نشاط  23 ؛ گریه ، خنده

زمستان سال 1363 زیباکنار، آموزش غواصی

زمستون! هوای سرد شمال! بارش برف! دریاچه خزر! بدون هیچ امکانات گرمایی! نه رختکنی و نه آب گرمی

نه تغذیه ی درست حسابی. ..مربیان سخت گیر و سمج شمالی

ما رو بگو، اصلا فکرشو نمیکردم، این بچه های شمال، بتونن حال منو بگیرن...ولی گرفتن

همه ی اینها به کنار... آموزش و تمرین غواصی در شب! قوض بالا قوض شده بود

به قدری کراهت داشتم، که حاضر بودم، تا بغداد پیاده برم! ولی شب، تو آب نرم

من هر جا که تا حالا رفتم، از بس سرسفیدم، نرسیده با همه پسرخاله میشدم

اونجا هم چند روزی از ورودم نگذشته بود،که با همه مربیان ومسئولین آموزشگاه صمیمی شدم

کپسولای اکسیژن رو پر میکردم

وسایلوغواصی رو جمع و جور میکردم و سر کلاس میبردم ... خلاصه بیکار نمینشستم

گاهی هم کارای فرهنگی میکردم

یه شب که نوبت تمرین گروهان ما بود، یادمه شب جمعه بود، هوا هم تا دلت بخواد سرد،نماز جماعت که تموم شد

اعلام کردن گروهان2 بیرون به خط شن

انگار آب یخ ریختن روی سرم

یکهو به ذهنم رسید، امشب شب جمعه ست! یه مراسم دعای کمیل راه میندازم

تا دعا تموم بشه ، بچه ها  از تمرین برگشتن

سریع پریدم، جلو صف کنار آقای شکرالهی، مسئول آموزش، طبق معمول یه طرح دادم

وقتی بهش پیشنهاد کردم، از دل و جون پذیرفت

وای که چقدر حال کردم، میخواستم شکرالهی رو ببوسم، ولی گفتم: نه، ممکنه، بو ببره و لو برم

میکروفونو برداشتم و شروع کردم

اللهم صل علی محمد وآل محمد ....... به کمک یکی دیگه از بچه ها دعا رو شروع کردیم

اما به تنها چیزی که فکر نمیکردم، دعا بود

به نقشه ای که کشیده بودم و حالا هم گرفته بود....... حال میکردم

گاهی هم که وجدانم به سراغم می اومد، جوابشو میدام

حالا یه جلسه اگه نرفتم، آسمون که به زمین نمیاد، بعد جبران میکنم

اصلا مگه، خود مسئول آموزش، اجازه نداد!؟ خب حله دیگه

آخرای دعا بود که ..... یکی از بچه ها یواش بیخ گوشم گفت

آقای شکراللهی، لب آب منتظرته

چی!؟ شکراللهی!! ... منتظر من!؟ ... آب تو سرم خشک شد

لحظه ای بعد، لباس پوشیده! فین بدست... لب آب کنار شکرالهی ایستاده بودم

همه یه طرف، تیکه پرونی های بچه ها،  یه طرف

اون شب، چه خنده بازاری راه افتاد!! هم بچه ها رو گریونده بودم و هم الان میخندوندم

 هم دعا خوندم، چه دعایی !! و هم آب رفتم، چه آبی