ماموریت 20 ؛ هنرستان جهان پهلوان تختی. ظهر 20آبان91

وارد هنرستان شدم. همه با انرژی، شاداب، شوخی و بگو بخند

مدیر صدا میزد: بفرمایید توی نمازخونه ... آها شما ... آره شما... کجا میری

از در سالن داشت خارج میشد، بره تو حیاط، به بهانه دستشویی

احساس کردم، اینا زیاد طالب حرفای من نیستن

اما مثل بعضی ها واقعا در اشتباه بودم، هر وقت غافل شدم و تنها بظاهر جوونا قضاوت کردم، حتما بعدش پشیمون شدم

به خودم قول دادم دیگه تکرار نکنم

ده دقیقه از صحبتم نگذشته بود، که همه با اشتیاق و علاقه گوش میدادن ... گاهی هم برق اشک رو در چشمان اونا میدیدم

آی جوونا، آی دانشجوها

ما یه دشمن مشترک داریم، حسوده، نمیخواد ما قوی بشیم، مستقل بشیم

گوش به حرفای لغو رسانه های بیگانه ندید، اونا برای همه ی ما حرف درست میکنن

حتی برای "هنرستانی ها" !!! یکهو یه نفر از آخر به تایید حرف من، گفت: آره میگن

هنرستانی ها، درس خون نیستن ... استعداد نداشتن که اومدن هنرستان

آی  جوونا، مثل جهان پهلوان تختی باشید

کشتی گیر. ورزشکار. زیاد داشتیم، اما چرا همه "تختی" نشدن

رمز جاودانگی و بزرگی  "تختی" رو اگه پیدا کردید و شما هم رفتید، ابدی خواهید شد

یه خواهش و درخواست از شماها دارم

هر روز صبح که وارد هنرستان میشید

دستتان را بر سینه گذاشته، رو به حرم امام رضا علیه السلام سلام دهید و دعا کنید به یاران برسم