سنگر در شهر

يادي كه در دلها هرگز نميميرد، ياد شهيدان است

آقا جليل ميگفت: اگه بدونيد "جهاد" چقدر براتون مفيده

لحظه اي مجاهدت رو ترك نميكنيد و تو راه خدا و دين  هر سختي رو بجان ميخريد و دم بر نميآريد

كوچه ها را بنامتان كرديم، تا در رهگذر زندگي دچار روزمرگيها نشويم  و بدانيم بايد مثل شما "بنده ي خدا" باشيم

وقتي خبر شهادتش رو شنيدم، اولين چيزي كه بفكرم خطور كرد اين بود كه

مارو بگو  عمري رو كنار يه شهيد بودم  ولي نميدونستم

ارتفاعات سردشت. زمستان سال66. برف كه چه عرض كنم. يخ از آسمون ميباريد، همه تو سنگرا بودن، به مجيد و  معاون گردان

ماموريت دادن برن خشاياري كه پايين ارتفاع  منتظر بود ، هدايتش كنن، بياد بالا ، آخه غذا و تداركات يه گردان نيرو داخلش بود

 رفتن و  ساعتي بعد خسته و كوفته، برگشتن، پيداش نكرده بودن، در همين حين بي سيم صدا زد

پس كو اين راهنماي گردان، اين پيك گردان !!!؟؟؟؟

قرار شد دوباره برن، تا مگر اينبار تو تاريكي شب پيداش كنن، اما اينبار قرار شد دو نفر ديگه برن، اما مجيد، عليرغم خستگي زياد،

باهاشون راه ميافته، هر چي فرمانده ميگه: شما نرو خسته اي ... ... به محض خروج از سنگر ، خمپاره اي به زمين ميخوره و بهانه اي

ميشه، تا مجيد رو آسموني كنه