كاشمر زادگاه من ... دومين شهر زيارتي استان خراسان است

چند روزي از تعطيلات فروردين براي ديدار اقوام خصوصا زيارت مادر و قبر پدرم به كاشمر رفته بودم

اولين برنامه محفل انس و ديدار اقوام در محل تكيه شهدا بود

عكس شهداي فاميل كه بر تابلويي زيبا طراحي شده بود ، هديه كردم به تكيه شهدا

شهيدان سبيليان. عاجل. حسيني. شعباني . مجيد و محمدرضا دلبريان

عكس دسته جمعي بعد از برنامه بسيار شاد و آموزنده با اهداء جوائز و تقدير از افتخارآفرينان فاميل.جانبازان.خانواده شهدا و اساتيد

مسجد جامع كاشمر- محل شروع انقلاب و تظاهرات بر عليه رژيم پهلوي

انگار همين ديروز بود كه صحن اين مسجد مملو از جمعيت براي تظاهرات بود

بعضي دوستان را بعد سالها ديدم... زماني نوجواني بودند.در تظاهرات.در جبهه با هم بوديم.حالابزرگ شدند و موها سفيد

از همين راهرو سيل جمعيت مرگ بر شاه گويان وارد خيابان ميشدند و به محض ورود به خيابان صداي تيراندازي بلند ميشد

ياد طلبه شجاع  رضا عليزاده بخير. با قامتي بلند و مشتهاي گره كرده با فرياد بدون ترس، در جلو جمعيت حركت ميكرد

سالها بعد در عمليات طريق القدس بشهادت رسيد

گلزار شهدا در جوار آرامگاه شهيد مدرس

بسياري از همرزمان و فرماندهان شهيدم اينجا آرميده اند. شهيد عاصمي فرمانده تخريب قرارگاه كربلا و طراح عمليات كركوك

روايتگري در جمع جوانان هيئت انصارالمهدي و زائران امامزاده سيدمرتضي و سيد حمزه از توفيقات ديگر در اين سفر بود

--------------------------------------------------------------------------------------

جاي جاي اين شهر خصوصاخيابان شهيد مدرس،كوچه هنرستان كه محل اسكان ما بود و اينجا متولد و بزرگ شدم برايم خاطره است

فرصتي يافتم تا در پياده روهاي اين خيابان چرخي بزنم و احوال پرس دوستان قديمي باشم

مرور خاطرات خيلي برايم لذت بخش بود مرا با اصل خود آشنا مينمود و گذر عمر برايم ملموس تر ميشد. خيليها از دنيا رفته بودند

بدبختي بسياري از ما فراموشي از اصل خويش است

آرايشگاه عموي خدا بيامرزم، عبدلوهاب، كه حالا دامادش بجاي اوست، قدمت اين صندليها به يك قرن برميگردد

چه بزرگاني بر روي اين صندلي تكيه زدند و عمويم موهاي سر و صورت آنها را اصلاح ميكرده. آيت الله واله. مؤذني. آل طاها.. و

اينجا تنها يك مغازه نيست . بايد گفت يك خيريه  است چون براي پول كار نميكرد و حق الزحمه تعيين نميكرد

همسايه ها و حتي مردم از روستاهاي دور مبراي انجام اموراتشان به اينجا مي آمدند. اعم از تعمير وسايل. اصلاح سر و صورت

حاج آقاي نداف همسايه مغازه پدرم... نمايندگي روغن شاه پسند در كاشمر بود ... ذره اي از اصل خود دور نشده

ميگفت: پدر شما را برادر شهيدت پير كرد از بعد شهادت برادرت ديگر خنده اي از حسين آقا نديديم

آقاي ممرآبادي كه سال 55 دوره راهنمايي ناظم ما بود بعد بازنشستگي جاي پدر مرحومش را در مغازه پر كرده

فريادها و سوت زدنهاي آقاي ممرآبادي كه زنگ تفريح ما را به نظم دعوت ميكرد هنوز در گوشم طنين انداز است

