اسفند ماه سال 1363 دو شب مانده بود به عملیات " بدر"

در يك سنگر اجتماعي تو جزيره مجنون، حدود سی چهل نفر از بچه هاي تخريب مستقر شديم

نیمه های شب از رفت و آمد بچه ها بیدار شدم ، پا شدم نشستم ،دیدم خیلی از بچه های دور و برم نیستن، جا خوردم،نکُنه رفتن

عملیات،من جا موُندم، از سنگر زدم بیرون، زیر نو مهتاب، چند دستگاه تریلی و تعدادی نیرو مشغول خالی کردن پلهاي شناور بودن

جلو  رفتم ، دیدم بچه های تخریبن ...!!!  آقاجلیل هم رفته بود بالا ، پلها رو یکی یکی میداد پایین

تعجب کردم، این موقع شب، تخلیه بار اين تريلي ها توسط  تخريب چيان و غواصان ....!!!؟؟؟

ما كه نیروی تخصصی تخریب چي و غواصيم 

آقا جلیل هم یه فرمانده گردان خط شكن ... فردا شب قراره اين نيروها عمليات كنند ... بايد الان استراحت ميكردن

تخلیه پلها به ما چه ربطی داره...!!؟؟

 آقا جليل وقتي صداي گلايه راننده ها رو ميشنوه كه نيرو براي تخليه پلها ندارند

بدون اينكه به كسي چيزي بگه از سنگر ميزنه بيرون و يك تنه شروع به خالي كردن پلها ميكنه

بايد تا قبل از روشن شدن هوا به لحاظ رعايت مسائل امنيتي، پلها استتار و از ديد دشمن مخفي و تريلي ها از جزيره خارج ميشدن

بچه ها هم که متوجه میشن، یکی یکی ميآن به کمک آقا جلیل

میخواست باشی تا ببینی رانندها چطوری با احترام به  آقا جلیل با اصطلاحات خودشون تشکر میکردن

نوکرتیم به مولا ، غُلوُمِتیم ، خاك پاتيم ، خیلی چاکریم  

نشستن پشت فرمون ترمز دستی رو خوابوندن و با خوشحالي  گازشو گرفتن، از جزيره رفتن بيرون

چیزی به نماز صبح نمونده بود ... بچه ها براي وضو  طرف تانكر آب ميرفتن