روزنامه امتداد

ده ثانیه پس از شهادت!/مصاحبه با علی دلبریان، غواص و جانباز دوران دفاع مقدس و عضو گروه تخریب لشکر 21 امام رضا (ع)


پدید آورنده : علیرضا کمیلی ، صفحه 23

اشاره: هر چه دکمه اف اف را فشرد در باز نشد و خود، مجبور شد بیاید و در آن هوای سرد زمستانی درب خانه را بگشاید. وقتی وارد شدم شرمنده تر شدم که او با پایی که از مچ قطع شده و راه رفتن اش را به سختی انداخته، مجبور به این کار شده اما چه سود که در باز نشده بود و ظاهرا پسرشان هم نبود تا آن کار را انجام دهد. طبقه پائین خانه را کلا تبدیل به حسینیه شهدا و مرکز شهدای غواص کرده و در و دیوارش را پر از جملات و تصاویر شهدایی که بعضا نام شان را در زمره شهدای شاخص مشهد شنیده بودم. پیش تر خاطره گویی پرسوز و شنیدنی آقای دلبریان را در شبکه یک دیده بودم و استقبال از آن توسط مردم را. از همین رو شنیدن دیگر خاطراتش با آن بیان جذاب و لهجه غلیظ مشهدی، برایم مغتنم بود. از ثبت و نشر خاطراتشان پرسیدم که گفت همه خاطراتش را آقای صدوقی که از فعالان دلسوز عرصه ثبت خاطرات جنگ در مشهد است، گرفته و برای چاپ به بنیاد داده، ولی هنوز اقدامی نشده است. از استقبال مردم راضی بود و تنگ نظری برخی دوستان دلش را سوزانده بود، ولی بر راهی که شروع کرده بود، یعنی انتقال پیام جنگ به نسل جدید مصمم بود و پرامید. خیلی خاطره داشت، اما بحث به «بدر» کشید و از تشکیل گروه غواصی. آنها را بی کم و کاست بخوانید.

تشکیل گروه غواصی

قبل از عملیات بدر، تازه آموزش تخریب مان تمام شده بود و از سایت چهار و پنج که در قرارگاه شهید وزین اهواز، بین پنج طبقه ها و 92 زرهی انجام شد، آمده بودیم که شهید محمدرضا نظافت فرمانده تخریب لشکر 21 امام رضا(ع) من را صدا زد. داخل دفتر فرماندهی تخریب رفتم. گفت حاضری توی مجموعه فرماندهی کار کنی؟ خوشحال شدم و جواب مثبت دادم. گفت: یک ماموریت حساس هست، می روی؟ گفتم: هر چه شما امر بفرمایید. پرسید: شنا بلدی؟ گفتم: بله. گفت: چقدر؟ یعنی می تونی از یک رودخانه رد بشی؟ کمی جا خوردم که آیا از عهده این ماموریت برمی آیم یا نه و پاسخ دادم: بله، تا این حد را می توانم! گفت: پس برو، آماده شو تا خبرت کنم. من و شهید نظری و آقای مهدی سعیدی نژاد از تخریب رفتیم به فرماندهی لشکر 21 که در سه طبقه های 92 زرهی بود. آقای اسماعیل قاآنی پایین آمد و پشت ساختمان ها با ما صحبت کرد و گفت که شما به عنوان نماینده این لشکر دارید به این ماموریت می روید. حواستان جمع باشد. کارتان را درست انجام بدهید. ما هنوز هم نمی دانستیم کجا داریم می رویم. ماشین آمد و ما را به قرارگاه خاتم برد. از تیپ و لشگرهای دیگر هم آمده بودند. سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم. نمی دانستیم ماجرا چیست، ولی سوال هم نمی کردیم. سر از زیباکنار شمال درآوردیم و در سرمای بهمن ماه سال 63 آموزش غواصی دیدیم. چند مرحله هم بود. مرحله سطح یا اسکین دایوینگ و مرحله اسکوا که داخل عمق با کپسول است که در مرداب انزلی و با سرمای شدید زمستان، تمرین کردیم.

