شلیک 28 ؛  شادی های یک طرفه

توی جشن ولادت امام؛ شرکت میکنم  ، اما توی زندگیم راهش نمیدم

مهدی فاطمه ،  الهی فداش بشم ، فقط تو مهدیه

حسین جون ، فقط در محرم !!! یا در کربلا !! بقیه سال چی ؟؟؟  حسین کجای زندگیمه ؟؟

خدا هم ،صاحب همه ی اینا !! فقط تو مسجد !! تو کعبه !! ایام حج. دیگه ، تو اداره !! تو مغازه !! تو تالار ! تو خونه!ه

شهدا چی ؟؟ شهدا هم، تو شلمچه ،طلاییه ...قبرستونا، فقط ایام راهیان نور...یا هر وقت گذرم بخوره! یه گریه ! یه توسل!ه

خلاص

نه تفکری ، نه تعقلی و نه یه کوچولو تحولی در رفتار و کردارم ، دیده نمیشه

آخرم  برمیگردم  تو دانشگاه ! تو خوابگاه ! تو خوونه ! تو اداره ..... باز روز از نو

محصور شون کردم در زمان و مکان

دین داریمم ، فصلی !! مقطعی !! مراسمی

با خودم با حالم !! با زن و بچم !! با ماشین و خوونم !! با پست و مقامم ... زندگی میکنم

بدبختی اینه که هر طور هم که خودم میخوام ! زندگی میکنم ! نه طوری که اونا گفتن

هر جا هم که میمونم ، مثل لاستیک زاپاس !! میرم سراغشون

حاضرم برای امام زمان، ده تا بستنی، برا امام حسین، چهار تا بشقاب شوله !! بخورم

ولی یه نگاه ، یه لذت حروم  رو، ترک نکنم ! یه معذرت خواهی ! یه لبخند ! یه گذشت ! یه کمک

بخاطر خوشحالی و گل روی آقا امام زمان عجل الله ، انجام نمیدم

جان دلبریان، خودتو مسخره نکردی ؟؟

مسخره که چه عرض کنم