درس 18؛  پاتك جزيره. شهيد بي مزار محمود آقايي

خرمشهر، انتهای خیابان کارخانه صابون سازی.مقر گردان غواصی نوح ، بنام اسكله شهید شاکری

قبل از عملیات کربلای 4 ، جمع غواصان واحد تخریب

ایستاده از چپ... حاج آقا رحمانی . شهید نصیری . حاج آقا نظافت . شهید علی وکیلی

نشسته از چپ ... شهید غلامعلی تقوایی .  شهید بی بدن محمود آقایی

*****************************************

به نظر من شهدای آخر جنگ ، مثل شهدای اول جنگ ، خیلی مظلومانه رفتند! اگر چه همه نور واحد هستند

شهید محمود آقایی، یکی از اوناست

جزیره مجنون ، قرارگاه تاکتیکی لشکر 21 امام رضا عليه السلام ، بنام شهید پیله وران

  این روزا خبرایی از تحرکات دشمن میومد

حسب دستور بايد اقدامات تدافعی انجام میداديم، محمود با ما بود، اون روزی که آخرین نماز صبحمون بود

فرمانده، روحیه اش با همه روزای دیگه فرق میکرد، چند بار به سنگر مخابرات رفت و برگشت، ظاهرا با خط درتماس

بود، نگران به نظر میرسید..... تعقیبات نماز رو خونده یا نخونده ، اومد جلو نشست ، بعد یه صلوات آروم

 برادرا ...  روزی که منتظرش بودیم، رسید، از خط خبر اومده، دیشب بچه های گشتی شناسایی، تعداد زیادی قایق پراز نیرو، تو آبراهها،

که آماده ی حمله به مواضع ما هستن، گزارش کردن

 سریع آماده بشید، تجهیزاتتونو بردارین ،راه بیفتیم، که فرصت نیست !!     ه 

پریدیم عقب وانت، طرف خط ........   ه

نزدیکیهای خط ، صدای درگیری و تیراندازی های متناوب میومد، دیگه با ماشین نمیشد جلو رفت

پیاده شدیم ، از بقل جاده ی هور بطرف خط، با عجله ی تمام به راه افتادیم 

هوا روشن شده بود

 مجروحانی با بدن غرقه در خون برای فرار از اسارت در حال عقب رفتن بودن. میگفتن

نامردا  اومدن ، خط رو شکستن ، الان رو جاده ان دارن جلو ميان

 مجروح بعدی:یا حسین...برید جلو،خدا یارتون،کربلا،اینجاست...یا حسین... هرکدوم یه ذکری داشتن      

 توی تمام مدت جبهه، چنین صحنه هایی ندیده بودم

واقعا کربلا بود

جایی رسیدیم که جنگ سنگر به سنگر و تن به تن بود، چند لحظه ای نگذشت، یکهو متوجه شدم هیچکس اطرافم نیست

سنگرای جلو و پشت سر همه بعثیا بودن ، محاصره شده بودیم

مقاومت هیچ فایده ای نداشت

برای فرار از اسارت و حفظ جونمون، مجبور شدیم زدیم به خشکیهای هور، لابلای نیزارها، خیلی مواظب بودیم جهت رو گم نکنیم

نیزارها رو که قبلا سوخته بودن، باقیمونده ته نی ها، تیز بود، و مثل ميخ از زمين زده بود بيرون، روهمونا مجبور بودیم بدوییم

بیاد فرزندان امام حسین علیه السلام، که روی خارها میدویدن

بعضی از بچه ها نجات یافتن، بعضی راه را گم کردن و مجبور به تسلیم شدن و بعضی هم مثل

محمود آقایی ، هیچ خبری ازش نشد ، که نشد

**************************************

حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز  ***  فتاد در سر دلبر هوای میخانه

خرمشهر. مقرگردان غواصی نوح. قدمگاه شهیدان مظلوم غواص

زمستان 1390

ای که در کوی خرابات مقامی داری 

ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز *** فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

ای صبا سوختگان بر سر ره  منتظرند *** گر از آن یار سفر کرده پیامی داری