عبرت 15؛  پیام مبعث ، مهمات جبهه 2 

ضمن تبریک عید مبعث ، امید که هر چه بیشتر به اهداف بعثت آشنا و با دستورات دین اسلام مانوس وعامل شویم

هر چند سخن دانی، دُر است، حرف طفلی را شنیدن ، بس طلاست

شیخونا، این خرقه ی، خوددانی بینداز! گوش کن. گر که گویی خود میدانم همه، ای بسا هیچ نا، دانی همه

-------------------------------------------------- 

بعثت اسلام ، اقیانوس کرامت ها و درسهاست، اگر بخواهیم از آن اقیانوس بنوشیم، قطره قطره است

راههای طولانی را، قدمهای محکم ، کوتاه و مستمر میپیماید

 راه آسمان را، اززمین نشان دهیم! نه از اون طرف، از معراج !!! ه

هدف بعثت  >> جذب حداکثری

پیام  بعثت>> عروج انسانها، از زمین به آسمان است، از خاک به افلاک

 بعثت،  برای تمام انسانهاست، از هر نژادی با هر نگاهی و با هر..........ه

ریشه ، اساس و فنداسیون بعثت ، محبت ، به تمام موجودات است

ای رسول ما، تو فقط پیام ما را ابلاغ کن، قرار نیست کسی را به زور به بهشت! یا جهنم ببری

-------------------------------   

رسول بزرگوار اسلام ،قبل از رسالت ، در بین مردم ، معروف بود به ، محمد امین

فرمانده لشکرها در جبهه ، قبلش تک تیراندازها ، فرمانده دسته و فرمانده گروهانها و گردانهای،خوبی بودن

خداوند انسانی را برگزید، که سابقه ی درستی داشت، در بین مردم بود، وقتی اعلام رسالت شد

مردم جا نخوردن

-------------------------------------------------

احترام به استعدادهای مردم ، ولو کافری که شرور نبود و به اسارت مسلمونا در آمده بود 

  به فلان زبان مسلط و به تخصصی آشنا بود ، پیامبر فرمودند

اگه چند نفر از مسلمانان را آموزش دهی. آزادی

-----------------------------------------------------------

چند نفر از کفار رو که قرار بود اعدام کنند، پیامبر یکیشونو صدا زدن و آزادش کردن! اصحاب:: مگه قرار نبود اعدام بشه

جبرئیل بر من نازل شد و خبر داد :: او در شهر و دیار خود، آدم باغیرت ، با سخاوت، با محبت وامانتداریست

--------------------------------------------------------

رئیس قبیله ای با ابهت وتکبر وارد شد و با ناراحتی و جسارت ... صدا میزد

کجاست این شخصی که دم از رسالت میزند و خود را رسول خدا میخواند و بتهای مارا،عقائد مارا...باطل میداند

افسار اسبش را گرفتن، پیاده شو برادرم، اینجا قبیله ی مسلمانان است، خسته ای ! از راه دور آمده ای! او را به داخل بردن! پس از نوشیدن و رفع خستگی

 پس کو این  محمد ..........  خودم هستم برادر... بفرمایئد  

با تعجب ، چشمانش از حلقه بیرون میزد! تو محمدی ؟! تو رسول خدایی ؟ تو ریئس این قبیله ای؟

آری برادرم

پس چرا اینجوری ؟ افسار اسبم رو گرفتی ؟ هر چی جسارت کردم! محبت کردی؟ اصلا نه خدمتکاری داری؟ نه برده و نوکری داری؟ خودت از من پذیرایی کردی! روی زمین کنارم  نشستی

اینها همه دستور همین دینی ست، که من به رسالتش برگزیده شدم، من رسول خدای یگانه ام، اما عبدو بنده ی اویم

من فرمانروای  قبیله ام نیستم، من راهنما ، معلم و دلسوز تمام قبیله هایم

هیچ اجباری هم در پذیرفتن و یا نپذیرفتن اسلام، از تو ندارم، من مسئولیتی از طرف خدا دارم که همه را آگاه سازم 

با دیدن و لمس کردن درسهای اسلام و شنیدن دو کلمه حرف حساب و منطقی، ایمان میآورد، بخاک می افتاد

اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله

نوکرتم محمد ، الان رفتم که قبیله رو دربست بیارم... فوج فوج به اسلام گرویدن

پیام بعثت را هر کس گرفت ، به خاک افتاد و پیروی کرد، آن سیره را

*****************************

شهدا ،پیام بعثت را خوب گرفتن .......... گردانهای جبهه ، شبیه قبائل رسول الله بود

وقتی پدرم اولین باردر جبهه، آقا جلیل رو دید و در سفری کوتاه تا خرمشهر برا بازدید رفت و برگشت، به محض اینکه منودید،پرسید

این آقا کیه ؟؟ گفتم : آقا جلیل، فرماندمونه ..... جلیلی که میگفتی، همینه ؟ آره ،مگه چی شده

اشک تو چشماش حلقه زد گفت : خیلی با معرفته ، خیلی مرده

در طول سفر، که برا بازدید، رفتیم خرمشهر و برگشتیم، یه جا ندیدم، جلوتر از بقیه، یه لیوان آب بخوره، هیچ جا بدنبال رفاه خودش نبود، هر کس بی صبری میکرد، از راننده ها ، پدر مادرا.... دو کلمه میگفت، همه ساکت میشدن ... چون خودش نمیخورد... همه عاشقش شدیم

بمن سفارش کرد: ازت راضی نیستم، اگه به حرفش گوش ندی

تا عمر دارم و زنده ام، مخلص آقا جلیلم