه رو رها كنم،باعث شد از زندگي،ازدواج و خيلي چيزهاي ديگه از دوستام عقب بيفتم...باعث شد توو بسياري از مقاطع دچار ضرر و خسران بشم...باعث شد الآن با اين سن كارم شده از اين شغل به اون شغل پريدن..از اين شاخه به اون شاخه پريدن...حرف اينو اونو گوش كردن...
نميدونم چطور بگم...
مثل هميشه نوشتن برام سخته..
نميدونم چطور افكارم رو به صورت نوشته دربيارم...
نميدونم حاجي...
و چند وقته عجيب با اين كم رو بودن و خجالتي بودن ميجنگم..
مادرم هميشه ميگه:زندگي رو سخت ميگيريد كه بهتون سخت ميگذره...وقتي دقيق با خودم خلوت ميكنم ميبينم ...
حاجي اين چند روزاوضاع روحيم عجيب به هم ريخته بود،قبل از محرم لحظه شماري ميكردم محرم بشه و ...اما امروز عاشوراس و يه دهه گذشت و من روسياه هنوز اندرخم يك كوچه ام...
ديشب عجيب از دست كارها و حرفهاي بابا و داداشا كفري شده بودم...به اون خدا خون خونمو ميخورد...
خودخوري ميكردم...خيلي جلوي خودمو گرفتم كه هيچي نگم...و باز ساكت موندم...
ميترسم حاجي،ميترسم اخرش با اين حرفها و كارها ابوي محترم احترامي كه شايد اين روزها در حد يه سلام عليك خشك و خالي هست شكسته بشه...
يه مشت اراجيف سر هم ميكنن...
همه چيو به سخره ميگيرن...
به همه چي بي احترامي ميكننن...
كارشون شده غيبت اينو اونو كردن...
كاري شده كه به نايب امام زمان،به امام حسين و حتي به خدا هم ...
آي خدا چي بگم....
حاجي...
حاجي دلم بهشت رضا ميخواد اين روزها...
هيچ وقت اون بهشت رضا رو كه براي اولين بار پاي سخنرانيه شما نشستم رو فراموش نميكنم...توي بهشت رضا دنيايي ديگه به روم باز شد...توي بهشت رضا سر مزار آقا جليل گمشدم رو پيدا كردم...به آرامش رسيدم...مني كه مدتها و بهتره بگم ساليان سال دنبالش ميگشتم.سر مزار يه شهيد به آرامش رسيدم...و شايد بگم متولد شدم...و الآن اين روزها بدجور دنبالشم و ميخوامش...
حاجي هر سال روز تولدم با خودم ميگم خدايا يعني يك سال به عمرم اضافه شد يا يكسال به مرگ نزديكتر شدم..و هيچ وقت جوابي براي اين سوال پيدا نميكنم و نكردم..
امسال عجيب بود كه سال خوبي رو شروع كردم..اما اين روزها بدجورم....حس ميكنم تمام درها به روم بسته شده....
اون از راهياني كه رفتم و من روسياه به عنوان خادم طلاييه موندگار شدم...
تقريبا يك ماه بعد سفر به اصفهان و گلستان شهداي اصفهان...
مشهدي كه پاي روايتگري فرشته هاي زميني و اخوي شهيد نوكاريزي نشستم و خدا ميدونه باورش الآنم برام سخته...
زيارت شهداي غواصي كه اومدن شهرمون و شبي رو در كنار شهدا تا اذان صبح بوديم....
مشهدي كه واسه من حال و هواي ديگه اي داشت با حال داغون اومدم مشهد و بهشت رضارو ديدم و دوباره عهدي دوباره...
و بالاخره شهريورماه از يه طرف تولد آقا جليل و از طرف ديگه سالروز شهادت شهيد محسن نوكاريزي..
و مهرماه هم ...
وقتي به اون روزي فكر ميكنم كه با اخوي نوكاريزي هم صحبت بوديم توي سنگر....وقتي.ياد حرف سعيد مي افتم كه ميگفت با داشتن يه پا چقدر زرنگ و فرز بود.....دقيق كه به حرف سعيد گوش كردم ديدم من نوعي با بدني سالم قدر نميدونم اما...

حقيقت حاجي با نوشتن اين متن اومدم خداحافظي كنم براي يه مدت نامعلوم...يه مدت بهتر ديدم برم خودم رو گم و گور كنم..اين طوري هم چند وقتي با خودم خلوت ميكنم و هم شايد اون آرامش از دست رفتم رو به دست بيارم..
شايد دارم با اين كارم فرار ميكنم...فرار از احساس مسيوليت...فرار از آينده....فرار از خودم...
مني كه خودم رو باور نكردم...
حلال كنيد حاجي....
برميگردم اما كي نميدانم....
شايد دوباره اومديم مشهد و دوباره...
--------------------------
تاریخ:1394,8,2|14:33