ماموریت ؛ 9

بیرجند ؛ هفدهم اردیبهشت 1391 پادگان آموزشی صفر چهار

یادش بخیر، پاییز سال 1361 آموزش عمومی سپاه رو در این پادگان گذراندم

وقتی از من دعوت کردن، به محض شنیدن 04، با کمال میل آمدم

یک جوان محصل بودم، پاهایی که درعمرش به پوتین نرفته بود، همیشه کفشهای کتانی و تابستانی میپوشیدم، بعداز چند روز پام زخم شد،پیش خودم دلیل منطقی یافتم که از فردا پوتین نپوشم، اما وقتی حاجی آخوندی مربی ما دید و دلیلش رو پرسید، زخم پایم را نشان دادم، بعد که دید، گفت:

جوراباتو بپوش ، پوشیدم. پوتیناتو پات کن، پام کردم. بنداشو تا بالا ببند. بستم. خب، برو تو گروهانت

تعجب کردم، انگار نه انگار پای ما زخم شده،هیچ فرقی براش نکرد،اینکه شد همون

چیزی نگفتم ، روزها گذشت و من با همون پای زخمی بسختی تمرینات نظامی رو انجام میدادم

تا بالاخره اونقدر زخم شد و باز خشک شد. تا "پینه" بست

سخت گیری آن مربی و تحمل خودم، از یک دانش آموز، یک نیروی نظامی پوتین به پا ساخت

تمام اون تحملها در سایه ی اعتقادات دینی بود

شما سربازان ، با سربازان نظامهای طاغوتی زمین تا آسمون فرق دارید،جلو کلاه شما کلمه الله است، نه تاج شاه ، لباس شما لباس شهیدان است

قدر خودتان را بدانید، نیت کنید که در سایه ی نیت و اخلاص، هم روح و هم جسمتان ساخته میشود

هر خدمتی ، هر فعالیتی در این مملکت انجام میشود، به برکت حضور شما در این پادگانها و در مرزهاست

بی جهت نیست، که میفرمایند: یکساعت نگهبانی از هفتاد سال عبادت خشک و خالی برتر است

من مخلص و قدر دان شما جوانان و سربازان این مملکتم، دستتان را میبوسم

امروز برای من یکی از بهترین روزهای عمرم بود