آموزش های غواصی

آقای هشیاری، فرمانده یگان دریایی بود. آقای شکراللهی، مسئول آموزش غواصی و آقای ابراهیمی و کسی دیگر به نام حمید که فامیلی اش یادم نیست هم مربی های آموزش مان بودند. کار توی آب سخت و نفس گیر است. یک شب به آقای سعیدی که صدای خوبی هم داشت و مداحی می کرد، گفتم: مهدی جان! امشب یک دعای کمیل برگزار کنیم. آن شب نوبت گروهان ما بود که توی آب برود. می خواستم این طوری از زیر کار در بروم. آن موقع با آقای شکراللهی دوست شده بودم و مثلا در پرکردن کپسول های هوا کمک می کردم. می خواستم آن شب را جیم بشوم. گفتم: امشب دعای کمیل بخوانیم؟ گفت: عیبی ندارد. نماز را خواندیم و دعا را شروع کردیم. گروهان ما هم رفت و شامش را خورد و صدای از جلو نظامشان می آمد که معلوم بود می خواهند برود به سمت آب، ولی نمی رفتند. با خودم گفتم: نکند این قدر معطل کنند که دعایمان تمام شود. آقای سعیدی خبر نداشت و طرحش را من ریخته بودم. بالاخره دیدم گروهان رفت و دعا هم تمام شد و من گفتم: خدا رو شکر! ما از آب امشب فرار کردیم. رفتیم شاممان را گرفتیم و داشتیم توی آسایشگاه شام می خوردیم که دیدم یک آقایی با عجله آمد و گفت: آقای دلبریان! آقای شکراللهی می گویند بیایید. همین جمله را که گفت: غذا توی گلویم گیر کرد. گفتم کجا؟ گفت: لب آب منتظر شما هستند. گفتم: خب، شما برو ما می آییم. گفت: نه. گفته برشان دار بیار. دیدم مثل این که راه فرار نیست. آمدیم لب آب. دیدم همه لباس غواصی را پوشیده اند و به خط شده اند و منتظر ما هستند. آقای شکراللهی تا ما را دید، گفت: بدوید لباس بپوشید، بیایید. رفتیم توی کانتینر و لباس ها را عوض کردیم. وقتی آمدیم توی صف، بچه ها شروع کردند به تیکه انداختن. یکی می گفت: قبول باشه. یکی می گفت: حاج آقا التماس دعا. ما را دعا کردید؟ بعد فهمیدم این بچه های ناقلا این قدر از ما گفتند که شکراللهی گفته بروید دنبالشان. شرایط خیلی سخت بود که ما این کارها را می کردیم، یعنی وقتی به پشت می افتادیم توی آب خزر، صورتمان که از آب بیرون بود، یخ می زد. تا حدی که بخار آبی که از بینی مان خارج می شد، روی صورتمان یخ می بست. یک شب هم ما را به انزلی بردند و در عمق ده دوازده متری با قطب نما کار کردیم.

تقریبا از اکثر لشکرها هم توی آن دوره، نیرو بود. از لشکر امام حسین(ع)، لشکر ولی عصر(عج)، لشکر عاشورا، لشکر علی بن ابی طالب(ع) و خیلی های دیگر! خلاصه، از شهرهای مختلف رفقای خوبی داشتیم که بعضی شان مثل آقای مستخدمی از لشگر قزوین و محمدرضا میرزایی از بچه های باصفا و نازنین اراک، شهید شدند. بعد از عملیات بدر به خانه شان تلگراف زدم که حال محمدرضا چطوره که جواب آمد شهید شده. هنوز آن تلگراف و عکس های آن بچه ها را دارم.

آموزش بلم رانی

بعد که آمدیم، لشگر 21 بچه های تخریب را به «شط علی» برد و آن جا بلم رانی را آموزش دیدیم که یک کار تخصصی بود. اوایل مدام توی آب می افتادیم. معمولا با شهید مجید غفوری توی یک بلم بودم که کربلای چهار شهید شد و برادرانش حمید و وحید هم شهید شدند. مدتی هم در تخریب با آقای سعید فانی و دیگران بودیم و بعد هم با فرمانده عزیزمان شهید جلیل محدثی فر که آن زمان معاون تخریب بود و بعدها فرمانده گردان یاسین شد، بودیم. خلاصه، از صبح تا ظهر توی آبراه های هور بلم رانی می کردیم و چون مسئاله اطلاعاتی بود، قرنطینه شده بودیم. آموزش نی کشی را دیدیم که بتوانیم با بلم وارد نیزار هم بشویم. خیلی ورزیده و قوی شده بودیم و واقعیت هم این بود که جدی کار می کردیم و مدام آموزش می دیدیم. بعد هم آماده عملیات شدیم که فکر می کنم اولین عملیاتی بود که در این گستردگی از غواص استفاده شد.

