نظر شما:
نام:
نظر:
نظرات ثبت شده
سعید شادکام
سلام براستاد
چرا نگفتی بیایم دیدنت
یکی طلبت
از مطلب دوس عزیز هم که درد دل کردن متشکرم که
اشکای مارا هم سرازیر کردن
التماس دعا
سلام... مخلص سعيد آقاييم
تاریخ:1394,5,5|15:02
...
سلام به راوي باصفا و مخلص ...
سلام به شهيد زنده و معلمي كه همه ي هم و غمش جوانان اين مرزو بوم هستند...
شهيد زنده چون خدا شما رو در سر راه من قرار داد تا درسها بياموزم، تا راه رو پيدا كنم... تا آرامشي كه مدتها بود دنبالش ميگشتم رو در زندگي پيدا كنم...
از پدر گر قالب تن يافتيم---------------از معلم جان روشن يافتيم...
حاجي سلام...
نميدونم چه طور زحمات شمارو جبران كنم...
به خداي احد و واحد زبانم قاصره از تشكر...
حاجي نميدونم چطور عذرخواهي كنم....
به خدا اگه زودتر ميدونستم عمل كرديد و كسالتتون اين قدر حاد هست جلسه رو كنسل ميكردم..
هيچ وقت خودم رو نميبخشم حاجي....
به خدا وقتي پيام داديد و گفتيد عمل كردم و بايد استراحت كنم بغضي عجيب نشست توي دلم...دنيا روي سرم خراب شد...از خودم خجالت كشيدم...ديدم با اين كسالتي كه داريد كاروان مارو به حضور پذيرفتيد و ما هم شرمسار از كارهامون...
شرمساري پشت شرمساري...
خدا اجر اين كار رو هم توي اين دنيا و هم توي اون دنيا بهتون بده و به حق آقا علي موسي الرضا با شهداي عزيز محشور بشيد...
حاجي اگه اشتباه نكنم اون روز كه بهتون پيام دادم توي اين جلسه بوديد...ازتون پرسيدم كه مزار آقا محسن كجاست...و شما بعد از حدود يكساعت كه واسه من يك عمر گذشت جواب داديد بلوك 30-رديف 2 شماره 42
وقتي رسيدم سر مزار هر چي بغض توي سينم بود...
حاجي ...حاجي...
روز اول كه رفتم بهشت رضا...دلم از شب قبل گرفته بود...
دو سه تا از بچه ها و البته از اشخاصي كه انتظار نداشتم يه سري حرفهايي زدن...
من هم سكوت كردم...
به هر حال يكي دو تاشون توي جلسه بودن،و بعد از جلسه نظرشون در مورد بعضي قضايا عوض شد...كاش اون شخصي كه جلودار بود توي جلسه ميبود و حرفهاي شمارو از نزديك گوش ميكرد...
دلم گرفته بود..صبح از ستاد زدم بيرون واسه هماهنگي با اتوبوس و يه سر رفتم مجتمع آيه ها...
اتوبوس رو كه هماهنگ كردم رفتم سمت مجتمع،چون از دو سه ماه پيش كتابهاي"مردي از بهشت"و "نگين تخريب"و "مين هاي دوست داشتني "و"جز لبخند چيزي نگفت"رو سفارش داده بودم،رفتم كتابهارو تحويل بگيرم...
شخصي كه توي مجتمع باهاشون در تماس بودم با وجود مشغله كاري زياد دنبال كتابها بودن و بالاخره دو كتاب اول به دست ما رسيد..
بعد از تحويل گرفتن كتابها پياده به سمت ترمينال راه افتادم و كتاب مردي از بهشت رو ميخوندم...
خدايا اين آقا جليل كي بود...از همون سن كم...دل دريايي داشته اين آقاجليل...از همون سن كم خودشو ساخت...
راسته كه ميگن خدا خوبارو توو اين دنيا نميزاره...ميبره پيش خودش...
