گزيده اي از كتاب " پايين دژ" خاطرات عارف شهيد، فرمانده گردان غواص از لشكر ثارالله و همسنگر حاج قاسم سليماني

--------------------------------------------------

بخوانیم و حتما و بدقت خوب فکر کنیم

و اما بخشي از وصيتنامه اين شهيد كه چگونه با قاتل خودش حرف ميزنه ، روح بزرگ اين انسان, فوق العاده است

-------------------------------------------------

بسم الله الرحمن الرحيم

خدايا كوله بارم را بسته ام ، اگر چه خاليست اما ميداني فقير اين را منم

خدايا مرا ببخش و عفو كن

و اما تو اي برادر عراقي! اگر چه تو مأموري و قاتل جان من ، اما من تو را برادر خود ميدانم . از تو خواهم گذشت

و اگر خدا اجازه دهد اول كسي را كه شفاعت كنم ، تو هستي

تو خون مرا خواهي ريخت، اما من اميدوارم با ريخته شدن خونم گناهانم بخشيده شود

نميدانم تو در كدام سپاه و لشكري

ولي ميدانم روزي در اين دشتهاي گرم خوزستان و يا كوههاي غرب به هم خواهيم رسيد و تو سينه مرا خواهي شكافت

اما بدان كه ما مسلمانيم، ما ظالم نيستيم و ظلم نميكنيم

برادر، بدان من آمده ام از تو دفاع كنم ، آمده ام به زندگي تو ارزش بدهم

آمده ام تو را آزاد كنم و تو را از زير بار ظلم و ستم رها كنم، اما تو مرا خواهي كشت

ولي بدان كه من هدفم را فراموش نميكنم، يعني نجات تو و مكتبم را فراموش نميكنم

مكتب هدايت گر ، گذشت و ايثار

بعد از شهادت هم دستم را بسويت دراز خواهم كرد تا دستت را بگيرم و از اين بدبختي و ستم نجاتت دهم

برادر شليك كن و اين قلب سياه مرا رنگين كن، و اين چهره ي پر از گناه مرا رنگين به خون كن

بدان كه من نيز مانند تو برادراني كوچك و بزرگ دارم، پدر و مادر پيري دارم

اما براي انجام وظيفه و تكليف آمده ام، براي نجات تو و ديگر برادرانت آمده ام