ما را شبانه به قرارگاه شهید آزادی، در نزدیکی هور آوردند و وارد یک سنگر اجتماعی شدیم. نیمه های شب بود که دیدم دارد سر و صدا می آید. به بیرون سنگر رفتم و دیدم هفت هشت تا تریلی پارک کرده اند و بچه ها دارند پل های نفر رو عملیات را خالی می کنند. رفتم جلو. دیدم شهید جلیل محدثی، معاون تخریب دارد پل ها را خالی می کند. گفتم: برادر جلیل! شما چرا؟ فهمیدم ظاهرا ناهماهنگی شده و کسانی که قرار بوده پل ها را تحویل بگیرند، نیامده اند و راننده هم آمده و سر و صدا راه انداخته که سریع تر پیاده کنید. جلیل هم آمده بود و ماجرا را که دیده بود، شروع کرده بود به کمک. من ناراحت شدم و گفتم این کار به ما ربطی ندارد، ولی دیدم او دارد کار می کند که شرمنده شدم و کمک کردم. جلیل گفت: فرقی نمی کند. عملیات مال همه است. این تریلی ها اگر این جا بمانند فردا صبح هواپیماها می آیند برای شناسایی و عکس می گیرند و گزارش تردد اینها باعث لو رفتن عملیات می شود. چند تا تریلی را پیاده و بارشان را دپو و استتار کردیم. تا فردا ظهر در همان قرارگاه ماندیم و بعد از ظهر، چند تا ماشین اشمیت آمد و ما را به جزیره مجنون برد و به پت 9 رفتیم (به خاکریزهایی که داخل آب می زدند، پت می گفتند.) داخل سنگر کوچکی شدیم که دقیقا لب آب بود. هوا تاریک شد. نماز خواندیم و استراحت کردیم. یادم هست سرم کنار سر شهید مجید غفوری بود.

یوزی های شاهنشاهی!

کم کم آماده عملیات شدیم. به ما اسلحه یوزی دادند. توی کیسه گونی مثل آهن پاره پر از سلاح بود و آنها را جلوی سنگر خالی کردند و گفتند غواص ها بیایند بردارند و مهمات خاص خودش را هم به ما دادند. دیدم روی یوزی ها عکس تاج شاه بود و زیرش نوشته بود: شهربانی کل کشور. از همین صحنه ذهنم پر زد به درگیری های زمان انقلاب توی کاشمر و حال و هوایی که آن روزها داشتیم. با خودم فکر می کردم کی شاه و آمریکا تصور می کردند که روزی این سلاح ها قرار است دست ما غواص ها بیفتد و علیه دشمن به کار برود. فکر می کردم که این یوزی ها چه روزهایی را گذرانده اند و کجاها استفاده شده اند؟ زبان حالی با آن اسلحه داشتم. تعدادی هم خشاب برداشتم و توی کوله پشتی ام ریختم و چون می دانستم توی بلم خواهم بود، بیشتر برداشتم و سنگین اش کردم. کلاش ام را هم ندادم. سوار قایق موتوری شدیم و به سمت خط رفتیم. وسط هور بودیم که موتور قایق ما خاموش شد. من هم آدم دقیقی بودم و از این مسئله ناراحت شدم. سکاندار موتور قایق را بالا آورد و دید از سیم های مخابراتی توی هور، دور پره پیچیده اند و با آن سرعت چرخش، چندین متر از اینها را جمع کرده بود. گفتم: انبردست یا سیم چین داری؟ گفت: نه. گفتم: شما سکانداری و باید این وسایل را داشته باشی. بچه ها هر جور بود آن سیم ها را باز کردند و بعد از نیم ساعت راه افتادیم. رسیدیم به جایی که حالت جزیره داشت و الان نمی دانم دقیقا کجاست. از قایق پایین آمدیم و بلم ها را برای ما آوردند. فکر می کنم تا فردا عصرش ماندیم و بعد آماده شدیم که برویم به سمت مواضع دشمن. دیدم یک نفر دارد صدا می زند که اسلحه اضافی کی دارد؟ دیدم سردار احمدی، معاون لشگر بود که الان فرمانده سپاه خراسان است. ماندم کدام را بدهم! از یک طرف می گفتم جای عراقی ها که برسم کلاش به درد می خورد. چون مهماتش را عراقی ها دارند و مهمات یوزی ام تمام می شود و از طرفی هم می خواستم وارد آب بشوم و آن جا کلاش کارایی نداشت. چه فکرهایی می کردم. همین فکرها مرا از شهادت باز داشت. آخرش یوزی را ترجیح دادم و کلاش را دادم. سوار بلم ها شدیم. توی هر بلم، دو تا رزمنده در دو سر نشسته بودند و یک غواص وسط. مسافتی را در روز بودیم تا شب شد. مدام هم هواپیماهای پرسروصدا بالای سرمان می آمدند و این قدر سر و صدایشان زیاد بود که بچه ها به آن هواپیما غارغاری می گفتند.

