نشاط 24 ؛  خواستگاری 

امیر نظری ، معاون گردان غواصی یاسین ، اولین شهید غواص در عملیات کربلای5

امیر ،خیلی شوخ طبع و پر تحرک بود

جدی ترین افرادحتی مسئولین درهرسطحی که بودن ،چند دقیقه نمیگذشت ،باهاشون شوخی میکرد ومیخندُوندِشوُن،هیچگونه بی احترامی هم تُوشوخیاش نبود

یه روزتوجبهه،توجمع خودمُونی،جریان خواستگاریشو تعریف میکرد،از خنده روده بُر شدیم

 

ازراست،شهیدرضانظافت،شهیدامیرنظری،حاجی آخوندی،خودم.اهواز.سال شصت وچهار- قرارگاه شهید وزین. مقر واحدتخریب

میگفت : یکی از اهالی مومن ومورد اعتماد محل ،که میشناختمش وباهاش سلام و علیکی داشتم ،فهمیدم یه دختر مومنه ی دم بختی داره، تو یکی از مرخصی هایی که از جبهه اومده بودم ، یه روزپا شدم ،به نیت خواستگاری ،رفتم خانه ی حاج آقا.تا مقدمات وهماهنگی های اولیه رو انجام بِدَم  

بعد سلام و علیک باحاج آقا ،که قرار بود پدرخانُومم بشه

گوشه ای ازهال ،دو زانو و سر به زیر نشستم ،حاجی، سینی چایی بدست،چند دقیقه بعد برگشت،هنوز ننشسته بود،من هم معطل نکردم، بدون هیچ مقدمه ای گفتم :

ببینید حاج آقا ،پسرودخترکه بزرگ میشن وموقع ازدواجشون میرسه، باید عروس وداماد شن، حالاهم ،برای امرخیرخدمتتون رسیدم،دخترتوُن روبه من میدید؟

حاجی که یکهو این حرفُو شنید، شوکه شد،دست و پاش به لَرزافتاد،نزدیک بود سینی چایی از دستش بیفته، زود پا شدم ازش گرفتم

کناری نشست : لااله الله .... استغفرالله ربی و اتوب الیه ،همینطور، هی از این استغفارها میکرد

سکوُت عجیبی حکم فرما شده بود،من هم دل تو دلم نبود، ازاو بیشتر میلرزیدم؛ البته لَرزمن ازترس بود

یا ابولفضل،چه عکس العملی میخوادنشون بده،مُیمردَم و زنده میشدم،یک چششمم به دربود،یکی به حاجی،آماده فراربودم

یکهو گفت: آخه پسرجان،هرچیزی یک رسم ورسومی داره،آدم که اینجوری راه نمیفته بره خواستگاری!یه بزرگتری!

گفتم :حاج آقا، بزرگترازمن توی خُونه هیچکی دیگه نیست، بچه ی بزرگشُون مَنَم!

بااَخم گفت:چاییت رو بخور،پا شو بُرو،هنوز که،حاج خانُوم نیومده

گفتم : مادرعروس خانوم رو میگید ؟؟!!

تا اوُمدم چیزی بِگَم ،درحالی که داشت پا میشد،یه دادی سرم زد، پاشو، پاشو برو، والا

من هم که ازقبل آماده فراربودم ،مثل برق پریدم کفشامُو پوشیدم ،زدم بیرون

عجب دوره زَموُنه ای شده ها! آدم نِمتُونه با مردُم حرف درست و حسابی بزنه

چند روز بعد هم ،آرزو به دل اوُمدم جبهه

تا ببینیم خدا چی میخواد، باز تا مرخصی دیگه

گفتم : باز هموُنجا میخوای بری؟؟

گفت: برو بابا ،اگه اینبار بُروم ، با حاج خانوُم دوتایی دُنبالم میکنن

یک آهی کشید ، گفت: چیزی که زیاده، دختره ، جوُون خوبی مثل مو کَمَه.

آخرش گفت: حالا شماها هیچ کدُمتوُن خواهر نِدَرِن

بچه ها ریختن سرش ،چه خنده بازاری راه افتاد.به محض ورودآقاجلیل،همه ی این حرفا تعطیل میشد

خدا ، بر درجاتش بیفزاید

بعدها فهمیدم، تمُوم این حرفا برا این بوده که بچه هارو شاد کنه که درفضای معنوی واحد تخریب افراط نشه

عجب روان شناسی بود امیر