بيست و يكم فروردين سال 95 بازديد چند خانواده شهيد مدافع حرم

اگر چه يكي از بهترين روزهاي عمرم بود و توفيق يافتم تا گل لبخندي بر لبان بچه هاي شهدا  بكارم

اما بر مسئوليتم افزوده شد و كوله بارم سنگين تر گرديد

شهيد محمدي يك استاد بنا ، زن و فرزند را بخدا ميسپارد و راهي سوريه ميشود

به حاضران گفتم : اين بچه يتيم و بي بابا شده ، تا من و شما در امنيت و آرامش سر بر بالين بگذاريم

پدر اين بچه دشمنان من و شما را در كيلومترها دورتر از خانه هايمان زمينگير كرده

امروز مصادف شده بود با روز تولد فرزند شهيد

سفره جشن تولد پهن بود و جاي پدر خالي ....... فقط قاب عكس او بود

 در و ديوار تمام خانه هايي كه رفتيم مزين بود به عكس شهدا و امام خامنه اي... خبري از مبلمان .لوستر و تجملات نبود

منازل شهدا در محروم ترين نقطه شهر به لحاظ امكانات مادي اما نوراني. ساده و باصفا... پسرش و برادرش شهيد شده بودند

اما محكم و با اراده راسخ حرف ميزد، از آيات قرآن ميخواند و از اينكه يك مجاهد بود احساس خوبي داشت

يك اتاق چند متري محل زندگي يك خانواده بود... من كه شرمنده شدم و از خودم بدم آمد

با افتخار پرچم گردان فاطميون را با خود داشتند و تصميمشان نبرد تا نابودي كامل داعش بود

اگر چه پايش در جنگ با ارتش شوروي آسيب ديده بود اما ماههاست كه در سوريه مقابل "داعش" ميجنگد

ميگفت: چند روزي مرخصي آمده ام ... بزودي باز خواهم گشت

دست پدر و برادر شهيد را با افتخار بوسيدم و خواستم كه سفارش مرا به فرزند شهيدش بكند

موقع خداحافظي نتوانستم حرف دلم را نگم ... چون هر چه ميكشيم از دوستان داعش پرورمان است

پدرعزيزم،خوشبحالت شما كه يك كارگر ساده هستي، فرزندت ميرود كيلومترها آنطرفتر براي اسلام بشهادت ميرسد اما

آيت اللهي را ميشناسم الان فرزندش در زندان اوين است