سرباز بود ... راننده واحد عقيدتي سپاه ... يك روز كه مرا از كلاس رساند ... چشمش به سنگر افتاد

داخل آمد ... مات و مبهوت به سنگر . به عكسها خيره شده بود

چند لحظه بعد گفت::: ... اجازه ميديد دو ركعت نماز  اينجا بخونم

چند روز بعد زنگ زد ،پرسيد :  آيا ميشه با دوستام. باخونوادم  و داداش كوچكم  بيايم سنگر رو  ببينيم..!!؟؟؟