آبراه های خطرناک

فرمانده اطلاعات عملیات ما، آقای علی آرام که بعد فرمانده گردان نوح(ع) شد، سر ستون بود و به دنبالش ستون بلندی از غواص ها در وسط آبراه حرکت کردند. بچه ها خیلی فرز و مطیع بودند و تا اشاره کوچکی از طرف ایشان می شد، فورا داخل نیزارها می رفتیم و نی ها را روی خودمان می گرفتیم و مخفی می شدیم. آمدیم تا نزدیک خطوط دشمن که دیدیم صدای قایق موتوری می آید. همه توی آبراه های فرعی جا گرفتیم. این قدر صدا نزدیک شد که اسلحه را مسلح کردم. اگر داخل آبراه ما می شد، قطعا متوجه حضور ما می شد. آمد دقیقا جلوی آبراه ما که سه راهی بود. از راه دیگری رفت و صدا دور شد. اگر وارد آبراه می شدند، هم ممکن بود درگیری فیزیکی پیش بیاید، اما حق تیراندازی نداشتیم، چون کل عملیات لو می رفت. به راهمان ادامه دادیم. این قدر جلو رفتیم که هوا روشن شد. نی ها را کنار زدیم و دیدم ماشین و نیروهای دشمن در حال تردداند. بعدا به ما گفتند آن جاده خندق بوده. اطلاعات عملیات اشاره کرد که غواص ها بروند داخل آب. رفتیم. خواستیم حمله را شروع کنیم که اشاره کردند بیایید بالا. آقای آرام گفت: برگردیم. همان مسافت طولانی را برگشتیم که آقای صالح شریفی از دوستان طلبه، حدود ساعت دو، رادیوی یک موجی که همراهش بود را روشن کرد و دیدیم اخبار اعلام کرد که رزمندگان اسلام حمله کرده اند. ما فهمیدیم ظاهرا همه به خط زده بودند، الا گردان ما. آمدیم به سمت خطوط و دیدیم هنوز جنازه ها روی زمین اند و روی جاده خندق جاگیر شدیم.

جایی که شهید نشدم!

گفتند روی جاده نروید. کنار جاده توی گل و لای نشستیم. ساعت ها بود لباس خیس غواصی توی آن هوای سرد اسفندماه تن مان بود و نیمه شب هوا یخ شد و حسابی سرما خوردیم. خیلی از بچه ها به خاطر سرما رفته بودند توی اطاقکی که عراقی ها روی جاده با بلوک سیمانی ساخته بودند و من به خیال خودم زرنگی کرده بودم و نرفته بودم تا اگر بمبی آمد به سمت آن اطاقک، کشته نشوم. نصف شب به دوستم گفتم: بیداری؟ گفت: مگر می شود خوابید توی این سرما؟ ساعت ها بود توی آن نقطه بودیم. تصمیم گرفتیم برویم توی اطاقک. شاید چند قدمی را روی جاده نرفته بودیم که صدای سوت خمپاره و انفجار شدیدی آمد و ما دراز کشیدیم روی جاده. دیدیم دقیقا همان جایی که ما خوابیده بودیم یک خمپاره خورد و همه گل ها را پاشید روی جاده. برگشتیم و جایی که قرار بود قتلگاه مان باشد را دیدیم. هنوز بخار بلند بود و یک گودی ایجاد شده بود. نشستم و چند دقیقه ای به آن محل نگاه کردم. تا ظهر آن جا ماندیم. گفتند غواص ها برگردند عقب. سوار قایق ها شدیم. به همان سنگر کوچک برگشتیم و لباس ها را پس از دو سه روز درآوردیم و شیرجه ای داخل هور زدیم تا عرق بدنمان برود. همه رفتند استراحت، الا من که رفتم ببینم چه خبر است. رفتم روی جاده و اصغر رجب پور، مسئول ستاد اردویی لشگر که بچه کاشمر و از دوستانم بود را دیدم و شروع کردم به سوال کردن از عملیات.

