ماموریت 3 ؛ پیام های شهدا 

مجلس یادبود دو تن از شهدای واحد تخریب لشکر 21 امام رضا علیه السلام

شهیدان هادی اخباری و موسی الرضا ساقی 

هجدهم اسفند ماه نود ، مسجد موسی بن جعفر علیه السلام منطقه طلاب مشهد

 

بعد ازجلسه نا خودآگاه به این نوجوان برخوردم، نمیدونم چه عاملی باعث شد که در بین جمعیت دست او رو گرفتم، شاید بخاطر اینکه توقع داشتم اوبا این سن وسال ،دراین شب عید بدنبال خرید لباس وکفش نو باشه، اینجا توی جلسه ی شهدا چکار میکنه ، دنبال چیه ، چی میفهمه

اسم و کلاسش رو پرسیدم ؛ که بادیدن چشمان قرمزش نگران شدم، پرسیدم : چرا چشات قرمزه؟ لبخندی زد ،چیزی نگفت. بیشتر کنجکاو شدم، فقط جوشکاری برق میتونست اینجور چشم رو، قرمز کنه !!! چون خودم، بچه که بودم، یک روز ازتعطیلات تابستونی رو به مغازه درب وپنجره سازی رفتم، چرا یک روز، چون همون روز اول اون قدر به نور جوشکاری چشم دوختم و خیره شدم، که شب چشمام کاسه ی خون شده بود و از درد تا صبح به خودم پیچیدم ،هر چی سیب زمینی تو خونه داشتیم، مادرم رنده کرد و روی چشمام گذاشت، لذا یاد خودم افتادم ،پرسیدم: جوشکاری میکردی؟ گفت : نه ، پس چی شده ؟؟ گفت : نخوابیدم . تعجب کردم، حتی با یک شب نخوابیدن هم اینجوری چشم قرمز نمیشه، پرسیدم :چرا نخوابیدی؟؟

کم کم متوجه شدم نمیخواد بگه، چی شده و نگفت

تا اینکه دور و بریها گفتن : چند شبه تا صبح مشغول کارهای یادواره شهدا بوده، خسته ست

جا خوردم، ما رو بگو تا الان چی فکر میکردیم ،،، بچه ست!!!! اینجا چکار میکنه !!! جوشکاری میکرده

 

داداش بزرگترش جلو اومد، تیر خلاص ما رو زد، گفت: ما هر دومون چند روزه نوکری شهدا میکنیم، خدا کنه از ما بپذیرن

در حالی که بغض کرده بود، عکسی که روی دیوار نصب بود نشونم داد و گفت

این عکس منو خیلی منقلب کرده !! پرسیدم : برای چی ؟ گفت : وقتی میبینم این جوونا اینجوری روی سیم های خاردار که مثل میخ به تن آدم فرو میره، تمرین میکردن، از خودم خجالت میکشم، آخه مگه اونا مثل ما نبودن؟ مگه زندگی رو دوست نداشتن ؟ مگه چرب و شیرین دنیارو نمیخواستن ؟ چی شد که به همه ی لذتهای مادی، پشت پا زدن !!!! چی شد که اینهمه درد و زنج رو تحمل کردن !! حالا من چی !! اونا رفتن تا امروز............بغضش اجازه نداد ، حرف بزنه .....پرسیدم : تا امروز،،، چی ؟ ادامه بده ، گفت : هیچی . انگار پشیمون شد که همین چند کلمه رو گفته، دوست نداشت از کسی گله کنه ، مثل داداش کوچیکش، این هم نمیخواست، همه چیز رو توی این دنیا  لو بده

بیاد اخلاص بچه های جبهه افتادم، که با تموم بی مهریها، اما جز باخدا با هیچکس حرف نزدن

این یعنی ، ادامه راه شهدا، یعنی پیروی از مرام شهدا

همین فکر وجهان بینی بود که بچه ها رو پشت خاکریزا نگه داشت و مملکت رو حفظ کرد

تو راه برگشت، داخل ماشین، دائم به چشمان قرمز اون نوجوون و حرفای داداشش فکر میکردم

بخودم میگفتم ، کجایی دلبر ،از شهدا، که عقب موندی ، از این جوونا عقب نمونی ها ، خسته نشی ها

حالا دیدین ، شهدا، اینجوری سر راهم میان و پیامشون رو میدن، از این واضح تر؟