و درد اصابت شلاق چرمي اش كه در حال فرار بسمت كلاس بر شانه هاي ما نواخته ميشد را هنوز حس ميكنم

اما ذره اي از مهرش در دلم كم نشده... هر چه دارم از همان چوب استاد است كه امروز بسياري از دانش آموزان از آن محرومند

آقاي حسيني از بسيجيان قديمي ست،شبهاي گشت اسلحه ام.يك دست ايشان بود و سرنيزه اش دست من، چون كوچك بودم

كفشهاي خوب و ارزاني داشت يك جفت خريدم

آقاي صنعتي پور سماور ساز خيابان مدرس

با همان روحيه جواني... بانشاط. شوخ و سرزنده... پسرش از كوچكي كنارش بود حالا مردي شده و كمك دستش

يك بقالي ساده و با حداقل جنس... اما با روحيه اي بالا و توكل به خدا... مقيد به حلال خوري

كاش  اين مكانهاي نوراني و ساده و پاك در رسانه ملي معرفي ميشد... كاش گزارش 5 اينجا هم سري ميزد.كاش

حاج آقاي كفاش تسبيح بدست و ذكر خدا بر لب از مشتريهاي پدرم بود همچنان خندان

مغازه عتيقه فروشي آقاي كبيريان

با ديدن اين سكه ها چنان حالي بهم دست داد انگار مادر بزرگم را ميبينم... تاريخ زندگي كودكي ام در نظرم مرور شد

من براي بدست آوردن يكي از اين سكه ها از صبح تا به شب شاگردي ، بنايي و كارگري ميكردم

يك ريال مفت بدست نمي آوردم

حتي پدرم در قبال انجام خدمات، از جارو كردن و نظافت مغازه تا خريد مايحتاج خانه بهمون پول ميداد آنهم1 يا5 ريال

پدران دانشگاه نرفته و بي مدرك در هر زمينه اي فرزند را تربيت ميكردند هر چه دارم از معلمان. فرماندهان جبهه و پدرم دارم

 تعدادي سكه و اسكناس دوران پهلوي با قيمت چندين برابر ازش خريدم تا با ديدن آنها گذشته ام را فراموش نكنم

اين هم زعفران كاشمر - طلاي سرخ

آقاي هادوي از همرزمان در زمان جنگ

ساعت سازي آقاي زارع 

پدرم تعصب خاصي نسبت به نگهداري وسايلش داشت، ساعت وستندواچش را فقط به ايشان براي تعمير ميداد

عكس بقل ديوار عكس خودش است...اما حالا ديگر پير شده ... همسايه مغازه پدرم بود

هيچگاه مشتري پدرم نشد... چون پدرم ريش نميتراشيد

آب انبار خيابان مدرس. درش را تقيه كردن. سي چهل پله ميرفت پايين. تاريك بود و ظلمات.خنك بود و رطوبتي

آن زمانها مردم همه يخچال نداشتند. ظهر كه از مدرسه ميرسيدم كوزه را مادرم بدستم ميداد و با ترس و لرز از پله ها پايين ميرفتم

نفس نفس زنان با كوزه آب سرد به خانه ميرسيدم تا سر سفره آب سرد داشته باشيم ميرفت تا روز بعد

كار هر روز من بود... دعا ميكردم زود تابستان تمام شود... البته زمستان هم باز مأموريتهاي خاص خودش را داشت

خريد نفت. زغال. تميز كردن هر روز منقل كرسي. نبود آب گرم. شكستن يخهاي حوض

وقتي فكر ميكنم ... ما را براي جبهه و جنگ پدر مادرم آماده كردند

صله ارحام...منزل پسر عموي پدرم. برات الله دلبريان

خانه هاي ويلايي از طلوع تا غروب از نور آفتاب بهره مند هستند. باغچه سبزي و گل با درختان انجير . انگور

روح را جلا ميدهد

منزل عموي بزرگوارم  مرحوم عبدلوهاب دلبريان