نگهبانی

حاجی آخوندی نیروی عملیاتی شجاع و نترسی بود که مثلا وقتی بی سیم چی ها را توزیع می کردند، کسی که بی سیم چی ایشان می شد، می دانست که شهید خواهد شد. یک بار دیدم به من می گوید: برادر علی، کجایی؟ بدو بیا سوار شو. گفتم: قبرم کنده شد. گفت: برو حاضر شو، بریم. من و شهید حسن شاد و شهید توفیقی و آقای آخوندی و سعیدی، سوار قایقی شدیم و رفتیم جلو. همین طور که به سمت خط می رفت، می گفت: امشب پدر عراقی ها را در می آورم. مثل این که آنها پاتک کرده بودند و داشتند می آمدند جلو. به برادر مخلص و آرام، شهید حسن شاد گفتم: حالا کجا می رود؟ گفت: نمی دانم. از آقای سعیدی پرسیدم: گفت: نمی دانم. از علی توفیقی که رفیق حاجی و از او نترس تر بود هم نمی شد بپرسم. چون به حاجی می گفت و حاجی می گفت که می ترسی؟ برو پایین.

رفتیم تا رسیدیم به اسکله ای که آقای شاملو داشت به بچه ها قایق می داد. حاجی گفت: یک قایق به آقای توفیقی بده برود از اسکله شهید بیاری، مین بیاورد. آن اسکله جای مهمات لشکر توی خط بود. حاجی هم آبراه را گرفت و رفت جلو. گفتم: ببخشید حاج آقا، می دانید این آبراه به کجا می رود؟ گفت: حالا هر جا برود، به خشکی می رسد بالاخره. این را که گفت، بیشتر ناراحت شدم. چون نه از مرگ، که از اسارت می ترسیدم. بالاخره به بی خیالی زدم و آرام نشستم. دیدیم یک قایق با سرعت دارد می آید و بدون کم کردن سرعت از کنار ما گذشت و گفت: عراقی ها. به حاجی گفتم: دیدید چی گفت؟ ظاهرا عراقی ها جلوتراند. یکهو قایق خراب شد و موتورش از کار افتاد. حاجی آخوندی ناراحت شد و سریع با موتور ور رفتند و بالاخره روشن شد. نمی دانم چی شد که حاجی آخوندی گفت: برگردیم. من هم حسابی خوشحال شدم. تا این که آمدیم روی پتی که به خاطر مجروح شدن و شهادت شهید چراغچی، نام ایشان را بر آن گذاشته بودند. شب را آن جا بودیم. درگیری شدیدی توی خط بود. به ما گفتند روی این دژها نگهبانی بدهید. مواظب بودیم که دشمن از آبراه ها نیاید. با شهید محسن نوکاریزی، نگهبانی می دادیم و توپ های فرانسوی که دشمن برای اولین بار توی عملیات بدر به کار برد، مدام شلیک می شد. این طوری بودند که مثل یک گلوله آتش توی هوا بود و می آمد تا خرجش تمام می شد و همان جا که خاموش می شد به زمین می افتاد. این توپ ها هم مدام روی سر ما خاموش می شدند. البته تصور ما این بود و وقتی می خوابیدیم، می دیدیم چند متر آن طرف تر سقوط می کردند. درگیری شدید بود و ته جاده خندق که قرار بود ما به آن بزنیم، هنوز آزاد نشده بود و نیروهای دشمن که فرار کرده بودند، عده ای به چهارراه و عده ای هم به آن جا رفته بودند. کار خدا بود که ما آن موقع عمل نکرده بودیم. چون نیروی دشمن در آن جا متراکم شده بود و اگر ما عمل می کردیم، قتل عام می شدیم.