يه باره دلم رفت سمت بهشت رضا...
سوار اتوبوس شدم و تا بهشت رضا كتاب رو به نصفه رسوندم...
يه كتاب جيبي كوچيك شعر"پاييز بهاريست كه عاشق شده است"هم با خودم برده بودم...
سر مزار اقا جليل نشسته بودم يه آقايي حدوداً 50 ساله با يه شلوار ارتشي از كنارم رد شد...
يه نگاهي به ما كرد و يه نگاهي به مزار آقا جليل و يه نگاهي به كتابها...
گفت ميتونم كتابها رو ببينم...
سه تا كتاب رو بهشون دادم...كتاب شعر رو داد دستم بعد كتاب نگين تخريب...
كتاب مردي از بهشت رو دستش گرفته بود و داشت به صفحاتش نگاه ميكرد...گفت ميتونم كتاب رو داشته باشم...؟؟؟با اينكه هنوز سه ساعت نشده بود كتاب به دستم رسيده بود و با اينكه هنوز كتاب رو نخونده بودم كتاب رو بهشون دادم...
به آقا جليل گفتم ....ميدونم شرمندم...يعني اينقدر دلتون خونه از دست من كه حتي راضي نيستيد كتابتون رو داشته باشم...؟؟؟
دلم يه هو عجيب گرفت...
اون آقا داشت ميرفت كه...
برگشت...
دست كرد توي جييبش و تسبيحي رو درآورد و داد دست ما...
گفتم اين چيه...؟؟؟
گفت يادگاري از ما داشته باش...
گفتم:خودتون...
رفت...
با خودم گفتم آقا جليل معرفت داره اما تو چي...
تو كه با كارهات،با اعمالت دل شهدارو خون ميكني...
با اين كار فهميدم كه منظورش اينه كه رابطتت رو با خدا بيشتر كن...بيشتر ياد خدا باش ...اين روزها كه داشت رفته رفته به گذشته برميگشتم و...
حاجي بهشت رضا چرا اين طوريه...؟؟؟
يه جور حس و حالي به انسان دست ميده...
نميدونم چرا وقتي پا توي بهشت رضا ميزارم سبك ميشم...
نميدونم چي بگم...
هر بار كه حرم ميرفتم سرمو نميتونستم جلو آقا بلند كنم...تا چشمهام به گنبد طلايي ميخورد سريع سرمو به نشانه شرمساري پايين مياوردم...هر كسي بهتر از اطرافيانش خودشو ميشناسه...بهتر از هر كسي ميدونه چه كارايي داره انجام ميده...شايد اطرافيان نبينن اما خودش و خدا هستن كه...
اين اواخر دل آقارو كه بماند،دل شهدارو هم به كنار دل خونوادرو خون كرده بودم...
حاجي ازابوي و اخوي شهيد نوكاريزي از جانب من حلاليت بطلبيد...
خيلي دوست داشتم بوسه بر دستان ابويشون ميزدم...
اما لايق نبوديم...
معلوم نيست كي دوباره بيايم مشهد...معلوم نيست دوباره لايق دوباره ديدن ضريح آقا و زيارت توي حرم شمس الشموس ميشيم يا نه...
معلوم نيست عمرم كفاف بده دوباره بهشت رضارو ببينم...
خلاصه حاجي بابت تمام كمي و كاستيها و مزاحمتهايي كه ايجاد شد حلالمون كنيد...
خواهشي دارم ازتون...
توي اينترنت هر چي گشتم مطلبي زيادي در مورد شهيد نوكاريزي پيدا نكردم...
اگه امكانش هست توي سايت مطلبي رو همراه با چند عكس از اين شهيد بزرگوار اختصاص بديد...
به اميد ديداري دوباره
التماس دعا
داري منو هم مثل خودت ديونه ميكني
خوندم و اشك ريختم ... به عقب موندگيم ............. شما جوونا جلو زديد
تاریخ:1394,5,4|23:25