شلیک 48  ؛ ناگفته های جنگ به روایت فابریک در هشت روز

دفاع مقدس 4

بسیجی، رزمنده ی جبهه ،،،، مظلوم همیشه ی شهر

در ایران >> زمان جنگ

تا وقتی فرمانده ی گردان، طرف جبهه میرفت! فرمانده بود

طرف شهر که  برمیگشت ، فقط بابای خونه بود

توی شهر زیاد او رو نمیشناختن!! تحویلش که نمیگرفتن! گاهی زخم زبونهایی هم میزدن! تو ادارات...! بماند

بعدازماهها حضور در جبهه ی جنگ، وقتی برا تازه کردن، آب و هوا مرخصی میومد، از بی مهریهای اطرافیان! طئنه ها و .... دلش باز که نمیشد! بیشتر میگرفت ! مرخصیش تموم نشده بود ! به جبهه برمیگشت

در عراق >> زمان جنگ

فرمانده ی گردان، که بماند، یک سرباز، هر جا وارد میشد، همه به او احترام میگذاشتن

راننده ی تاکسی موظف بود، به محض روئیت مسافری با لباس نظامی،جلو پای او ترمززده،هرکجا خواست! او رو برسونه

کنترل چی سینما، به محض روئیت یک سربازجبهه، او رو دربهترین صندلی مینشاند و اگه صندلیها پر بود، یه نفرغیرنظامی رو ازجاش بلند میکرد! و صندلی رو به سربازی که از جبهه، برا استراحت، به مرخصی آمده بود، میداد

رزمنده ی ایرانی، با دلی پرخون،قلبی محزون!به پشت خاکریز بازمیگشت! با کمترین امکانات می ایستاد! ودم برنمی آورد 

سربازعراقی، درحالی که خستگیشو گرفته بود! تازه نفس! به سنگرهای امن، که غرق امکانات رفاهی بود! برمیگشت

و شوق میکرد، دوباره به شهر برگردد