نشاط 17 ؛    موتور دنده ای .... 1

خدا در این شب جمعه ، بیست و سوم ماه رجب ، همه ی رفتگان شمارو بیامرزه

بابای خدا بیامرزم، سالها بود که، یه موتورگازی تستی، داشت،قدیما مردم خیلی قانع بودن

مرحوم کربلایی محمدحسین دلبریان،  پدر دانش آموز شهید مجید دلبریان

 

 با همون میرفت مغازش، ظهرها که برمیگشت ، صدای ترتر موتورش از فلکه مرکزی کاشمر به خونه میرسید، بدو بدو میومدم ، در حیاط ، تا هنوز که داخل نیومده ، منو یه گشتی، یه دوری ، با موتور بده

 گاهی وقتا دیر که میرسیدم، میومد توُ، خاموش میکرد و بهانه میآورد، باشه فردا، حالا دیگه خاموش کردم

خیلی وقتها هم  قهر کردن، جواب نمیداد، تو دلم میگفتم

انگارهواپیما ست که خاموش کردم !! خُب، یه رکاب بزن ، دوباره روشنش کن

 دماغ مارو نسوزُون

چه روزها که تا عصر، به خاطراین، نهار نمیخوردم ! اما کی توجه داشت !  بی محلی والدین از یطرف ! فشار گرسنگی هم ،یطرف! بلاخره مجبور میشدم ، برای حفظ جان!! سر یخچال رفته ..... و  

بابا هم !!!!  باباهای قدیم  

خدا بیامرزش ، لوسمون نمیکرد. حتی نمیذاشت دست به موتور بزنیم! تا چه برسه سوار بشیم

گذشت تا اینکه یه موتوردنده ای 80 ایران دوچرخ ، جایگزین اون موتور گازی ترتری شد

 

عکس تزیئنی ست

باور کن، انگار ماشین بنز خریده بودیم... ولی کاش نخریده بودیم، حالا آخر میفهمید چرا

همین الان که دارم تایپ میکنم، همون حس به من دست داد.... وای، سوار شدن بر اون موتور، چقدر لذت بخش بود

اما همراهش یه چیزایی عذابم میداد، که لذتهاش رو در کامم تلخ و بدمزه، یا هم زود از بین میبرد 

روزای اول روشن که میکرد، درجا  گاز میداد، اما موتور حرکت نمیکرد

هنوز تو عادت همون موتور گازی بود، متوجه که میشد، میذاشت دنده یک... گاهی هم کلاج رو یکهو ول میکرد... سر موتور یک متر از زمین بلند میشد ...!!!  خدابیامرز، حسابی جا میخورد

چقدر که حرص نمیخوردم، خُب کلاجو، کم کم ول کن...... مگه گوش به حرف ما میداد

اگه چیزی هم میگفتم ، میگفت: برو یره ، چغوُک امسالی مِخَه، به چغوُک پارسالی چیزه یاد بِدَه

یعنی اینکه چون من عمرم از تو بیشتره !! پس تو که بچه ی من هستی، نباید بمن چیزی یاد ِبدی

تا میرفت، برمیگشت، مادرم چه جوشی میزد....همون موتورگازی خوب بود، موتور دنده ای میخواست چکار!!! اما مگه جرات داشت ، به بابا بگه !! با خودش نجوا میکرد..... بیشتر هم تقصیر من بود... هی میومدم ... ریز تموم اتفاقات رو نقل میکردم... او هم دقیق گوش میداد و قصه میخورد

یکی نبود بگه ، خُب  بچه جان، چکار به این پیره زن داری؟! که هی، جوشش میدی

یه لحظه هم دیر میوُمد، مادر چادر بسر، هی میرفت دم در ، هی برمیگشت

مواظب بود بابا هم نبیندش ، والا هیچی دیگه

صد رحمت به همون موتورگازی ترتری، لااقل از مغازه که راه می افتاد، متوجه میشدیم و دست و پامونو جمع میکردیم... اما از وقتی این موتور دنده ای بی سر و صدا پا تو زندگی ما گذاشت، یکهو میدیدیم، بابا وایستاده، نگاهمون میکنه!! چه روزها که ، مچموُنو، میگرفت ... و ساعتها محاکمه و بازخواست

از آخر با کلی ضمانت اینو و اون، و سپردن تعهد نامه....سر سفره مینشستم و کوفت میکردم

این موتور دنده ای شده بود، بلای خُونه ی ما  و سوهان عمر من

چه گرسنگی ها که نکشیدم، چه کتکها که نخوردم ، چه بازخواستها و جریمه ها ...که نشدم

با من باشید

این قصه سر و ته درازی دارد