ترس و شجاعت

دشمن در چهارراه پاتک کرده بود و حاجی آخوندی داشت مدام نیروها را به آن جا می فرستاد. همیشه یک چراغ قوه دستش بود. وارد سنگر شد و صدا زد: کسی نیست؟ کسی جواب نداد. چراغش را روشن کرد و دید ده بیست تا نیرو توی سنگراند. طفلی ها ترسیده بودند. همه را بیرون آورد. ما که نگهبان بودیم از خنده مرده بودیم. هر کدام بهانه ای می آوردند و خودشان را نیروی جای دیگری معرفی می کردند. آنها را به خط کرد و من را صدا زد و گفت: اینها را ببر جای اسکله تا برای حمل مهمات به خط کمک کنند. چون قایق ها تا یک جایی جلو می آمدند و مهمات را روی جاده خالی می کردند و باید دو سه کیلومتر آنها را روی جاده می بردیم تا خط. نیروها را راه انداختم. مدام توی جاده خمپاره می خورد. چون مقر خود دشمن بود و گرای آن دستش بود. سه چهار بار که سینه خیز و بلند شدیم، دیدم دو نفر بیشتر پشت سرم نمانده اند. به این دو تای باقی مانده حرف زدم که خب اگر می ترسید، چرا آمدید جبهه و این جا دست و پاگیر شدید؟! این دو تا را هم ول کردم تا هر جا می خواهند بروند. اما زیر همین آتش سنگین، نیروهایی هم بودند که مثل شیر این طرف و آن طرف می رفتند. روی همان جاده یک پیرمرد لاغر را دیدم که یک کیسه گونی گلوله آرپی جی روی دوشش انداخته بود و وسط بمباران داشت با سرعت به سمت خط می رفت. رفتم پیشش گفتم: حاجی کجا؟ گفت: فقط خط. خمپاره هم که می خورد، نمی خوابید و به سرعت جلو می رفت.

حرکت به انتهای جاده

صبح شد. سردار احمدی آمد و بچه های تخریب را جمع کرد و گفت: باید بروید آخر جاده خندق را آزاد کنید. دو تا گردان رفته اند و موفق نشده اند. ظاهرا گردان های شهید جامی(فلق) و شهید بصیر(کوثر) عمل کرده بودند و آن سیصد عراقی تار و مارشان کرده بودند. به ما ده پانزده نفر هم نگفتند سیصد تا نیرو آن جاست. گفتند بروید انتهای جاده خندق یک تعداد نیروی عراقی هستند و آنها را شکست بدهید. حاج آقای احمدی هم گفت یا پیروز بشوید یا برنگردید. یعنی باید موفق می شدیم. روی جاده راه افتادیم و آن مسافت طولانی را رفتیم. از یک جایی هم دیگر تیر مستقیم می آمد. آمدیم کنار جاده که گل بود و تردد خیلی سخت شد. یک جایی که چند لحظه استراحت کردیم، زیپ بادگیرم را باز کردم و دیدم لباس هایم همگی از شدت عرق خیس شده اند. آن قدر تشنه بودم که با یکی از قوطی هایی که خمپاره 60 توی آنها حمل و نقل می شود از آب گندیده و بدبوی هور مقداری برداشتم و خوردم. هر چه جلوتر می رفتیم، گلوله ها بیشتر می شد. یک جایی رسیدیم که جاده پیچ می خورد و دشمن دقیق کنار جاده را هم می زد. مجبور بودیم با حالت خوابیده بچرخیم و جلو برویم. آتش خیلی زیاد بود. به دیوار جاده تکیه داده بودیم و یکی از بچه ها برای رفع خستگی فقط پایش را دراز کرد که شاید نیم متر هم نباشد و کف پایش تیر خورد. رسیدیم به نقطه ای که باید می آمدیم این طرف جاده، اما بچه ها با شجاعت توی همان آتش سنگین، زیگزاگی رفتند و خودشان را پرت کردند آن طرف. یکی یکی رفتند و نوبت به من رسید. پشت سرم را نگاه کردم و به نفر بعد گفتم: برو! این قدر از این موقعیت ها گیرم آمد که اگر می رفتم، شاید شهید می شدم. به بعدی ها هم گفتم: بروید! همه آن طرف بودند و منتظر من، ولی می دیدم ویز و ویز گلوله ها امان نمی دهد و احتمال خوردن بالاست! بچه ها اشاره کردند که بیا! گفتم: شما بروید من می آیم. اتفاقا اگر نفر اول می رفتم، بهتر بود. چون تیربارچی حساس نمی شد. حالا هم ایستادم تا فکر کند تمام شده و بعد بروم. دیدم تیراندازی قطع شد. به خودم گفتم: تو عرضه نداری توی گلوله بروی. حالا برو. خودم را به بچه ها رساندم.

شغال های ترسو!

رسیدیم به نقطه ای که از آن جلوتر کسی نبود و دیدم شهید ابراهیم شریفی که ملقب به شیر جبهه بود، پشت به سنگر عراقی ها که روی جاده بود، نشسته و دارد سیگار همای همیشگی اش را می کشد. گفت: بچه های تخریب هستید؟ خوش آمدید! با بی سیم از آمدن ما مطلع شده بود. آدم هوشیاری بود و نگفت که این دشمن سه شبانه روز است دارد این جا مقاومت می کند؛ تا روحیه ما از دست نرود. گفت: بیایید این جا چند تا بچه شغال هست، بروید بگیریدشان. من که حساس تر بودم، رفتم. پرسیدم چند نفرند؟ گفت: ده دوازده نفری هستند. همه مان روحیه گرفتیم که این چند نفر که مانع تسخیر ته جاده شده اند را بزنیم. ده متری جلو رفتیم و خمپاره 60 و چند تا گلوله ای که آقای فریدون حسین زاده از بچه های اطلاعات لشگر آورده بود را فعال کردیم و به سمت سنگر تیربار زدیم. یکی از بچه ها به عنوان دیده بان رفت لب جاده و سنگر را نشانه رفتیم. دشمن فکر کنم با آرپی جی 11 به سمت ما می زد و می آمد در یک متری ما نی ها را دانه دانه می شکست و منفجر می شد. در همان وضعیت که ما کنار جاده در گل ولای کپ کرده بودیم، دیدم آقای حسینیان از بچه های اطلاعات عملیات لشگر، آر پی جی به دوش، از روی جاده آمد. اصلا نمی ترسید. من ناراحت شدم و داد زدم: این شجاعت نیست. بیا پایین! حالا او می خواست به ما روحیه بدهد. به دو متری ما که رسید یک تیر به سینه اش خورد. گفتم دیدی؟ گفت: چیزی نیست. دکمه پیراهنش را باز کرد و یک گاز گذاشت جای تیر و به مسیرش ادامه داد. ما مانده بودیم که این چه آدمی است.

تیربار عراقی حتی پنج ثانیه ساکت نمی شد و مثل بلبل کار می کرد. می گفتیم یعنی این تیربار داغ هم نمی کند؟ نگو که تیرها را با فاصله می زدند و شن هایی را با پارچه دور لوله آن بسته بودند و مدام رویشان آب می ریختند تا لوله داغ نکند. چون اگر آب مستقیما به لوله می خورد، می ترکید. دیدیم این تیربار ساکت شد و از کار افتاد. فکر کردیم اینها دارند فرار می کنند. کم کم جلو رفتیم. دیدیم صدایی نمی آید. به بچه ها گفتم: بدوید! رفتیم جلو و به هر سنگری که رسیدیم آن را پاکسازی می کردیم. به یکی از سنگرها رسیدم. بدون این که بپرسم کسی هست یا نه، نارنجک را انداختم و منفجر شد. قبل از من کسی آن جا بود و دیدم صدا آمد که نارنجک ننداز! نمی دانم اینها چطوری جلوتر از گروه ما رفته بودند. دیدم آقای عظیمی، معاون آموزش لشگر از توی گرد و خاک ها بیرون آمد. ایشان بعدها در کربلای پنج شهید شد. راه را ادامه دادیم. این جا هم خط مقدم دشمن نبود و محل تفریح و استراحت شان بود و برای همین هم دیدم یک پژوی شخصی جدید روی جاده است. هنوز داشتم نگاهش می کردم